مسابقه نویسندگی اول

سلاااااااااااااااااام دوستای گلم!   

این اولین مسابقه ی نویسندگی توی bigwriter هست!

دوست دارم حتما همتون توش شرکت کنین!ولی قبلش یه سری توضیحات براتون بدم والبته قوانین رو براتون بگم!

اول اینکه هر دفعه که مسابقه برگذار میشه یه موضوع بهتون می دم  تا باهاش یه متن ادبی یا یه انشا بنویسین!هرکی هم که دلش خواست میتونه یه داستان بنویسه .از طریق ایمیلم یا از راه نظرات می تونید متن تونو برام بفرستین .اگه متن تون خیلی طولانیه میتونید  از راه ایمیلم برام بفرستین واگه هم کوتاه یا نسبتا کوتاهه از راه نظرات بفرستین!هرکی هم دلش خواست میتونه به صورت نظر خصوصی برام ارسالش
کنه !                                                                                                                خوب حالا قوانین:

1. هیچکس نباید مطلب یه نویسنده ی دیگه رو ارسال کنه . چون در اون صورت مطلبش حذف میشه و هیچ امتیازی نمیگیره !

2.مطلب ارسال شده باید با موضوع هماهنگی داشته باشه .

3. هر مسابقه یه وقت مشخص داره و بعد از تاریخ معین شده هر نوشته ای ارسال بشه هیچ امتیازی نمیگیره .

4.متن ارسال شده نباید از 10 خط کمتر باشه و لی تا هر قدری که طولانی باشه مهم نیست!

5. این مسابقه واسه ی اینه که توانایی های خودمون رو بهتر بشناسیم و پرورشش بدیم نه اینکه ضعف هاتون معلوم شه پس همه کس میتونه توش شرکت کنه .

6.تویه مورد 5 گفتم که این مسابقه واسه چه چیزی تشکیل شده! جایزه برنده هم چیز زیاد با ارزشی نیست امیدارم که ناراحت نشین وهمین طور از شرکت تو مسابقه منصرف نشین چون مهم شرکت تو مسابقه ست! جایزه ی برنده اینه که اون موضوع بعدی رو انتخاب می کنه و همین طور مطلبش رو میذارم توی وبم.

7.برای مطلبتون نباید از هیچگونه تصویری استفاده کنید .

 

خوب اینا قوانین بودن !از هیچی نترسید شرکت توی این مسابقه  فقط می خوایم خودمون رو بسنجیم ومجبور بشیم استعداد هامون رو پرورش بدیم!حتی اگه واقعا فکر می کنین مطلبتون خوب نیست بازم بفرستینش و البته اگه دوستاشتین زیرش بنویسین چه کار کنم تا بهتر بشه؟منم بهتون می گم ولی ممکنه مطلبی که فکر نمی کردین زیاد خوب باشه برنده بشه!

وحالا این مسابقه:

همون طور که میدونید این مسابقه اوله پس همه تون شرکت کنین و امتحانش کنین !

موضوع مسابقه : آزاد

مهلت تا: عید فطر

امیدوارم همتون شرکت کنین هر کی هم سوالی داشت تو قسمت ننظر ها بنویسه !چون اولین مسابقه ست واسه این که منو واسه مسابقه   بعدی مشتاق تر گنید لطفا شرکت کنید!قلب

 

حتما شرکت کنید ها !!!!!!!!!!!

اینم ایمیلم

bigwriternfh@yahoo.com

 

راستی یادتون نره اسمتون رو زیرش بنویسین! اگه هم وب دارید آدرسشو زیرش بنویسید!


 

 

 

 

 

 

 



/ 17 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
♥ مهرانه ♥

سلام نیایش جان من داستانم رو نوشتم اما هر چی سعی کردم به ایمیلت نمی اومد و ارور می داد حالا داستانم رو توی 2 یا 3 نظر خصوصی برات ارسال می کنم .......... اگه داستانم بد شده منو ببخش چون زیاد وقت نبود اگه ایرادی هم داره لطفا بهم بگو فعلا گلم[رویا]

♥ مهرانه ♥

عنوان: شباهت قسمت اول)) همیشه او را در سر چهار راه هنگام بازگشت از مدرسه می دید که در چند سبد بزرگ سیب می فروشد با دقت نگاهش می کرد با خود می گفت : مگر می شود؟ مگر می شود که یک آدم تا این حد شبیه پدرم باشد ؟ پدری که سه سال پیش به علت بیماری از دستش داده ام ! اما به خوبی میدانست که دقیقا شبیه پدرش است همان چشمان قهوه ای روشن ، همان ابرو ، همان لب و گونه حتی خال بزرگ زیر گلوی پدرش را داشت این موضوع او را بسیار عصبی می کرد چون نمی توانست باور کند که پدری که سه سال است از دست داده درقالب یک سیب فروش دوباره ظاهر گردد و به همین دلیل بود که این موضوع را با مادرش درمیان نگذاشته بود. تنها چیزی که می توانست او را آرام کند این بود " پدر من که سیب فروش نیست " البته خودش می دانست که این جمله تنها برای دلگرمی اش است و شباهت عجیب آن مرد با پدرش خیلی برتر از جمله ی بیهوده ی خودش هست .

♥ مهرانه ♥

عنوان:شباهت قسمت 2)) سعی کرد این موضوع را فراموش کند اما فراموش کردن این موضوع برایش اصلا کار راحتی نبود هنگام صرف ناهار با اینکه خیلی دلش می خواست با مادرش حرف بزند راجع به این موضوع گفتگویی نکرد بعد از خوردن ناهارهنگام انجام تکالیف ریاضی اصلا تمرکز نداشت سردرد شدیدی گرفته بود و بسیار کلافه و ناآرام بود. دیگر نتوانست تحمل کند و کل موضوع را به مادرش گفت. انتظار داشت که مادرش مثل خودش دلگرمی های بیهوده بدهد اما مادرش چنان بهت زده شده بود که هنگام شستن ظرف ها بشقابی از دستش رها شد و شکست ودست لرزانش را جلوی دهانش گرفت . . . واقعا ترسیده بود . پسرک حتی فکرش را نمی کرد که با گفتن این موضوع مادرش این چنین بترسد. مادرش با دستانی لرزان اشک روی گونه اش را پاک کرد بعد در حالی که بسیار نگران بود سعی کرد قیافه ی آرامی به خود بگیرد بعد مادر کنار پسرش نشست و گفت : عزیزم حتما اشتباه میکنی پسرک از این همه تضاد در چهره ی الان و چند دقیقه پیش مادرش بسیار تعجب کرده بود با اصرار گفت : نه مادرمن مطمئنم حتی خال بزرگ زیر گلوی پدررا دارد مادر که از تعجب عرق سرد بر پیشانی اش نمایان بود باز سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و گفت :

♥ مهرانه ♥

عنوان:شباهت قسمت3)) پسرم پدرت سه سال است که به دلیل بیماری مرده چرا نمی خوای این رو درک کنی؟ پسرک که معلوم بود حسابی از کوره در رفته فریاد زد : پس اون مرد لعنتی کیه ؟ کیه؟ کیه؟ و درد عجیبی در سرش احساس کرد و سرش را گرفت و مادر که دیگر نمی توانست خود را آرام جلوه دهد پسرش را در آغوش کشید و هر دو با هم گریستند سپس مادر پسر را به اتاقش برد تا استراحت کند مادر به امید اینکه پسرش با استراحت بهتر شود دکتر را خبر نکرد اما او اشتباه می کرد ....... ظهر روز بعد که پسر ازمدرسه بازمیگشت باز دوباره آن مرد را دید. دیگر کنترل خود را از دست داده بود و نفهمید چگونه به خانه آمده سرگیجه ی بدی را در سرش احساس می کرد و قطعا مادرش متوجه این حالت شده بود پسرک سرش را گرفت و گفت دارم دیوونه میشم .... دارم دیوونه میشم اون کیه؟ مادرش که در آن زمان چاره ای نداشت سعی کرد با حرف هایش پسرش را آرام کند -آروم باش پسرم آروم......خب اگه دیدن اون مرد لعنتی اینقدر حالت رو بد می کنه از یه مسیر دیگه برای اومدن به خونه استفاده کن یا اصلا برای یه مدت به مدرسه نرو پسرک که خوب می دانست به دلیل شروع امتحانات نمی تواند به مدرسه نرود ،

♥ مهرانه ♥

عنوان:شباهت قسمت 4)) نرود پیشنهاد اول مادرش را قبول کرد . فردا ظهر بعد از مدرسه قصد داشت از یه مسیر دیگر بیاید اما نشد انگار در آن زمان کنترل پاهایش دست خودش نبود و باز هم از راه همیشگی به خانه آمد و با آن مرد روبه رو شد و دوباره عصبی شد در راه خانه تصمیم گرفت که فردا با آن مرد گفتگویی داشته باشد وقتی به خانه رسید متوجه صحبت مادرش با تلفن شد پس ناخواسته درپشت در ورودی ایستاد و گوش داد : -وای آقای دکتر نمی دانم باید چی کار کنم خیلی وقت بود که پسرم اینجوری نشده بود بعد از اون تصادف وحشتناک که پدرش رواز دست داد خیلی وقت بود که حمله ی عصبی بهش دست نداده بود ..... پسرک که از این حرف چشمانش گرد شده بود با دقت بیشتری گوش داد : -خب درسته من قرص هاش رو سر وقت بهش می دادم خیلی وقت بود که اون حادثه رو فراموش کرده بود و دیگر افراد رو شبیه به پدرش نمی دید خب راستش حرف من رو راجع به بیماری پدرش باور کرده بود اما حالا چی؟؟؟ پسر که از تعجب آمیخته به ترس دستانش می لرزید کیف را از روی دوشش انداخت و نشست حالا علت آن همه تعجب مادرش را پس از بازگو کردن موضوع آن مرد سیب فروش فهمیده بود......

♥ مهرانه ♥

عنوان:شباهت قسمت5)) حالا ماه ها از اون زمان می گذره و حال پسر بهتر شده و دیگه اون ماجرا رو فراموش کرده ..... سال تحصیلی جدید شروع شده و معلم ها سر هر زنگ می آیند و خود را معرفی می کنند .... زنگ جغرافیا شده بود که معلم وارد کلاس شد پسرک از دیدن معلم دهانش باز آخه اون خیلی شبیه پدرش بود که سه سال است به دلیل بیماری از دست داده مگه میشه انقدر شبیهش باشه همان چشم و همان لب و همان خال بزرگ زیر گلویش............ پسرک که کمی عصبی شده بود گفت شاید بتوانم با آن مرد گفتگویی داشته باشم........!!! " پــــــایـــــان" خب داستانم چطور بود ببخشید اگه بد بود و نتونستم ایمیل کنم اگه ایرادی داره بهم بگو ممنون..... امیدوارم که همه ی داستان هام خصوصی اومده باشه اگر هم احیانا خصوصی نیومد لطفا تایید نکن البته من همه رو خصوصی فرستادم.......فعلا عزیزم [چشمک][ماچ]

انیس

من عاشق خانم رولینگم خیلی ماهه

انیس

پس تو هم موافقی

انیس

برای این که خانم رولینگ ماهه دیگه[عصبانی][زودباش][کلافه]

زهرا

ببخشید کی مسابقه شروع میشه