برنده مسابقه نویسندگی اول

سلام!

همون طور که می دونید چند وقت پیش یه مسابقه نویسندگی گذاشتم تو وبم که حالا به هر دلیلی تعدادزیادی توش شرکت نکردن!ولی همون دو نفری که توش شرکت کردن دو تا مطلب خیلی زیبا واسم فرستادن! به نظر من این دونفر هر دو نوشته های قشنگی رو فرستادن به نظر من نه فقط به خاطر این که مطالبشون قشنگ بود بلکه اعتماد به نفس خوبی هم داشتن و من به خاطر همین ها هر دوتاشون رو برنده می دونم!

اول از همه اینو بگم که تو  مسابقه تغیراتی ایجاد شده مسابقه همه ی قوانین قبلی رو داره فقط زمان مشخصی نداره! از این به بعد تو قسمت پست ثابت چند تا موضوع یا فکر اولیه  می ذارم هرکس هرچی دلش خواست می فرسته برنده می تونه یه موضوع به موضوعات اضافه کنه و اگه دلش خواست بگه که مطلبشو تو وبم بذارم! اون کسایی هم که برنده نشدن اگه دلشون خواست بهم بگن تا کمکشون کنم که چه جوری داستانشون بهتر بشه!

و حالا برنده ها که به نظر من اگه مطالبشون بین 50 نفر بود باز هم برنده بودن!

مهرانه جون و روشا (roror_potter)

مهرانه واسمون یه داستان کوتاه به نام "شباهت" فرستاده:

 

 

شباهت

 


 

همیشه او را در سر چهار راه هنگام بازگشت از مدرسه می دید که در چند سبد بزرگ سیب می فروشد با دقت نگاهش می کرد با خود می گفت : مگر می شود؟ مگر می شود که یک آدم تا این حد شبیه پدرم باشد ؟ پدری که سه سال پیش به علت بیماری از دستش داده ام ! اما به خوبی میدانست که دقیقا پدرش است همان چشمان قهوه ای روشن ، همان ابرو ، همان لب و گونه حتی خال بزرگ زیر گلوی پدرش را داشت این موضوع او را بسیار عصبی می کرد چون نمی توانست باور کند که پدری که سه سال است از دست داده درقالب یک سیب فروش دوباره ظاهر گردد و به همین دلیل بود که این موضوع را با مادرش درمیان نگذاشته بود. تنها چیزی که می توانست او را آرام کند این بود " پدر من که سیب فروش نیست " البته خودش می دانست که این جمله تنها برای دلگرمی اش است و شباهت عجیب آن مرد با پدرش خیلی برتر از جمله ی بیهوده ی خودش هست .

 

سعی کرد این موضوع را فراموش کند اما فراموش کردن این موضوع برایش اصلا کار راحتی نبود هنگام صرف ناهار با اینکه خیلی دلش می خواست با مادرش حرف بزند راجع به این موضوع گفتگویی نکرد بعد از خوردن ناهارهنگام انجام تکالیف ریاضی اصلا تمرکز نداشت دیگر نتوانست تحمل کند سردرد شدیدی گرفته بود و بسیار کلافه و ناآرام بود. دیگر نتوانست تحمل کند و کل موضوع را به مادرش گفت. انتظار داشت که مادرش مثل خودش دلگرمی های بیهوده بدهد اما مادرش چنان بهت زده شده بود که هنگام شستن ظرف ها بشقابی از دستش رها شد و شکست و و دستش را جلوی دهان لرزانش گرفت واقعا ترسیده بود . پسرک حتی فکرش را نمی کرد که با گفتن این موضوع مادرش این چنین بترسد. مادرش با دستانی لرزان اشک روی گونه اش را پاک کرد بعد در حالی که بسیار نگران بود سعی کرد قیافه ی آرامی به خود بگیرد مادر کنار پسرش نشست و گفت : عزیزم حتما اشتباه میکنی پسرک از این همه تضاد در چهره ی الان و چند دقیقه پیش مادرش بسیار تعجب کرده بود با اصرار گفت : نه مادرمن مطمئنم حتی خال بزرگ زیر گلوی پدررا دارد مادر که از تعجب عرق سرد بر پیشانی اش نمایان بود باز سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و گفت : پسرم پدرت سه سال است که به دلیل بیماری مرده چرا نمی خوای این رو درک کنی؟ پسرک که معلوم بود حسابی از کوره در رفته فریاد زد : پس اون مرد لعنتی کیه ؟ کیه؟ کیه؟ و درد عجیبی در سرش احساس کرد و سرش را گرفت و مادر که دیگر نمی توانست خود را آرام جلوه دهد پسرش را در آغوش کشید و هر دو با هم گریستند سپس مادر پسر را به اتاقش برد تا استراحت کند مادر به امید اینکه پسرش با استراحت بهتر شود دکتر را خبر نکرد اما او اشتباه می کرد .......

 

ظهر روز بعد که پسر ازمدرسه بازمیگشت باز دوباره آن مرد را دید. دیگر کنترل خود را از دست داده بود و نفهمید چگونه به خانه آمده سرگیجه ی بدی را در سرش احساس می کرد و قطعا مادرش متوجه این حالت شده بود پسرک سرش را گرفت و گفت دارم دیوونه میشم .... دارم دیوونه میشم اون کیه؟ مادرش که در آن زمان چاره ای نداشت سعی کرد با حرف هایش پسرش را آرام کند

 

-آروم باش پسرمآروم......خب اگه دیدن اون مرد لعنتی اینقدر حالت رو بد می کنه از یه مسیر دیگه برای اومدن به خونه استفاده کن یا اصلا برای یه مدت به مدرسه نرو پسرک که خوب می دانست به دلیل شروع امتحانات نمی تواند به مدرسه نرود پیشنهاد اول مادرش را قبول کرد . فردا ظهر بعد از مدرسه قصد داشت از یه مسیر دیگر بیاید اما نشد انگار در آن زمان کنترل پاهایش دست خودش نبود و باز هم از راه همیشگی به خانه آمد و با آن مرد روبه رو شد و دوباره عصبی شد در راه خانه تصمیم گرفت که فردا با آن مرد گفتگویی داشته باشد وقتی به خانه رسید متوجه صحبت مادرش با تلفن شد پس ناخواسته درپشت در ورودی ایستاد و گوش داد :

 

-وای آقای دکتر نمی دانم باید چی کار کنم خیلی وقت بود که پسرم اینجوری نشده بود بعد از اون تصادف وحشتناک که پدرش رواز دست داد خیلی وقت بود که حمله ی عصبی بهش دست نداده بود ..... پسرک که از این حرف چشمانش گرد شده بود با دقت بیشتری گوش داد :-خب درسته من قرص هاش رو سر وقت بهش می دادم خیلی وقت بود که اون حادثه رو فراموش کرده بود و دیگر افراد رو شبیه به پدرش نمی دید خب راستش حرف من رو راجع به بیماری پدرش باور کرده بود اما حالا چی؟؟؟

 

پسر که از تعجب آمیخته به ترس دستانش می لرزید کیف را از روی دوشش انداخت و نشست حالا علت آن همه تعجب مادرش را پس از بازگو کردن موضوع آن مرد سیب فروش فهمیده بود......

 

حالا ماه ها از اون زمان می گذره و حال پسر بهتر شده و دیگه اون ماجرا رو فراموش کرده ..... سال تحصیلی جدید شروع شده و معلم ها سر هر زنگ می آیند و خود را معرفی می کنند .... زنگ جغرافیا شده بود که معلم وارد کلاس شد پسرک از دیدن معلم دهانش باز آخه اون خیلی شبیه پدرش بود که 3 سال است به دلیل بیماری از دست داده مگه میشه انقدر شبیهش باشه همان چشم و همان لب و همان خال بزرگ زیر گلویش............

 

پسرک که کمی عصبی شده بود گفت شاید بتوانم با آن مرد گفتگویی داشته باشم........!!!

 

 

 

" پــــــایـــــان"

اول این که واقعا داستانت رو خوب شروع کردی! اینو بدونید که یه شروع خوب تویه یه داستان یکی از مهم ترین عواملیه که باعث میشه داستانت به قول معروف کشش پیدا کنه و خواننده رو وادار به خوندن ادامه مطلب کنه!داستانت توصیف های قشنگی داشت و باعث می شد خواننده خودش رو جای پسرک فرض کنه!پایان داستانت هم طوری بود که غیر قابل حدس زدن بود! من خودم داستان هایی رو دوست دارم که آخرش طوری باشه که اصلا اون طوری اولش فکر نمی کردم!

 

و اما مطلب دوم یه متن ادبی بود که سرشار از توصیف بود که روشا به نام "در آسمون " برامون فرستاده:

میدونید تو آسمون چى وجود وجود داره ؟ ماه ، خورشید ، ابر ، ستاره ، هوا ...
نه نه نه نه نه !! به هیچ وجه !
اگه یکم بیشتر فکر کنیم به وجود چیز هاى فراترى از این ها پى مى بریم مثلاً همین دایره ى نورانى اى که هر شب به صورت اشکال مختلف در آسمون ظاهر میشه یا همون ماه لایق القابى خیلى بهتر از یک کلمه ى ساده است که فقط از سه تا حرف تشکیل شده یا این هاله ى آتیش که هر روز صبح بهش میگیم :(سلام )میتونه توانایى هاش خیلى بیشتر از خورشید خانم ساده ى ما انسان ها باشه 
آخه این انصافه ؟؟!!!
این سیّارک هاى کوچولو ى برّاق هم حق دارن دلشون بخواد اینقدر ساده نباشن آخه مگه اونا چه فرقى با چند تا سنگ ریزه دارن که صاحب اسماى علمى عجیب و غریبى مثل کنگلومرا هستند ؟؟
بیاین از این به بعد در ذهن خودمون دنیایى بسازیم که در اون پیچیدگى هاى تموم دنیا توش واضح و روشن باشه و دیگه کسى نتونه آرزویى بکنه چون در اون دنیا آرزوهاى تمام موجودات با یه بسته ى کادوپیچ شده به دستشون میرسه !!!!!
روشا (roro_potter)

روشای عزیز واقعا مطلبی که برامون فرستادی سرشار از امید و واقعا یه دید دیگه از دنیا بود!تو هم مثل مهرانه جون توصیف های زیبایی کرده بودی و البته خلاقیت خاصی در عوض کردن نسبت به دیدت به دنیا داشتی و این با عث زیبایی متنت شده بود!

خوب اینم از برنده های مسابقه نویسندگی اول با موضوع آزاد! واقعا ازشون ممنونم که توی مسابقه شرکت کردن! حالا ازشون می خوام که هر دوشون دوتا موضوع یا فکر اولیه بگن برای مسابقه بعدی!ببخشید که جایزتون قابل نبود! بچه لطفاااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کنید و بگین به جز این چه چیز هایی به برنده ها بدم؟

          

dir=

/ 21 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آتنا

نیایش آجی آدرسه وبتو اشتباه میدی همیشه برو درستش کن گلم دوتاhttpمیذاری عشقم فدات شم[گل][گل]

مطهره

اپم وبلاگ شلخته گيمو ميگما

شمیم

اهنگ فیلم هری پاتره؟

مطهره

وبلاگ شلختگي اپه عزيزم حتما بيا....

انیس

بدک نبود

شوخی کردم خوب بود

انیس

گوشیم گم شده نیش نیش

انیس

حتما یه عالمه sms برام فرستادی[نگران][پلک][زبان]

آناهیتا

هی بدک نبود[خنثی][خنثی]