مسابقه نویسندگی دوم

 هیچکس نباید مطلب یه نویسنده ی دیگه رو ارسال کنه . چون در اون صورت مطلبش حذف میشه و هیچ امتیازی نمیگیره !

.متن ارسال شده نباید از 10 خط کمتر باشه و لی تا هر قدری که طولانی باشه مهم نیست!

. این مسابقه واسه ی اینه که توانایی های خودمون رو بهتر بشناسیم و پرورشش بدیم نه اینکه ضعف هاتون معلوم شه پس همه کس میتونه توش شرکت کنه .

.تویه مورد 5 گفتم که این مسابقه واسه چه چیزی تشکیل شده! جایزه برنده هم چیز زیاد با ارزشی نیست امیدارم که ناراحت نشین وهمین طور از شرکت تو مسابقه منصرف نشین چون مهم شرکت تو مسابقه ست! جایزه ی برنده اینه که اون موضوع بعدی رو انتخاب می کنه و همین طور مطلبش رو میذارم توی وبم.

.برای مطلبتون نباید از هیچگونه تصویری استفاده کنید .


اینم ایمیلم!

bigwriternfh@yahoo.com

داستانتون رو یا از راه ایمیلم بفرستید یا از راه نظر! هرکی هم خواست می تونه نظر

خصوصی بفرسته!

 

/ 78 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازگل

salam!!! khobi??? man ba tabadole link movafegham va linket kardam!!! to ham lotfan mano link kon[لبخند][چشمک]

امیر

من یخورده دیر شرکت میکنم

سحرچكيده

آذر١٣٩٩[متفکر] ماهنوز توي. نودودوش مونديم

امیر

موضوع:خاطرات یک سگ هاپ هاپ هاپ هاپ ... نه واقعاً شما فکر کردین یه سگ میتونه حرف بزنه و خاطره بنویسه؟ معلومه که نمیتونه، ولی من میتونم چون صاحب من یه جادوگر بزرگه. صاحب من توی هاگوارتز درس میخوند و همچی اسمی هم در نکرد که بخوام کلاس بذارمو اینا.ولی اون یه کار مهمی کرد و اون این بود که منو مثه آدما کرد.منو متحول کرد.متمدن کرد. و هر چیز خوبی که بر وزن متفعل باشه بگی کرد. بذارین از خودم براتون بگم. مهم نیست که اسم من چیه از کدوم نژادم و اینا مهم اینه که من بهترین سگ دنیام.شاید بیشتر جادوگرا جغد بخرن و بیشتر به کارشون بیاد ولی من بهترم.تو هاگوارتز بهترین دوستم پانمدی بود که خعلی وقته ازش خبر ندارم. بعضی ها میگن اون سیریوس بلکه ولی اینا شایعاتیه که مردم راجع بهش میگن من فقط میدونم اسمش پانمدیه.بذارین یه چیزی بهتون بگم.صاحب من از مخالفای اسمشو نبر بود چون اون عشقشو کشته بود. (چون زیاد بود تو دو تا نظر میدم)

امیر

یه روز که از خواب پا شدم دیدم کنار قبر دامبلدوریم و چند دقیقه بعد اسمشونبر اومد و قبر ترکوند و چوبدستی دامبلدور رو برداشت و بعد صاحب من به ولدمورت حمله ور شد و بین هم طلسم هایی رد و بدل کردن. من هم با نجینی درگیر شده بودم. البته بیشتر من واق واق میکردمو در میرفتم و هیچ یک از چیزهایی که نجینی میگفت رو نمیفهمیدم.القصه سرتون رو درد نیارم آخر سر از پشت درختایی که من و نجینی داشتیم دعوا میکردیم صدای اسمشونبر رو شنیدیم که طلسم مرگ رو اجرا کرد،با این که من زیاد افسون ها رو بلد نیستم ولی فهمیدم که طلسم مرگ رو اجرا کرد و نور سبز رنگش هنوز تو چشامه،برای همینه که من چشام مثه بقیه سگ ها قهوه ای با سیاه نیست و سبزه.نجینی بیخیالم شدو برگشت پیش صاحابش و بعد غیب شدن.برگشتم پیش صاحابم و اشک تو چشام حلقه زد،یه قطره از اشکم افتاد تو دهن صاحابم و بعد اون یهو زارتی زنده شد و بلند شد نشست و سرمو ناز کرد.من هم صورتشو لیس زدم. و بعد پا شد و با هم تو افق محو شدیم. پایان

هانيه

چه خبر؟

هانيه

فن فكيشنتو تو وب ميذاري؟

هانيه

فن فكيشنتو تو وب ميذاري؟