قسمت 5 نفرین اردوگاه دریاچه ی سرد

یک پایش را بالا اورد و روی لبه ی قایق گذاشت.قایق کج تر شد. تی

 شرتی را که روی لباس شنایش پوشیده بودبیرون

اورد و کف قایق انداخت.

با التماس گفتم:(( نه! خواهش ی کنم!...منو اینجا تنها نذار. من شناگر

 خوبی نیستم... اگه قایق واژگون بشه فکر نکنم بتونم تا ساحل شنا کنم. ))

جنیس با خشم گفت:((تو تابستون منو خراب کردی...حالا همه می

 دونن من اسم دارم . بنابراین اجازه نمی دن در سفر 6 روزه با قایق شرکت کنم .))

زاری کننان گفتم:((ولی... ولیاون فقط یه تصادف بود...))

حرفم را با عصبانیت قطع کرد:((و تو داری همه چیز رو برای برایانا و مگ بهم میریزی!))

گفتم:((نه....صبر کن... ن ازشون عذر خواهی کرد. قصدم این نبود که.... ))

اما او وزن بدنش را به یک سمت داد.

قایق کج تر شد.

سپس دوباره به حالت قبل برگشت و دوباره.

با هر حرکتی قایق را به نوسان در می اورد.

سعی داشت مرا بترساند .

با التماس گفتم:((جنیس.. خواهش می کنم واژگونش نکن .... خواهش می کنم!))

و قایق را باز هم بیشتر کج کرد.ان را چنان به شد ت به نوسان دراورده

 بود که فکر کردم از قایق به بیرون پرت خواهم شد.

دوباره به التماس گفتم:(( من شناگر خوبی نیستم... اصلا فکر نکنم بتونم...))

غرشی ناشی از خشم و نفرت از گلویش خارج شد. سپس با یک

 حرکت سر موهایش را به عقب پرتاب کرد. دست هایش را بالای سرش

 برد وو زانو هایش را خم کرد . و از جا جست .

و به داخل دریاچه شیرجه رفت.

همراه با تکان های شدید قایق ناله ای از گلویم خارج شد. شیرجه ی

 جنیس موجی کف الود و بلند ایجاد کرد.

قایق کج شد...

...و سپس وازگون شد!

محکم با اب برخورد کردم. در همان حال که فرو می رفتم اب سرد

در اطرافم بالا می امد.

از شدت حیرت خشکم زده بود.

فرو افتادن قایق را روی خودم حس ی کردم .

سپس با ورود اب به بینی و دهانم احساس کردم دارم خفه می شوم.

به شدت شروع به دست و پا زدن کردم. با نهایت توانم سعی کردمخود

 را به اب برسانم .

و بالاخره موفق شدم سرم را از میان امواج ارا دریاچه از اب بیرون اور .

در حالی که به دلیل نفوذ اب به گلویم به شدت سرفه می کردم نفس

 عمیقی کشیدم.... سپس نفسی دیگر...

همانطور که روی سطح اب شناور بودم قایق واژگون را در چند متری خود دیدم .

مدتی طول کشید تا نفسم جا امد و و تپش قلبم ارام گرفت.

سپس به طرف قایق شنا کردم. یک دستم را دورش حلقه کردم و محکم ان را چسبیدم

این قایق تنها چیزی بود که مرگ و زندگی نو از هم جدا می کرد.

در همان حال که همراه قایق بالا و پایین می رفتم اطراف را برای پیدا کردن جنیس کاویدم.

چند با صدا زدم:(( جنیس؟.....جن؟....))

((جنیس؟... تو کجایی؟...))

تا جایی که چشم کار می کرد در تمام جهات اب را کاویم.

نوعی احساس ترس عظلات سینه ام را منقبض کرده بودو نفسم به راحتی بیرون نمی امد.

با صدایی لرزان از گریه ی فرو خفته فریاد زدم :((جن؟... جنیس؟....

 صدای نو می شنوی؟...))

منتظر ادامه ی داستان باشین! به زودی می ذارمش!

نظراتون باعث می شه زودتر ادامه رو بذارم!

 

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Ava

مرسییییییییییییی نیایش جون[قلب][لبخند]

Ava

قالبت خیلی خوشگله[قلب] ولی به نظرم اگه یه عکس که مربوط به وبته رو هدرش بذاری بهترم میشه[چشمک]

پریسا

وای خیلی حرص داره،ادم دلش می خواد اون مانیتورو خورد کنه،تازه من که یه بار،ینی یه بار که نه هزار بار این جوری شده،موس رو ضربدر بوده بعد داشتم تایپ می کردم دستم خورده بسته شده،بعد تازه یه بار جالب اینکه اطلا نفهمیدم!همین جور تا اخر نوشتم بعد نگاه کردم......حالم به کل گرفته شد.....خیلی بده.....[عصبانی] [چشمک]

هانیه

نفرین اردوگاه دریاچه سرد. عاااااااااااااشق این داستانم زودتر ادامه رو بذار

♣ مهرانه ♣

وای من اصاب یه فصل رو ندارم شیطونه میگه تو این همه درسو زندگی پاشم برم بخرمش و یه ساعته بخونمش و بعد بزنم پارش کنمااااااا [عصبانی] وای چه یه هویی خشن شدم من اصلا نمی تونم یه همچین کاری با کتابا بکنم به هیچ وجه !...[وحشتناک]

هانیه

وااااااااااااااااااااااااای منتظرم واسه ی قسمت بعد

سیانور

سلام رمان جذابیه فقط الان این قسمت پنج، میشه کدوم فصل یا فصل ها؟

hena

ممنون عزیزم