نفرین اردوگاه دریاچه سرد قسمت 1

فصل 1

 

در اردوگاه دریاچه سرد شروع بسیار بدی داشتم

 

.

وقتی وارد شدم، کمی عصبی و مضطرب بودم. و حدسم اینه که بعضی کار های احمقانه اغز من سر زد

 

.

خوب در وهله اول، من اصلا دلم نمیخواست به یک اردو گاه ورزش های ابی بروم

 

.

اصولا من از بیرون و در طبیعت بودن خوشم نمیاد. حتی از لمس کردن علف ها هم خوشم نمیاد. به طور قطع از خیس شدن هم بدم میاد

 

.

البته از این که هر از گاهی به شنا بروم بدم نمیاد ولی نه هر روزو اصلا فایده این کار چیست؟

من دوست دارم در استخری زیبا و تمیز شنا کنم. یک نگاه به دریاچه اینجا انداختم.... و حالم به هم خورد

 

.

میدانستم که در این اب موجودات وحشتناکی هم در اطراف شناورند

 

...

موجودات زشت که در زیر اب منتظر من بودند. و با خود فکر میکردند: سارا ماس ما همه منتظر تو هستیم. سارا میخواهیم وقتی در حال شنا هستیم بدن های لزجخود را به پای تو بمالیم و ما قصد داریم انگشت های پای تو را یکی یکی گاز بگیریم

 

.

اخ اصلا چرا من باید ناچار باشم در لجن شنا کنم؟؟

 

!

البته ارون بسیار هیجان زده بود... او از خوشحالی تقریبا یک متر به هوا پرید

 

.

وقتی از اتوبوس اردوگاه پیاده شدیم، مرتب به بالا و پایین میپرید و مثل فرفره حرف میزد

 

...

خیلی خوشحال بود من فکر کردم از شدت خوشحالی همانجا لباس هایش را در بیاورد وه به طرف دریاچه بدود

 

!

برادر من عاشق اردو رفتن است. عاشق انواع ورزش ها در طبیعت. او تقریبا همه چیز و همه کس را دوست دارد

 

.

و البته همه هم همیشه ارون را دوست دارند. پسری فوق العاده بشاش و سر زنده است. بسیار هم شوخطبع است و عاشق بازی و شوخی و تفریح

 

.

ادم چگونه میتواند تفریخ کند وقتی هر روز تا گردن در اب یخ زده دریاچه سرد فرو میرود؟ در اردوگاهی که کیلومتر ها از نزدیک ترین شهر فاصله دارد؟ جایی که از هر طرف با جنگل هایی انبوه احاطه شده است؟

 

!

ارون در حالی که کوله پشتی خود را روی زمین به دنبال خود میکشید گفت:« اردوی خیلی باحالیه!!!» و به سرعت از انجا دور شد تا اتاقک خوابگاه خود را پیدا کند

 

...

با ناراحتی گفتم:« اره خیلی باحاله

 

»

هنوز از راه نرسیده افتاب درخشان باعث شده بود که من کمی عرق کنم

 

.

ایا من خوشم می اید که عرق کنم؟! البته که نه

 

.

اصلا چرا من به اردوگاه دریاچه سرد امده ام؟!؟

جواب این سوال را میتوانم در سه کلمه به شما بدهم "بابا و مامان

 

"

ان ها گفته اند که یک اردوگاه ورزش های ابی به من اعتماد به نفس میدهد. انها گفتند که باعث میشود من با طبیعت احساس ارامش بیشتری کنم

 

.

و همچنین انها گفتند فرصت مناسبی در اختیار من میگذارند تا دوستان بیشتری پیدا کنم

 

...

خیلی خوب اقرار میکنم که من نمیتونم به همین راحتیا با کسی دوست و صمیمی بشم و این که من اصلا مثل ارون نیستم من اصلا نمیتونم همینطوری به طرف یکی برم و شروع به صحبت و شوخی با او بکنم

 

.

من خیلی کم رو وخجالتی هستم شاید دلیلش این باشد که من کمی بلندتر از اطرافیانم هستم

 

.

من یک سر و گردن از ارون بلند ترم در حالی که او فقط یک سال از من کوچک تر است... او یازده سال دارد

 

.

من خیلی بلند قد و لاغرم پدرم گاهی من را ملخ صدا میزند. که البته از این اسم واقعا بدم میاد

 

.

موقعی که راه می افتادیم مادرم گفت:« سارا اخم هاتو باز کن و سعی کن از زندگی لذت ببری

 

منم فقط چرخشی به چشم هایم داردم

 

.

پدرم هم به شوخی گفت:« وقتی اخر تابستون به خانه برگردی احتمالا به ما التماس میکنی که تو را با خود به بیرون ببریم و چادر بزنیم

 

یک اه بلند کشیدم

 

.

پس از یک خداحافظی سریع به دنبال ارون سوار اتوبوس شدم

 

.

برادرم در تمام را با اتوبوس لبخند به لب داشت و خوشحال یود. از این که قرار بود اسکی روی اب یاد بگیره بسیار هیجان زده بود. و مرتب از همه میپرسید که ایا اردوگاه یک تخته روی اب برای شیرجه دارد یا نه

 

.

در همان فاصله کوتاه از خانه تا اردوگاه ارون در اتوبوس چند تا دوست خوب پیدا کرده بود

 

.

من در تمام طول مسیر به درختان نگاه میکردم و به دوستان خوشبختم فکر میکردم که در خانه نشسته بودند و مجبور نبودن به اردوگاه مسخره بروند

 

.

و سپس وقتی به خود امدم که به اردوگاه رسیده بودیم. بچه ها کوله پشتی های خود را برداشته بودند و از اتوبوس خارج میشدند. میخندیدند و شادی میکردن. مسئولین اردوگاه را دیدم که با تیشرت های سبز چمنی بچه ها را راهنمایی میکردند

 

.

کمی از شدن غصه من کم شد

شاید در اینجا بتوانم دوستان جدیدی پیدا کنم. شاید بتوانم در اینجا کسانی را پیدا کنم که شبیه خودم باشند و بتوانیم در کنار هم تابستانی خوب داشته باشیم

 

.

ولی سپس قدم به خوابگاه خود گذاشتم. نگاهی به به هم اناقی هایم انداختم و بی اختیار ناله ای از گلویم خارج شد:« اه....نـــــــه

فصل2

فکر میکنم نمیبایستی آنطور خود را می باختم

 

.

اولین برخوردم با ان ها بسیار بد بود و تاثیر بدی بر جای گذاشت. ولی خودتان بگویید چه باید میکردم!؟

 

!

دو مجموعه تخت خواب در اتاقک بود. سه دختر دیگر قبلا تخت هایشان را انتخاب کرده بودند. فقط یک تخت خواب باقی مانده بود، درست کنار پنجره

 

.

و بد تر از همه پنجره هم حفاظ و توری نداشت. که البته مفهومش این بود که تخت من هر شب پر از حشره میشد. به عبلاوه من نمیتوانستم در تخت خواب بالایی بخوابمو من شب ها زیاد غلت میزنم و اگر بخواهم در تخت بالایی بخوابم به طور قطع با کله روی زمین میفتم

 

...

من باید روی تخت پایینی میخوابیدم همان نختی که کنار دیوار و دور از پنجره قرار داشت. بی اختیار به هم اتاقی هم گفتم:« من.... من نمی...نمبتونم

 

سه هم اتاقی من به طور هم زمان سر هایشان را برگرداندند. یکی از ان ها موهای بور داشت که به طور دم اسبی پشت سرش بسته بود. در کنار او دختری کوتاه و خپل با مو های قهوه ای قرار داشت

 

.

ام در ان طرف اتاق بغل تخت من دختری افریقایی_امرکایی با مو های بافته شده نشسته بود و به من زل زده بود. فکر میکنم قصدشان این بود که من کمک کنند ولی من به انها چنین فرصتی را ندادم

 

...

وبه جای این که سلام کنم گفتم:« یه نفر باید تخت خوابشو با من عوض کنه

 

»

قصدم این نبود که صدام انقدر تیز باشد ولی واقعا ناراحت بودم

 

.

قبل از این که انها بخواهند جواب من را بدهند در توسط مردی با تیشرت سبز مربیان وارد اتاقکمان شد. او گفت: من ریچارد هستم مدیر و مسئول اینجا... کله گنده اینجا... همه چیز اینجا مرتبه؟

 

»

من زار زدم:«نـــــه

 

نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم بلند گفتم:« من تمیتونم رو این تخت خواب بخوابم... من اصلا دلم نمیخواد که نزدیک پنجره باشم. و ضمنا مجبورم روی تخت پایینی بخوابم

 

دیدم که دختر های دیگر از این حرکت من یکه خوردند و چشمانشان از حیرت باز مانده بود

 

....

او رو به دختری گفت:« برایانا ممکنه تختت رو با

 

....»

من گفتم:« سارا

 

»

ریچارد گفت:» بله ممکنه تختت رو با سارا عوض کنی؟

 

»

برایانا با تکان شدید سرش گفت:« راستش اصلا دلم نمیخواهد

 

!!!»

بعد به دختری که رو ی چمدان نشسته بود اشاره کرد و گفت:«من و مگ پارسال هم اتاقی بودیم و میخواستیم امسال هم تختهایمان نزدیک به هم باشد

 

..

مگ هم با حرکت سر حرف او را تایید کرد

 

.

او صورتی کرد و بچگانه داشت

 

...

من هم با یکدندگی گفتم من نمیتونم کنار پنجره بخوابم... از حشره متنفرم

 

.

ریچارد رو به برایانا گفت:« میشه خواهش کنم؟

 

برایانا با غرغر گفت:« اوه... باشه ... خیلی خوب

 

»

کاملا میدیدم که برایانا سر تا پای مرا بر انداز میکند... فکر کردم که با خود فکر میکند من یه دردسر افرین واقعی هستم

 

...

برایانا غرغر کنان کوله اش را از روی تخت انداخت پایین وبعد گفت:« بفرما... مال تو

 

لحنش را اصلا دوست نداشتم

 

.

احساس خوبی نداشتم با خود فکر کردم هنوز هیچی نشده هم اتاقی هایم از من متنفر شدند

 

...

چرا من همیشه همین کار را میکنم؟؟! چرا من همیشه عصبی شده و در برخورد با دیگران شروع خوبی ندارم؟

 

!

میدانستم که باید خیلی تلاش کنم تا بتوانم انها را به دوستان خودم تبدیل کنم

 

.

اما حدود یک دقیقه بعد حرکت واقعا وحشتناکی از من سر زد

فصل 3

لبخندی زدم و گفتم:« هی برایانا، ممنون که تختت رو بهم دادی خیلی محبت کردی

 

او سرش را به نشانه ی تایید تکان داد اما حرفی نزد. مگ چمدانش را باز کرد و شروع کرد به چیدن لباس هایش درون کمد کنار تخت

 

.

دختر سوم لبخند زد و با صدای خش دار و کلفتش به من گفت:« سلام من جنیس هستم ولی همه من را جن صدا میکند

 

او لبخند زیبایی داشت مو های بورش را دم اسبی پشت سرش بسته بود و گونه هایی سرخ داشت. به نظر میرسید که همواره در حال رنگ برنگ شدن است

 

.

از او پرسیدم:« توهم تابستان گذشته در اینجا بوده ای؟!» سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت:« نه ولی برایانا و مگ تابستان گذشته اینجا بوده اند... ولی این اولین تابستانت منه. من پارسال به یک اردوی تنیس رفتم

 

من گفتم:« ولی من تا به حال به هیچ اردویی نرفتم. من فکر میکنم کمی عصبی هستم

 

»

برایان پرسید:« شنا خوب بلد هستی؟

 

شانه ام را بالا انداختم و گفتم:«فکر میکنم خوب بلدم ولی راستش خیلی شنا نمینم... خیلی خوشم نمیاد

 

مگ سرش را بالا اورد و گفت:« تو از شنا خوشت نمی اید و انوقت به اردوگاه ورزش های ابی امده ای؟

 

کاملا حس میکردم که گونه هایم شروع به رنگ به رنگ شدن کرده است. نمی خواستم به انها بگویم که پدرو مادرم مرا وادار کرده اند که به این اردو بیایم. چنین اقراری مرا واقعا بچه جلوه میداد. نمیدانستم چه باید بگویم

 

.

من و من کنان گفتم:« من....ئــــه.... از چیزای دیگری خوشم می آید

 

برایانا لباس شنای زرد رنگی را از چمدان مگ بیرون اورد و گفت:« اوه... من عاشق این لباس شنا هستم... عالیه

 

مگ لباس را از دست او قاپید و گفت: فکر میکنی اندازه ات باشد؟» و سپس چرخشی به چشم هایش داد. موقع حرف زدن سیم کشیی دندان هایش تلق تلق صدا میداد

 

.

مگ در مقایسه با برایانای قد بلند و سیبا بیشتر شبیه یک توپ بولینگ بود

 

...

براینا از مگ پرسید:« در طول تابستون وزن کم کردی؟... مگ واقعا عالی به نظر میرسی

 

...»

مگ گفت:ـ یه کمی» و سپس اهی کشید و افزود:« ولی متاسفانه قدم هیچ بلند تر نشد

 

من گفتم:« ولی من امسال حدود سی سانت قد کشیدم... من بلبند ترین دختر در مدرسه خودمان هستم... وقتی در راهروی مدرسه مان راه میروم همه با چشمانی گشاد به من نگاه میکنن

 

مگ با لحنی کنیه امیز گفت:« اوهو.... پس واقعا برات خیلی سخته... ایا ترجیح میدادی یک کوتوله مثل من بودی؟

 

»

گفتم:« راستش.... نه واقعا

 

وای.... بلافاصله متوجه شدم که حرف ناجوری زدم

 

.

برق ازردگی را در چشمان مکگ دیدم

 

.

از خود پرسیدم: واققعا چرا این حرف را زدم؟

چرا در جاهایی که نباید، کنترل زبانم را از دست میدهم و نمیتوانم زیپ دهانم را بکشم؟

 

!

کوله پشتی امک را از جایی که روی زمین افتاده بود برداشتم و به سمت تختم رفتم تا وسایلم را بیرون باورم

 

.

جنیس به طرفم شتافت و گفت:« هــــی... اون مال منه.... بذارش زمین

 

به کوله نگاه کردم و گفتم:« نه.... مال خودمه

 

زیپ ان را باز کردم.... اما کوله پشتی روی زمین افتاد

یک عالمه وسایل متعدد از کوله پشتی روی زمین افتاد و ولو شد

 

.

حیرت زده گفتم:«اوه...» وسایل متعلق به من نبود

 

.

تعئائی شیشه قرص و انواع دارو های دیگر روی زمین ریخت... یک اسپری کوچک ضد اسم هم بود

 

.

با تعجب گفتم:« دارو های اسم

 

»

جنیس روی زمین زانو زد و شروع به جمع اوری

/ 19 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنفشه

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام گلم[گل] خوبی؟ کلا اون پست رو حذف کردم نه نظر تو رو خانومی[نیشخند] داستان جالبی بود

بنفشه

سلااااااااااااااااااااااااااااااام گلم[گل] شب اول خنده بازار رو پخش کردن روز بعد مردم تبریز اعتراض کردن به اجبار پخش نکردن[ناراحت] اون پست رو هم عصبانی بودم نوشتم بعدش پشیمون شدم پاک کردم یکم گلایه کرده بودم از خدا[ابله]

Ava

همه جاش کسل کنندست![خمیازه] بعضی از فیلما هستن که از کتابشون قشنگ ترن و یکیشم اینه[نیشخند] به هرحال من میگم نخونیش بهتره[لبخند] بری اسرار نیکولاس فلامل جاودانو بگیری خیلی خیلی بهتره به هر کس معرفیش کردم عاشقش شده[قلب] آره خوندمش من که همشو فهمیدم[سوال]

مطهره

قالب جديد مبارك باشه[ماچ]

مطهره

من اسرار نيكلاس فلامل جاودان رو خوندم اواي عزيز و اره بد نبود

مطهره

چرا لينك دانلود كتاب رو نميذاري به جاي اين كه تايپ كني؟

hena

عالیه من خیلی خوشم اود چون من هر چا گشتم نتونستم این کتاب رو پیدا کنم بخرم خیلی خوبه که تایپش میکنی [قلب]

hena

عالیه من خیلی خوشم اود چون من هر چا گشتم نتونستم این کتاب رو پیدا کنم بخرم خیلی خوبه که تایپش میکنی [قلب]

hena

عالیه من خیلی خوشم اود چون من هر چا گشتم نتونستم این کتاب رو پیدا کنم بخرم خیلی خوبه که تایپش میکنی [قلب]

سانان

عالی بود ! بقیشم بذار ! به وبلاگ ما هم سر بزن . آدرسش اینه : www.robot.blogfa.com و اون یکی وبلاگم هم آدرسش اینه :www.stormblack.blogfa.com .حتما بیا خداحافظ .