نفرین اردوگاه دریاچه سرد 2

فصل 5

در حالی که سراپا می لرزیدم از جا پریدم و دوباره پرسیدم:« چه اتفاقی افتاده؟!»
مگ با اشاره دستش به ان طرف دایره اشاره کرد و آهسته گفت:« اون پسرا.... اونا ترقه توی ... توی آتش انداختند هر لحظه ممکنه منفجر بشه!!!»
و سپس هر دو دختر یک صدا گفتند:« فرار کن... سارا فرار کن.»

مگ با دو دستش مرا به جلو هل داد لحظه ای سکندری خوردم و سپس با تمام قدرتی که داشتم شروع به دویدن کردم. در همان حال که میدویدم چشمانم را بسته بودم و هر لحظه انتظار شنیدن صدای انفجار را میکشیدم...
آیا میتوانستم به موقع از آنجا دور شوم؟ ایا بریانا و مگ هم میتوانستند از آنجا فرار کنند؟
اما ناگهان... با شنیدن همهمه خنده ایستادم...
خنده ای بلند و همگانی...
اب دهانم را به سختی قورت دادم و به عقب برگشتم و گیج و مبهوت گفتم:« چی؟»
و سپس نیمی از افراد اردوگاه را دیدم که داشتند از خنده ریسه میرفتند... داشتند به من میخندیدند!
مگ و برایانا در حالی که از خنده ریسه میرفتند به هم تبریک میگفتند.
زیر لب گفتم:« آه.. خدای من چگونه میتوانستم گرفتار همچین حقه احمقانه ای شوم؟»
آخر آنها چگونه به خودشان اجازه میدادند با من همچین شوخی وحشتناکی بکنند؟
حتما به همه گفته بودند که میخواهند چه بلایی سر من بیاورند. در همان حال که تک و تنها در حاشیه محوطه باز ایستاده بودم، نگاه های همه آنها را روی خودم حس میکردم...
و صدای خنده و کلمات تمسخر آمیز آنها که مرا مسخره میکردند را میشنیدم.
جنیس را دیدم که به شدت میخندید.... و ریچارد و تعدادی از معلم ها که لبخند بر لب داشتند و سر هایشان را ناباورانه تکان میدادند.
خودم میدانم.... منم باید میزدم زیر خنده.... من هم باید طوری وانمود میکردم که انگار از این شوخی لذت برده ام.
نباید اجازه میدادم که این شوخی مرا ناراحت کرده و به اصطلاح، حالم را بگیرد.
اما سراسر آنروز انقدر وحشتناک سپری شده بود که حالتی عصبی داشتم. سراسر روز را تلاش کرده بودم که مرتکب اشتباه دیگری نشوم.
بالا و پایین رفتن شانه هایم را حس میکردم و قطرات اشکی را که در چشمانم جمع میشدند را حس میکردم.
نه...به خودم نهیب زدم کهنباید گریه کنم! به خود گفتم:«تو اجازه نداری جلوی همه گریه کنی...
سارا مگر چه شده که داری گریه میکنی؟ این فقط یک شوخی بود... آن هم یک شوخی احمقانه.
سپس فشار ملایمی را روی شانه هایم احساس کردم ولی دستم را پس کشیدم.
آرون در حالی که با چشمان معصومش به من نگاه میکرد با مهربانی گفت:« سارا»
با لحنی تند و زننده گفتم:« حالم خوبه برو گم شو...»
آرون به آرامی گفت:« سارا تو اصلا شوخی بلد نیستی... چرا نمیذاری این جور مسائل به ارامی از کنارت بگذرند و اونا رو به چشم شوخی و تفریح نگاه کینی؟.... این فقط یک شوخی بود دلیلی نداره اینقدر ناراحت بشی!...»

ایا میدانید من از چه چیزی متنفرم؟!
واقعا متنفر میشوم وقتی میبینم حق با آرون است!
مقصودم را که میفهمید؟ منظورم این است که او برادر کوچک تر من است... او چه حقی دارد که عضو منطقی، خونسرد و ارام خانواده ما باشد؟ هر وقت که آرون مثل برادر بزرگ ترم ظاهر میشود واقعا حالم گرقته میشود و میخواهم از شدت خشم منفجر شوم.
از میان دندان های به هم فشرده ام گفتم:« کی گفته که من به نصیحت تو احتیاج دارم؟... زود بزن به چاک» و با دستم او را به سمت بچه هایی که در دایره بودند هل دادم... آرون لحظه ای ایستاد سپس شانه ای بالا انداخت و به سمت دوستانش شتافت.
من هم آهسته به سمت آتش اردوگاه حرکت کردم س جای قبلی خودم ننشستم. بیش از حد نزدیک به اتش بودم و بیش از حد نزدیک به برایانا و مگ.
روی نزدیکترین نیمکت به حاشیه جنگ و دور ترین نیمکت از آتش نشستمو تاریکی انجا مرا ارام کرد.
مدتی بود که ریچارد داشت صحبت میکرد متوجه شدم که حتی یک کلمه از حرف های او را نشنیده ام.
او مقابل اتش ایستاده بود صدایی بم و رسا داشت. ولی همه به دلیل این که فاصله شان با او نسبتا زیاد بود به جلو خم شده بودن.
نگاهی به بچه هایی که در دایره دور اتش بودن انداخت. چهره هایشاهن در نور رخسان شعله های آتش میدرخشید و چشمانشان برق میزد.
در این فکر بودم که آیا هیچ کدام آنها دوست من خواهند شد؟!
در ان لحظه به شدت برای خودم احساس تاسف میکردم... نمیدانستم که آیا همه بچه ها برای خود همچین فکری میکنند یا نه؟
صدای ریچارد را به سختی میشنیدم داشت در باره ی چیزی به نام برنامه غذایی یا یک همچین چیزی صحبت میکرد... اما بعد شروع کرد تا در مورد حوله ها با ما صحبت کند.
وقتی شروع به معرفی کردن معلم ورزش اردوگاه کرد ناخودآگاه توجه ام بهش جلب شد. اسم مبی شنا لیز بود.
وقتی خانم لیز از جا بلند شد و به طرف ریچارد آمد همه دست زدند عده ای از پسر ها هم سوت کشیدند...
یکی از پسر عا با صدای بلند گفت:« خوش به حال ماهی ها.» و سپس همه ی بچه ها خندیدند!
لیز هم لبخند زد، از قیافه اش اعتماد به نفس مسیبارید. بر خلاف بقیه مربیان و بقیه مسئولین اردوگاه لباس کتان سورمه ای به8 تن داشت. دست هایش را بالا آورد و از همه خواست تا ساکت شوند سپس با صدای بلند گفت:« امیدوارم همه ی شما در اینجا بهتون خوش بگذرد.» همه هورا کشیدند و کف زدند چند نفری هم سوت زدند
لیز گفت:« خب... فردا اولین روز شما در کنار آب خواهد بود. قبل از این که پا به درون دریاچه بگذارید قوانین معددی وجود دارد که باید با هاشون آشنا بشید...»
ریچارد گفت:« مثلا این که از اب دریاچه ننوشید!... البته مگر این که واقعا تشنه باشید...»
تعدادی از بچه ها خندیدند. من به نخندیدم. فکر آشامادین آب لجن و کثیف دریاچه حالم را بهم میزد.
لیز هم نخندید. با ابر های در هم کشیده نگاهی به ریچارد انداخت و با لحنی سرزنش آمیز گفت:« خواهش میکنم مسائل رو جدی بگیرید!»
ریچارد به شوخی گفت من همینجوری گفتم!
لیز حرف او را نشنیده گرفتو دسته ای از مو های سرخ و فر دار و بلندش را عقب زد و گفت:« وقتی به خوابگاه هایتان برگشتید فهرستی از قوانین مربوط به اب را بر روی تخت هایتان خواهید یافت... در این فهرست بیست قانون لیست شده است که باید همه آنها را یاد بگیرید.»
بی اختیار زیر لب گفتم:« چی؟... بیست قانون؟ آخر چطور میشود بیست قانون داشته باشیم؟»
حفظ کردن این همه قانون به تمام تابستان احتیاج دارد.
لیز یک ورق کاغذ را بالا گرفت و گفت:« و حالا.... با هم این لیست را مرور میکنیم. اگر سوالی داشتید بپرسید.»
یکی از پسر ها در تلاش برای خوشمزگی گفت:« گفت میتونیم بریم شنا؟»
تعداد زیادی از پسر ها خندیدن.
اما لیز حتی لبخند هم نزد. گفت:« این مربوط به قانون هشته... هیچ کس حق ندارد در شب شنا کند حتی همراه با مربین اردوگاه!!!»
ریچارد گفت:« شکا هیچوقت شب ها به شنا نمیروید؟»
پیش خود فکر کردم ریچارد مرد خوش مشربی است مرد خوبی به نظر میرسد.
اما لیز به نظر خیلی جدی و خشک می آید.
ورق کاغذی که در دست لیز بود تحت تاثیر باد میلرزید لیز ان را دو دستی گرفته بود. موهایش هم در نور رقصان آتش جلوه ویژه ای یافته بود.
او گفت:« مهم ترین قانون در اردوگاه دریاچه سرد داشتن یک همراه است... وقتی در آب هستید باید همیشه یک نفر همراهتان باشد... باید یک زوج داشته باشید»
نگاه به بچه ها انداخت و افزود:« حتی زمانی که اب تا مچ پاهایتان است هم باید یک زوج داشته باشید... لزومی نیست که همیشه با یک نفر خاص باشید، هر بار میتوانید با یک زوج مختلف داشته باشید. ولس با هر کسی که هستید این را بدانید که همیشه باید با زوجتان وارد اب شوید»نفس عمیقی کشید و پرسید:« سوالی هست؟»
یکی از پسر ها پرسید:« شما حاضرید زوج من باشید؟»
همه خندیدند. من هم خندیدم شوخی این پسر واقعا به موقع بود...
اما باز هم لیز نخندید و حتی یک لبخند هم نزد... گفت:« من به عنوان وربی شنا زوج همه شما خواهم شد.»
ادامه داد:« قانونش ماره ی دو این است که نباید در اب فرایاد بکشید و وانمود کنید که در آب با مشکل رو برو هستید... قانون شماره ی سه.... چهار... پنج...»
تا مدت ها حرف زد و بیست قانون را مو به مو بررسی کرد...
کمکم داشتم عصبی میشدم او با ما طوری حرف میزد که انگار ما بچه های پنج ساله هستیم!
و تازه این همه قانون و مقررات برای چیست؟
در این لحظه لیز داشت میگفت:« اجازه بدید یک بار دیگر قانون در باره ی سیستم زوج رو براتون تکرار کنم!..»
اهی کشیدم و به دریاچه تیره نگاهی انداختم... آرام و سکت و سیاه و ارمیده بود.
امواج کوچکی روی آب دیده میشد. هیچ موج بلندی دیده نمیشد.. بنابر این خبری از جذر و مد های خطر ناک هم نبود....
چرا ان همه قانون برای استفاده از ان وضع کرده بودند؟...
ان ها از چه میترسند؟

فصل6

لیز حد اقل نیم ساعت دیگر حرف زد. ریچارد مرتب وسط حرف هایش میپرید و تکه می انداخت اما لیز نمیخندید و حتی لبخند هم نمیزد.
لیز یکبار دیگر در مورد تماما قانون های اردوگاه حرف زد. سپس از همه ی ما خواست تا وقتی به کابین هایمان بر میگردیم تمام قانون ها را مرور و حفظ کنیم.
بالا خره گفت:« امیدوارم تابستان به همه شما خوش بگذرد و در امنیت و سلامت کامل باشید! فردا در کنار اب میبینمتون!»
همه گف زدند و سوت کشیدند. لیز به طرف حاشیه دایره به راه افتاد و من خمیازه ای کشیدم و دست هایم را بالای سرم بردم و قد کشه ای کردم. با خودم فکر کردم:« چه جلسه ی خسته کننده ای بود...»
من تا به حال نشنیده بودم که جایی این همه قانون و مقررات داشته باشد..
پشه ی دیگری را که روی گردنم نشسته بود کشتم. کم کم احساس خارش تمام بدنم را فرا میگرفت. همبشه وقتی در هوای ازاد هستم همین احساس هب من دست میدهد. طبیعت باعث میشود که بدن من دیونه وار به خارش بیفتد.
شعله های آتش فروکش کرده بودند. لایه ای از خاکستر روی زمین باقی مانده بود. هوای شب به تدریج رو به سردی نهاده بود.
ریچارد رو به بچه ها گفت:« در مراسم پایانی اتش اردو، همه باید از جا بلند شده و آواز اردوگاه را بخوانند.
او در ادامه گفت:« اونایی ک برای اولین باره که به اینجا اومدن احتمالا اوازا اردوگاه را نمیدانند.... پس احتمالا خیلی خوشبختن.»
سپس ریچارد شروع به خواندن کرد و سپس همه به او پیوستند.
من هم سعی کردم با ان ها هم اواز شوم ولی تمام قسمت های اواز را کاملا تشخیص نمیدادم.
فقط بعضی از قسمت ها را:
هر پسر و دختر
....
باید در اب باشد
آب سرد، سرد سرد
در اردوگاه دریاچه ی سرد
.....
آه.... در مورد آواز با ریچارد هم عقیده شدم واقعا که آواز بیربطی بود.
در ان طرف دایره ارون را دیدم که با این که اولین بارش بود در اردو شرکت میکند همه اواز را حفظ است. او را دیدم که با تمام وجودش اواز میخواند.
در حالی که به شدت تمام پاهایم را میخواراندم از خودم پرسیدم: او چطور میتونه با همه کس کنار بیاد و اینگونه بی عیب و بی نقص باشد؟
در پایان اواز ریچارد دست هایش را بالا اورد و به همه علامت سکوت داد. گفت:« چند مورد هست که میخوام تذکر بدم.... اولا هیچ یک از شما بلد نیستید اواز بخوانید.... دوم این که...»
بقیه حرف هایش را نشنیدم برگشتم و با برایانا و مگ روبرو شدم.
بی اختیار قدمی به پشت برداشتم و بعد با عصبانیت پرسید»:« شما دیگه چی از جون من میخواید؟!؟»
برایانا گفتم:« ما میخواستیم ازت عذر خواهی کنیم.»
مگ هم به نشانه تایید سرش را تکان داد و گفت:« بله متاسفیم از این که ان شوخی احمقانه را با تو کردیم...»
برایانا دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:« ما شروع بدی با تو داشتیم و دوست داریم که از نو شروع کنیم... باشه سارا؟»
مگ در تایید حرف برایانا گفت:« آره بیا از نو شروع کنیم!»
لبخندی بر پهنه لبم نشست:« عالیه!... خیلی خوبه!»
برایانا در حالی که لبخند بر لب داشت گفت:« اره عالیه!»
دستی بر پشت من زد و گفت:« به افتخار شروع تازه...»
ریچارد همچنان مشغول صحبت بود:« فردا ساعت چهر و نیم، کسانی که علاقه مند به موج سواری هستند...»
در همان حال که برایانا و مگ را که در حال دور شدن بودند میدیدم، با خودم گفتم:« حتما ارون شرکت خواهد کرد.»

پیش خود تکرار کردم یک شروع جدید.... و خود را خیلی شاد تر احسس کردم.
ولی احساسا شادی فقط حدود دو دقیقه دوام اورد
خارشی را در پشتم احساس کردم.
به طرف آتش برگشتم و برایانا و مگ را دیدم که به من خیره شده بودند و میخندیدند.
بقیه بچه ها هم نگاهشان را از ریچارد گرفته بودند و به من خیره نگاه میکردند.
وقتی جنبش چیزی را پشت خودم احساس کردم بی اختیار نالیدم:« اوه...»
چیزی گرم و خشک زیز تی شرتم در حال حرکت بود.
دوباره نالیدم.
دستم را به طرف پشتم و به زیر تیشرتم بردم.
چه چیزی میتوانست باشد؟ برایانا چه جزی زیر تیشرتم گذاشته بود؟
آن را گرفتم و بیرون کشیدم.... و سپس با تمام وجودم جیغ کشیدم!

فصل7

مار در دستم پیچ و تاب میخورد.
شبیه یک بند کفش سیاه و بلند بود... با چشم هایی درخشان!و دهانی که مرتب باز و بسته میشد.
حال حود را نفهمیدم. بی اختیار فریاد زدم:« وای.... خدای من!»
و به دنبال آن جیغی بلند کشیدم و با تمام قدرتم مار را به طرف جنگل پرتاب کردم. مار در هوا به طرف درخت ها رفت.
پشتم همچنان دیوانه وار میخارید. هنوز هم لولیدن آن را بر روی پوستم احساس میکردم.
هر دو دستم را به پشتم بردم و سعی کردم آن را بخارانم.
همه بچه ها در حال خندیدن بودند و هر یک به نوعی از شاهکاری که برایانا زده بود حرف میزدند.
حرف های آن ها برایم مهم نبود. از آن لحظه تنها چیزی که میخواستم این بود که احساس حضور ان مار بر پشتم را از خودم دور کنم.
احساس میکردم که تمام عضلاتم منقبض شده اند. رو به برایانا و مگ با عصبانیت فریاد زدم:«این چه کاری بود که کردید؟... مشکل شما دوتا چیه؟»
ارون به سرعت به طرفم شتافت تا دوباره نقش عاقل و فرزانه را برایم بازی کند.
به تنها چیزی که نیاز نداشتم همین بود. یک برادر کوچک تر فرزانه! ارون با ملایمت گفت:« سارا... نیشت که نزد؟»
سرم را به نشانه نفی تکان دادم و با حالتی زار گفتم:« هنوز هم احساسش میکنم... دیدیش؟ نزدیک یک متر طول داشت!...»
آرون آهسته گفت:« آروم باش همه دارن نگات میکنن!»
با خشم گفتم:« فکر میکنی خودم نمیدونم؟»
آرون گفت:« خب این فقط یک مار کوچولو بود.... یک مار کوچک و بیخطر، سعی کن خودت رو جمع و جور کنی...»
با عصانیت گفتم:« من... من... من...» خشمگین تر و ناراحت تر از آن بودم که بتوانم حرف بزنم.
ارون نگاهی به برایانا و مگ انداخت و گفت:« چرا این دوتا سر به سر تو میذارند؟»
گفتم:« نمیدونم.... نمیدونم... شاید به خاطر این که احمقن! تنها دلیلش همین میتونه باشه.»
ارون به آرامی گفت:« خب سعی کن آروم باشی... یه نگاهی به خودت بنداز سارا، داری سراپا میلرزی!»
با لحنی پرخاشگر گفتم:« تو هم اگه یه مار نفرت انگیز روی پوستت بالا و پایین میرفت سراپا میلرزیدی! و در ثانی، ارون من اثلا به نگرانی و دلسوزی تو احتیاجی ندارم... واقعا نمیخوام!»
ارون هم گفت:« باشه... هرچه تو بگویی.» و چرخید و به طرف دوستانش شتافت.
زیر لب گفتم: اوه باور نکردنیه.
پدرم دکتر است و ارون هم درست مثل اوست. هر دو فکر میکنند که وظیفه مراقبت از همه مردم جهان بر عهده آن هاست...
ولی باید بدانند که من قادرم به تنهایی از خودم دفاع کنم. من نیازی ندارم که برادر کوچکترم مدام به من بگوید که آرام باشم!
ریچارد همچنان مشغول صحبت کردن بود، ولی من اهمیتی ندادم و به سرعت از دایره خارج شدم و به طرف کابینم به راه افتادم.
مسیرم یک جاده باریک پر پیچ و تاب دار از میان درختان بود. برای رسیدن به اتاقک ها باید از تپه بالا میرفتم. حالا که از آتش اردوگاه دور تر شده بودم تاریکی همه اطرافم را فرا گرفته بود.
چراغ قوه ام را روشن کردم و دایره ی زرد رنگ آن را جلوی پایم انداختم. برگ های خشک روی زمین زیر فشار قدم هایم قرچ قرچ صدا میکردند.
صدای زمزمه درختان را در بالای سرم میشنیدم.
از خودم پرسیدم چگونه شد که چنین شروع بدی داشتم؟
چرا برایانا و مگ تا این اندازه از من نفرت دارند؟
بعد از دقیقه ا یتفکر فهمیدم که: شاید آن دو ولقعا بد جنس باشن.... شاید واقعا خبیث هستند... شاید این رفتار خبیثانه را با همه داشته باشند.
آن ها فکر میکنند چون که سال گذشته هم در این اردوگاه بوده اند از همه سر ترند!
ناگهان متوجه شدم بدون این که بفهمم از مسیر خارج شده م... نور چراغ قوه را برای پیدا کردن مسیر درست چراخاندم.
از ترس عضلات گلویم منقبض شد...
مسیر صحیح کجاست؟... از کدام مسیر باید بروم؟
چند قدم به جلو رفتم... تنها صدایی که شنیده میشد صدای له شدن برگ در زیر پاهایم بود.
وسپس.... پایم در چیزی نرم فرو رفت...
شن روان!

فصل 8

 

فصل8

 

اما نه شن روان نبود!

 

در یک کتاب علمی در سال پنجم خوانده بودم چیزی به نام شن روان وجود ندارد!

 

نور چراغ قوه را به پایین تاباندم.

 

بی اختیار نالیدم!باطلاق بود...گل چسبنده و غلیظ...

 

پایم تا مچ در گل فرو رفته بود.

 

همراه با غرشی بلند پایم را از گل بیرون آوردم.در اثر فشار عادلم را از دست دادم و نزدیک بود از پشت به زمین بیفتم.به خودم دلداری دادم که این فقط یک چاله پر از گل و لجن است.درست است که نفرت انگیز است ....اما خطرناک نیست ونمی تواند موضوع مهمی باشد.

 

ولی ناگهان چشمم به عنکبوت ها افتاد!

 

دها عنکبوت ....بزرگترین عنکبوت هایی که تا آن زمان در عمرم دیده بودم!

 

حتما آن ها در این چاله لانه داشتند!

 

عنکبوت ها شروع به بالا آمدن از پاهایم را کردند.از کفش هایم بالا آمدند و سپس به پاچه شلوارم رسیدند.

 

((آخ!...اه...))

 

دها عنکبوت در حال بالا آمدن از پاهایم بودند.پایم را چند بار دیوانه بار تکان دادم.وسپس با دست آزادم دیوانه وار سعی کردم به آنها ضربه زده وآن ها را از خودم دور کنم.

 

فریاد زدم: من از این اردوگاه نفرت دارم!

 

با ضربات چراغ قوه چندین عنکبوت را از خودم دور کردم.

 

وسپس ناگهان فکر به ذهنم رسید.

 

چرا نتوانم جواب برایانا و مگ را به خاطر آنچه نسبت به من کردند بدهم؟

 

آن ها مرا جلوی تمام بچه های اردو شرمنده و سر افکنده کردند...در حالی که من هیچ کار بدی نسبت به آن ها نکرده بودم.

 

چراغ قوه را بیرون اوردم ونفس عمیقی کشیدم. سپس روی زمین نشستم و تعدادی عنکبوت را به داخل لوله چراغ قوه انداختم.

 

((اخ!...احساس دل پیچه می کردم...  واقعا داشت حالم به هم می خورد.

 

باور می کنید؟ باور می کنید من به عنکبوت دست زده باشم؟

 

اما می دانستم ارزشش را دارد....به زودی آن دو را به سزای اعمالشان می رساندم..

 

پس آن که لوله چراغ قوه از عنکبوت های سیاه پر شد  رد آن را بستم.

 

از روی یک تنه ی درخت که روی زمین افتاده بود گذشتم.پس از چند قدم مسیر را پیدا کردم.درحالی که چراغ قوه ارابا احتیاط و دقت حمل می کردم.با خوش حالی به سمت کلبه به راه افتادم.از پنجره باز نگاهی سریع به داخل انداختم. نه .... نشانی از هیچ کس نبود.

 

به سرعت داخل شدم و رو تختی برایانا را کنار زدم و نیمی از عنکبوت های داخل چراغ قوه را در ملحفه اش ریختم.با دقت رو تختی را روی آن کشیدم  و آن را مرتب کردم.

 

داشتم بقیه عنکبوت هارا  زیر پتوی مگ خالی می کردم که صدای خش خشی از پشت سرم شنیدم.به سرعت رو تختی مگ را به حالت اول برگرداندم و به طرف صدا چرخیدم.

 

جنیس وارد کلبه شد و با همان صدای خشن و خش دار خود پرسید:((چه کار می کردی؟))

 

چراغ قوه را پشت سرم قایم کردم و جواب دادم:(( هیچی))

 

جنیس خمیازه ای کشید  وگفت :(( تا ده دقیقه دیگه خاموشی شروع می شه.... ))

 

نگاهی به تخت برایانا انداختم یکی از گوشه های رو تختی او بیرون بود ولی آن را نادیده گفتم و مطمئن بودم برایانا متوجه نخواهد شد.

 

ناگهان متوجه شدم لبخند به لب دارم  به سرعت حالت چهره ام را عوض کردم .

 

نمی خواستم جنیس سوال پیچم کند . جنیس به سرعت به طرف کمد لباسش رفت و یک پیراهن بلند سفید رنگ را بیرون آورد و گفت:((برای فردا در چه فعالیی ثبت نام کردی؟ .....شنای آزاد؟))

 

جواب دادم نه ... قایق سواری .))

 

می خواستم به جای دست و پا زدن در آب کثیف دریاچه با آن همه ماهی و موجودات ریز دیگر   در قایق خشک و امن قرار داشته باشم.

 

جنیس گفت :(( هی منم همین طور.))

 

خواستم از او بپرسم آیا زوج من می شود یا خیر اما در همین حال برایانا و مگ شلنگ اندازان وارد شدند .

 

با مشاهده من زیر خنده زدند .

 

برایانا به مسخره پرسید:(( اون رقص عجیبی که در کنار آتش اردو  انجام دادی اسمش چیه؟!))

 

مگ گفت:((مثل این که یه مار یا چیزی مثل اون روی پشتت داشتی!))

 

و هر دو بیش از پیش خندیدند.

 

 

 

در دل گفتم: عیبی ندارد.بخندید!هر چقدر دلتان می خواهد بخندید....

 

در کمتر از 5 دقیقه وقتی زیر پتوی خود بروند آنوقت کسی که خواهد خندید من هستم.

 

بی صبرانه منتظر آن لحظه بودم!  

 

خوب بچه ها اینم از این قسمت که شامل فصول 8و7و6و5 بود. دفعه ی بعدی فصول 9و10و11 ر. می ذارم. امیدوارم خوشتون اومده باشه!

 

بچه ها من این داستان رو همش خودم تایپ می کنم. هر کس خواست کپی کنه لطفا منبع رو ذکر کنه!!!!!!!!!

لطفا نظر یادتون نره

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مطهره

مبارك باشه. تولد مامان منم هست. خيلي دوست دارم از نزديك يه بار ببينمت[گریه] ولي هنوز خيلي حرفا بايد بهم بزنيم از كتابايي كه حونديم[گریه]

مطهره

خب پس بذار از كتابايي كه خونديم حرف بزنيم. ميتوني 5 تا از بهترين كتاب هايي كه خوندي به من معرفي كني؟ به جز هري پاتر

مطهره

اونايي رو كه گفتي به جز اوليش بقيش رو خوندم. بعد از هري پاتر اينان - ارباب حلقه ها (فقط جلد يكشو خوندم) -مجموعه الكس رايدر=انتوني هوروويتس -اخرين گودال=لوييس سكر - بينوايان=ويكتور هوگو -ده بچه زنگي=اگاتا كريستي اين يكيم دلم نيومد نگم: -وقتي به من ميرسي=ربكا استيد

انیس

مرسی

پریسا

خسته نباشی عزیزم،خیلی حوصله داری ها!!!!!!! مرسی دوست دارم این داستان رو:)

انیس

چیو خوندم یا نه

انیس

چیو خوندم یا نه

شایان

دوست من اگه میشه یه ذره اون فونتتو درشت تر کن ممنون خوندم خوب بود...

hena

خیلی عالی [قلب]

hena

خیلی عالی [قلب]