پست ثابت دوم:تنها ویزلی موقهوه ای

فصل اول :جارو
موهایم را باز کردم و محکم تر از دفعه ی قبل پشت سرم بستم ولی باز هم قسمتی از جلوی موهایم جلوی صورتم افتاد.آهی کشیدم و آنرا پشت گوشم انداختم.ردایم را از روی تختم برداشتم;پنجره ی اتاقم را بالا زدم ،سرم را از پنجره بیرون بردم و به پایین نگاه کردم:جارویم سر جای همیشگی اش کنار دیوار بود.باعجله و در حالی که داشتم ردایم را می پوشیدم از پله ها پایین آمدم.
_اون چیه تو گوشت؟
مادرم با تعجب این سوال را از من پرسید.
_هندز فری.
_ یکی دیگه از وسایل مشنگ هاست؟
_مامان من کار دارم. خداحافظ.
_ریش مرلین!نمی دونم به کی رفته هرکی ندونه یه فشفشه س آخه یکی نیست بگه....
در را پشت سرم بستم و ترجیح دادم که به بقیه حرف های مادرم گوش ندهم.کلای ردایم را سرم کردم این اولین بار نبود که کسی از دیدن من متعجب شده بود یا مرا فشفشه یا مشنگ خطاب کرده بود.وقتی خاله موریل مرا برای اولین بار در هشت سالگی دید بلافاصله فریاد زد:ریش مرلین! یه ویزلی موقهوه ای!!این غیر ممکنه!شاید فشفشه باشه!خدای من حتما اینم مثل پسر عمه ی دختر خاله ی مادربزرگ مارتای پیر که زال به دنیا اومد فشفشه س.
جارویم را برداشتم و به طرف بالا حرکت کردم. راستش جارویم زیاد خوب نبود.یک هیپو ی قدیمی بود که از برادرم روپرت به من رسیده بود. بعد از اینکه روپرت وارد تیم کوییدیچ بریتانیا شد پدر و مادرم برایش یک نیمبوس خریدند.ولی هرچه که بود از آن راضی بودم و تقریبا هر روز عصر های پنج شنبه برای جارو سورای با آن پرواز می کردم.
باد در ردایم می پیچید و آنرا تکان می داد.هوا کمی ابری و سرد و با توجه به این ساعت از روز کمی تاریک بود. سعی کردم که با آخرین سرعت به طرف پریوت درایو بروم.حدودا بیست دقیقه از جارو سواری ام می گذشت که از دور خانه ی مشنگ ها را دیدم.سعی کردم بالاتر بروم و در ابر و مه ای که در آسمان بود خودم را پنهان کنم که مبادا کسی از مشنگ ها مرا ببیند.هوا درمیان مه ها سرد تر و تشخیص روبه رو سخت تر شده بود ولی می توانستم با کم کردن ارتفاعم فقط برای چند لحظه پایین را ببینم.ارتفاعم را کم کردم و شیروانی قرمز رنگ اولین خانه ی سر کوچه ی پریوت درایو را دیدم سرعتم را کم کردم و به آرامی پایین آمدم.خوشبختانه کسی توی کوچه نبود.
جارو یم را دستم گرفتم و کلاه ردایم را از سرم در آوردم و روی در اولین خانه ی پریوت درایو سه بار ضربه زدمو به دیوار تکیه دادم.چند دقیقه صبر کردم ولی خبری نشد.یکبار دیگر محکم تر با دستم به در ضربه زدم. نه انگار کسی در خانه نبود.اهی کشیدم و به جارویم خیره شدم.همین که خواستم سوار جارو بشوم چشمم به دکمه ی نقره ای رنگ و رو رفته ای روی دیوار خورد.دستم را برای لمس دکمه جلو بردم و ناخودآگاه آنرا فشردم.صدای عجیبی از آن به صدا در آمد:دینگ دینگ.
برای یک لحظه از کارم پشیمان شدم ولی کمی بعد یک نفر در را باز کرد.
_سلا...م
یک مشنگ میانسال در را باز کرد. بلافاصله چشمش به جارویم افتاد.سعی کردم طوری واکنش نشان دهم که انگار یک جاروی معمولی در دستم است.
_من نیایش ام. دوست آنا.اگه امکان داره میشه به آنا بگین بیاد پایین؟
مشنگ که هنوز به جاروی در دستم خیره شده بود گفت:
_من مادر آنا هستم.آنا داره لباس می پوشه چرا نمیایی داخل؟
در همین لحظه بود که آنا پشت سر مادرش ظاهر شد.آنا که انگار متوجه نگاه مادرش شده بود گفت:
_سلام نیایش بالاخره اومدی؟مامان نیایش یکمی وسواس داره همیشه قبل از اینکه جایی بشینه اونجارو حسابی تمیز میکنه!دفعه ی پیش که رفتیم پارک تمام مدت سرپا بود و روی نیمکت نشست.
مادر آنا با شک و تردید لبخندی زد و نگاه موشکافانه تری به من انداخت و گفت:
منم تمیزی رو دوستدارم.
با احتیاط قسمتی از ردایم که بر اثر تکیه دادن به دیوار خاکی شده بود را تمیز کردم و گفتم:
_آره...خب...آنا ما امشب مهمون داریم اگه میشه یکم زودتر بریم.
آنا لبخندی زد و گفت :
_حق با نیایشه.فعلا خداحافظ مامان.
کمی بعد من و آنا در جلوی خانه ی آن ها تنها شدیم.
_مگه قرار نبود خودت درو باز کنی!
_چرا ولی داشتم دنبال یه لباس گرم می گشتم. ذوق و شوق عجیبی در صدایش نهفته بود.
_داشتم از ترس میمردم!می دونی اگه شک میکرد کارمون به وزارت سحر و جادو میرسید.
آنا که انگار داشتم با شخص دیگری صحبت می کردم نگاهش را به جارویم دوخته بود:
_میشه لمسش کنم؟
_آره.
جارو را به دستش دادم.
آنا که انگار با ارزش ترین شئ دنیا را در دست داشت ،دستش را روی دسته ی جارو کشید و گفت:
_فوق العاده س!فوق العاده س!
_هیس بیا بریم یه جای خلوت تر.
_میشه تا یه جای خلوت تر سوارش بشم؟
_نه نمیشه چون...
بلافاصله حرفم را قطع کردم نمی خواستم او را با کلمه ی "مشنگ" آزرده کنم.
_اول بریم یه جای امن.
دستش را گرفتم و راه افتادم:
_هندز فری واقعا چیز جالبیه!به قول دامبلدور مرحوم موسیقی جادویی فراتر از جادوی ماست!می دونی شاید امسال یه وردی رو از کلاس موسیقی یاد گرفتم که مثله هندز فری کار کنه.
با گفتن کلمه ی دامبلدور برای چند ثانیه لبخندش محو شد.
_این هندز فری و ام پی تری پلیرش مال تو.یکی دیگه تو خونه دارم.
منکه متوجه لحن غمگینش شدم به شوخی گفتم:
_لابد به جاش جارومو می خوای ها؟
لبخند به لبانش برگشت و گفت:
_نه ولی یه چیزدیگه می خوام!البته قولشو یک هفته س که دادی!
_باشه. همین جا خوبه.خلوته و کم تردد.
روی جارویم نشستم و به آنا گفتم:
_بپر بالا!
آنا با احتیاط روی جارو نشست و کمرم را محکم گرفت.همین که حرکت کردم آنا گفت:
_وای!وای!وای!این خیلی عالیه!خیلی بی نظیره!خیلی خیلی زیاد!
_محکم منو بگیر و ولم نکن می خوایم بریم بالاتر!
با احتیاط به طرف بالا حرکت کردم. از سرعت جارویم کم شده بود ولی هیچ مشکلی در تعادلش ایجاد نشده بود.تقریبا میان ابر ها رسیده بودیم که آنا گفت:
_ دیروز اون پسر عینکیه رو دیدم.اسمش چی بود...آها گری پاتر؟
با خنده گفتم:
_نه هری پاتر!کجا دیدیش؟
_دم در خونه ی سابقشون.راستی این کتاب کوییدیچ درگذر زمان خیلی جالبه.هرچند چیزهای گنگی توش هست مثل این جمله:گالیونشان از پارو بالا می رود!این یعنی چی؟
_حیف که مال خودم نیست.مال داداشم روپرته.چند هفته ی دیگه که رفتم کوچه ی دیاگون برات یه دونه میخرم.
_کتابهای درسی سالهای قبلت رو داری؟
_آره ولی کتابهای سال اولمو به یکی از فامیل هامون دادم که امسال میخواد بره هاگوارتز. بنظر اگه از اول شروع کنی شاید بیشتر متوجه بشی.از امشب خاله مالی اینا میان خونمون از جینی می پرسم اگه کتابای سال اولشو داشت برات میگیرم.
_خیلی خوشحالم که تو دوست منی!
_منم همین طور!
_هوا خیلی تاریک و سرد شده نکنه بارون بیاد!
_نه.اگه هم بارون بیاد اشکالی نداره.یه بار که توی هاگوارتز داشتیم کوییدیچ بازی می کردیم ....
_ولی اگه لباسای من خیس بشن مامان سوال پیچم میکنه!
_باشه پس...
همین که خواستم حرف را ادامه بدهم رعد و برقی را از دور دیدم.
_مثه اینکه زودتر باید بریم!
در همین لحظه صدای برخورد صاعقه ای با دم جارویم شنیدم.آنا جیغی کشید و گفت:
_وای نه!
جارو داشت به طرف پایین حرکت می کرد. تمام سعیم را برای کنترل جارو کردم ولی انگار که سوار یک جاروی مشنگی شده بودم و داشتم از ارتفاع بیست متری سقوط میکردم.
چوبدستی ام رو به طرف دم جارو گرفتم و وردی خواندم.جارو تقریبا به حالت اولش بازگشت به صورت مورب به حرکتم ادامه دادم ولی جارو دوباره خراب شده بود.فریاد زدم:
_آنا اون درختو میبینی؟ بهش که رسیدیم دستتو از شاخشه ش بگیر!
_دیوونه شدی؟
_از اینکه دست و پات بشکنه بهتره!
_پس تو چی؟
_سعی میکنم از یه شاخه ی دیگه ش دست بگیرم!
_باشه ولی...
_حالا!
همین که به درخت رسیدیم آنا دست از یکی از شاخه های درخت گرفت و بعد از او من از یکی از شاخه های پایین تر خودم را آویز کردم.ولی جارویم بر خلاف ما روی زمین افتاد.
_تو که گفتی تا حالا توی بارون کوییدیچ بازی کردی!
_آره ولی باور کن هیچوقت اینجوری نشده بود.
_حالا باید چیکار کنیم تا ابد که نمیشه این بالا بمونیم؟!
_آره ولی تا یه زمانی میشه.
_میتونی چوبدستیتو دراری و یه طلسم بالشتی چیزی اجرا کنی؟
_بالشت که نه ولی شاید یه چیزی که جلوی سقوطمونو بگیره بشه.
_مثلا چی جلوی...
ترق!
شاخه ای که آویزش شده بودم تحملم را نداشت و من با کله از ارتفاع سه متری یا حتی بیشتر توی چاله ی گلی ای روی جارویم افتادم....
پایان فصل1

دانلود فصل اول:جارو

فصل دوم:روپرت ویزلی
_چشم چپ گود افتاده مرلین!
صدای خاله مالی از توی هال آمد که گفت:
_رون چند بار بهت بگم که اینجوری حرف نزن!
جارویم را که حالا از سه نقطه شکسته بود و دمش آتش گرفته بود را دست رون دادم و در حالی که سرتا پا گلی شده بودم،پای چپم می لنگید، زانوی شلوارم پاره شده بود و خون می آمد با ردای گلی وارد هال شدم:
_ریش مرلین!نیایش این چه وضعیه؟چی شده؟
_جاروم آتیش گرفت مامان.
_آخه کی تو این هوا میره جارو سواری؟!
هری که انگار از او سوال کرده بودند گفت:
_توی یکی از بازی های کرام...
رون بلافاصله حرف هری را قطع کرد:
_آخه کرام هم شد بازیکن؟
هرمیون که انگار ابلهانه ترین حرف دنیا را شنیده بود خندید و گفت:
_مثه اینکه یادت رفته چند سال پیش حاضر بودی هر کاری کنی که ازش امضا بگیری؟
در آن لحظه رون آنقدر عصبانی بود که اگر کارد به او میزدی خونش بیرون نمی آمد دهانش را باز کرد که جواب هرمیون را بدهد ولی مادرم زودتر جلو آمد و گفت:
_جاییت که نشکسته؟کجا از روی جارو افتادی پایین؟ از چه ارتفاعی؟چرا گلی شدی؟ببینم صاعقه به جاروت برخورد کرد؟
منکه نمی دانستم جواب کدام سوال مادرم در حالی که پای چپم درد میکرد گفتم:
_پای چپم خیلی درد میکنه.
چهره ی مادرم در هم رفت آهی کشید و در با لحن غمگینی گفت:
_ردا تو بده به من برو بالا لباساتو عوض کن و دوش بگیر.
همینکه رادایم را در آوردم چندین قطره از گلی که رویش بود روی زمین ریخت.انگار که بار سنگینی را از دوشم براشته بودم.لباس های زیر ردایم خیلی کمتر گلی شده بودند.به طرف پله ها رفتم ولی همین که خواستم از آنها بالا بروم رون جارویم را دست هری داد و روبه هرمیون گفت:
_بذار کمکت کنیم!
_آخه گلی میشین!
_مهم نیست.
بالا رفتن از پله ها با وجود کمک رون و هرمیون واقعا سخت بود.هر بار که پای چپم را روی زمین میگذاشتم درد در بدنم می پیچید.سعی کردم که تا جایی که امکان دارد رون و هرمیون را گلی نکنم;البته آنها هم به جز چند لکه ی کوچک گلی نشدند.
_ببینم نیایش اون کتاب هملت رو از کجا آوردی؟توی اتاقت دیدمش.
رون با تعجب پرسید:
_چی لت؟
_هم...آخ....لت.یکی از اثر های بزرگ شکسپیره.
_من چون مشنگ زاده ام ،کتابهای مشنگها رو هم میخونم.خیلی جالبه که تو هم این کتابهارو می خونی.
رون با تعجب گفت:
تو کتابهای مشنگ ها رو می خونی نیایش؟!
_چرا نباید بخونم؟
_خب اخه یه عالمه کتاب توی اتاقت داری!یه عالمه کتاب از دنیای خودمون.فکر نمی کنم من هیچ وقت بتونم یک چهارم اونا رو بخونم تازه کتاب های مشنگ ها رو هم بخونم!
دیگر به دم در اتاقم رسیده بودیم.درد پایم بیشتر شده بود و حتم داشتم که پایم شکسته بود.هرمیون که داشت به پای چپم نگاه می کرد روی زانوهایش نشست و مشغول بررسی پایم شد گفت:
_نگفتی از کجا آوردیش؟
_آخ!هرمیون پام خیلی درد میکنه!به اون قسمت دست نزن!
به خاطر واکنشم گونه هایش قرمز شدند و گفت:
_ببخشید!فکر کنم شکسته باشه.
آهی کشیدم و گفتم:
_ولی من مطمئنم که شکسته.
وارد اتاقم شدم و در اتاقم را پشت سرم بستم.صدای هرمیون از پشت در آمد که گفت:
_مطمئنی که تا حموم می تونی تنهایی بری؟
_آره!همون طوری که سه تا تپه رو با این پای شکستم ،جارو و ردای گلیم تنهایی اومدم.
هرمیون که شگفت زده شده بود در اتاق را باز کرد و با حیرت گفت:
_خدای من!چطور این همه راهو اینجوری اومدی؟
چند تار از موهای گلی ام را که جلوی صورتم بودند را کنار زدم و گفتم:
_به سختی.
*****
حمام کردن و لباس پوشیدن با پای شکسته اصلا کار راحتی نبود ولی باید اعتراف کنم که راحت تر از راهی بود که از درخت تا خانه آمده بودم.بعد از اینکه دیگر حتی یک قطره گل رو بدنم نبود و لباس های تمیز و سالم پوشیدم روی تختم با احتیاط دراز کشیدم.
به اتاقم نگاه کردم: با وجود کوچکی وسایل زیادی تویش بود یک کتابخانه که یک دیوار کامل را تا سقف اشغال کرده بود و پر بود از کتاب های مشنگی و جادوگری.دور تا دور در عکس بازیکن های کوییدیچ بود و روی در عکس روپرت ویزلی در حال ضربه زدن به یک بازدارنده بود.کنار پنجره قفسه ی کوچکی بود که پر از شیشه های معجون های مختلفی بود که توی هاگوارتز یا در خانه پخته بودم.زیر قفسه پاتیل نسبتا بزرگی از جنس آلیاژ قلع و سرب بود که پرش خرت و پرت های معجون سازی در کیسه های بزرگ و کوچک بود.سمت دیگر اتاقم تختم و یک کمد بود که با افسون گسترش ،فضایش را برای لباس هایم زیاد کرده بودم قرار داشت.
پایم همچنان درد می کرد.با خودم فکر کردم که اتاق مشنگ ها چه شکلی می تواند باشد؟حتما پرش از وسایل برقی و وسایلی مثل هندزفری است.در همین لحظه بود که یاد هندزفری و آن دستگاه کوچکش که از آن موسیقی پخش میشد افتادم.همین که خواستم از جایم بلند شوم و به طرف لباس های گلی ام بروم در اتاقم باز شد:
_از کجا سقوط کردی؟می دونی من چند سال این جارو رو داشتم ولی سالم نگه داشته بودمش؟بدون یه خراش!ریش مرلین! از سه نقطه شکسته و دمش اتیش گرفته!
روپرت برادر بزرگم بود که بدون اجازه و در حالی که داشت با صدای بلند این حرف ها را میزد وارد اتاق شده بود.به سختی روی تختم نشستم و گفتم:
_خیلی پر رویی! اون جارو مال منه!هرکاریم بخوام می تونم باهاش بکنم!
_حق نداری به من توهین کنی نیایش!
_چرا بی اجازه وارد اتاقم شدی؟برو بیرون!
روپرت که دست هایش را مشت کرده بود فریاد زد:
_به همون دلیلی که تو کتاب کوییدیچ در گذر زمانمو بی اجازه برداشتی.
چوبدستیم را برداشتم که روپرت را به یک وزغ تبدیل کنم اما در همان لحظه کسی از پشت روپرت فریاد زد:
_اکسپلیارموس!
صدای هری بود.درد پایم را فراموش کردم ،از جایم بلند شدم به طرف هری که پشت سر روپرت بود رفتم و داد زدم:
_چوبدستیمو بده!
صدای بالا آمدن چند نفر از راه پله ها را شنیدم.روپرت که خیلی عصبانی بود جاروی شکسته را روی تختم انداخت و با عصبانیت به طرف اتاقش رفت.هری،جینی،هرمیون و رون وارد اتاقم شدند.به جاروی شکسته ام که روی تخت بود نگاه کردم.بغض گلویم را گرفته بود.هر جوری که شده بود باید یک جاروی نو برای خودم می خریدم و خودم را از دست روپرت و احتیاط هایش راحت می کردم.همیشه توی جغد هایی که به هاگوارتز می فرستاد از جارو سوال می کرد و یاد آوری میکرد که دم هایش را چگونه تمیز کنم. در را محکم بستم.عکس روپرت را درآوردم و به گوشه ای پرت کردم.
روی تختم کنار جاریم نشستم و دستم را به بدنه اش کشیدم.امکان درست شدنش به اندازه ی این بود که من بتوانم با پس اندازم بتوانم یک جاروی مون جدید که به بازار آمده بود را بخرم.
_فکر نمیکنم درست بشه.
_می دونم هری.
رون با شک و تردید گفت:
_ولی بازم ببرش کوچه ی دیاگون شاید بشه یه فکری درموردش کرد.
به چوبدستیم که دست هری بود خیره شده بودم.هرمیون گفت:
_پات چطوره؟هنوز درد می کنه؟
در حالی که هنوز نگاهم به دست هری بود گفتم:
_خیلی.
هری که انگار متوجه نگاهم شده بود چوبدستی ام را به دستم داد و گفت:
_اون لحظه خیلی عصبانی بودی.ممکن بود هر طلسمی انجام بدی.
_هر کاری میکردم حق اون روپرت مغرور بود!
جینی لبخندی زد دستش را دورگردنم انداخت و گفت:
_رون هم گاهی اوقات حرف زور میزنه.
رون بلافاصله در جواب جینی گفت:
_مثه خود جینی.البته جینی همیشه حرف زور میزنه.
جینی اخمی کرد و چنان نگاهی به رون انداخت که اگر کسی به مرلین می انداخت ریش هایش از ترس می ریختند.در باز شد و مادرم وارد اتاق شد:
_نمی دونم اون لحظه چقدر عصبانی بودی.برام مهم هم نیست ولی نباید به برادر بزرگترت توهین می کردی.
روی تخت کنارم نشست و سینی ای که رویش چند لیوان معجون بود را به دست هرمیون داد.
_این معجون ها رو بخور.خودم پختمشون.اگه تا فردا صبح حالت بهتر نشد میریم سنت ماگو.
مطمئن بودم که حالم بهتر خواهد شد.مادرم یک معجون ساز حرفه ای بود که گاهی اوقات برای سنت ماگو هم معجون درست می کرد.مادرم از روی تخت بلند شد و اتاق را ترک کرد.هرمیون روی تخت نشست.یکی از معجون ها را که ارغوانی رنگ بود برداشتم.آنرا جلوی بینی ام گرفتم.بوی خوبی میداد.همینکه معجون را نوشیدم دلم می خواست که سریعا بخوابم و پلک هایم سنگین شدند.قبل از اینکه خوابم ببرد بقیه معجون ها را نوشیدم.وقتی که آخرین معجون را نوشیدم رو به هرمیون گفتم:
_خیلی خوابم میاد حتما تاثیر معجون ها بوده.
هرمیون در جوابم چیزی گفت که درست متوجه نشدم زیرا چند ثانیه بعد در حالی که پتویم را سرم می کشیدم خوابم برد.

دانلود فصل دوم:روپرت ویزلی 

فصل سوم :گرگینه

با صدای جیغ برادرم لوئیس از خواب پریدم.صدای جیغش از طبقه ی بالا می آمد.لوئیس دوباره جیغ زد و اینبار به همراه جیغش صدای پایین امدن دو نفر از پله ها را شنیدم. پتویم را کنار زدم و در حالی که دستانم می لرزید از اتاقم بیرون رفتم.خبری از لوئیس نبود.کمی خم شدم تا بتوانم از بالای پله ها لوئیس را توی هال ببینم:
_لوئیس؟
توی هال نبود. مطمئن بودم که صدای جیغ او را شنیده بودم.شاید به اتاقش برگشته بود.می خواستم به اتاق لوئیس بروم و علت این همه جیغ و داد را از او بپرسم ولی همین که برگشتم با چنان صحنه ای مواجه شدم که جیغی بلند تر از لوئیس کشیدم.از ترس تمام بدنم میلرزید.از پله ها با چنان سرعتی پایین رفتم که باورش سخت بود.همینکه به هال رسیدم به طرف یکی از کاناپه ها که نزدیک به شومیه بود رفتم و پشتش سنگر گرفتم.
گری بک که انگار مسخره ترین صحنه ی دنیا را دیده بود لبخندی به پهنای صورتش زد و چند تا از دندادن های زرد و تیزش را نشانم داد.
با صدای لرزانی گفتم:
_استیو...پفای.
ولی طلسم ام اثری نکرد.همین که خواستم ورد دیگری به زبان بیاورم لوئیس که اتفاقا پشت کاناپه قایم شده بود گفت:
_اون سوسماره هنوز اونجاست؟
در حالی که میلرزیدم سعی کردم که آرامش خودم را حفظ کنم و طوری وانمود کنم که انگار از هیچ چیز نترسیده ام:
_نه لوئیس اشتباه نکن!این حیوون کثیف یه سوسمار نیست!برخلاف عقیده خودش حتی یه گرگ هم نیست!اون یکی از نوچه های لرد سیاه بود.
لوئیس از پایین کاناپه گفت:
_نه امکان نداره!من خودم اون سوسمار سبز رنگ رو توی کمدم دیدم!مگه سوسمار ها به اسمشو نبر کمک میکردن؟
با تعجب پرسیدم:
_چی؟سوسمار؟ توی کمدت؟
لوئیس با ترس و لرز به نشانه ی تایید سرش را تکان داد.چطور ممکن بود توی کمد لوئیس یک سوسمار عظیم الجثه باشد؟در همین لحظه بود که جواب را یافتم:
_ریدیکلوس!
لباس های گری بک عوض شدند و جای آنها را یک بلوز و دامن صورتی گرفت.گری بک واقعا در آن لباس مسخره و خنده دار شده بود.نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.
_نمی فهمم؟
در حالی که سعی می کردم جواب لوئیس را بدهم گفتم:
_لو...لو خورخروه! اون سوسماره و گری بک هر دوشون یه لولوخور خوره بودن.
سر و صدای ما همه را از خواب بیدار کرده بود.مادر و پدرم با وحشت به هال آمده بودند،هلن خواهر بزرگم روی یکی از پله ها نشسته بود و زیر لب ناسزا می گفت،روپرت یک پله بالاتر از هلن در حالی که با دو انگشت شست و سبابه اش چشمانش را میفشرد ایستاده بود.
پدرم دستش را روی موهای نارنجی اش کشید و گفت:
_روپرت بیا زودتر این لولوخورخوره رو بگیریم.
روپرت از بالای پله ها گفت:
_باشه یه جعبه لازم داریم تا لولوخورخوره رو بندازیم توش.
پدرم با دستش به انباری حیاط پشتی اشاره کرد و گفت:
_برو از انباری اون جعبه قدیمیه که قبلا تو اتاق رابرت بود رو بیار.
روپرت سرش را به علامت تایید تکان داد و درحالی که داشت زیر لب غر می زد به طرف انباری رفت.پدرم به طرف لولوخور خوره رفت و با چوبدستی اش چندین طلسم را به او زد لولو خور خوره که انگار گیج شده بود دائما تغییر شکل می داد:مار،عقرب،عنکبوت های غول آسا،ارواح،دوزخی ها و...
لوئیس که هنوز هم گیج بود روی کاناپه ولو شد و درحالی که نفس نفس میزد گفت:
_من هنوز هم متوجه نشدم که لولو خورخوره دقیقا چیه!
مادرم کنار لوئیس روی کاناپه نشست و گفت:
_لولو خورخوره شبیه چیزی میشه که ما از همه بیشتر ازش میترسیم.ولی با یه طلسم ریدیکلوس میشه مسخره ش کرد!احتمالا امسال استاد دفاع در برابر جادوی سیاهتون یادتون میده.راستی پات چطوره نیایش؟
در همین لحظه روپرت با جعبه ی قدیمی رابرت که قبلا در آن وسایل اش را میگذاشت وارد شد.نگاهی به پایم انداختم و گفتم:
_دردش واقعا کم شده!هرچند اون لحظه که داشتم از دست گری بک تقلبی فرار می کردم اصلا دردی رو حس نکردم.
مادرم لبخندی زد و گفت:
_خوبه.یکم استراحت کنی این درد هم از بین میره.
لوئیس در حالی که به روپرت و پدر زل زده بود که داشتند لولوخورخوره را به زور وارد جعبه میکردند گفت:
_تو گری بکو تا حالا از نزدیک دیدی؟
دستم را روی زخم قدیمی که روی بازویم بود کشیدم و گفتم:
_آره...پارسال...توی نبرد هاگوارتز دیدمش.
مادرم که متوجه سوال لوئیس شده بود به معنی"از این بیشتر توضیح نده"به من خیره شد:
_خب دیگه حالا که یه لولوخورخوره باعث شد بیدار شیم زودتر بریم صبحانه بخوریم.هلن! رو پله ها خوابت نبره!صدبار بهت گفتم که شب تا دیر وقت بیدار نمون!حتی برای درس خوندن!
هلن که در حالت نشسته خوابش برده بود با صدای مادرم از خواب بیدار شد.مطمئن بودم که تمام شب را بیدار بوده که حتی با صدای محکم بسته شدن در جعبه بیدار نشده بود.از پله ها پایین آمد در حالی که داشت چشم هایش را _که از بی خوابی زیرشان سیاه شده بود را میمالید به طرف آشپزخانه رفت و روی یکی از صندلی های میز غذا خوری نشست.
به مادرم در چیدن میز صبحانه کمک کردم بعد از اینکه میز را کاملا چیدیم ، درحالی که داشتم با یکی از لیوا ها ور می رفتم گفتم:
_چرا نمی خواستی که به لوئیس بگم گری بک گازم گرفته؟
مادرم که نگاهش را به پنجره دوخته بود گفت:
_خب لزومی نداشت که اونم مثل تو لولوخورخوره ش تبدیل به گری بک بشه.
چرخشی به چشم هایم دادم و گفتم:
_مامان اگه گری بک منو به یه گرگینه تبدیل کرده بود،منظورم یه گرگینه ی واقعیه نه یه چیزی مثه من یا حتی بیل که خیلی بیشتر از من شبیه گرگینه شده ،اون وقت...
مادرم که انگار خیلی عصبانی شده بود حرفم را بدون توجه قطع کرد و با صدای بلند بقیه خانواده را برای خوردن صبحانه صدا زد.و بعد از آن اخمی کرد و گفت:
_دیگه نمی خوام در این مورد حرفی بزنی.
کمی بعد همه ی اعضای خانواده دور میز جمع و مشغول صبحانه خوردن شدند.منکه هنوز فکرم مشغول گری بک و آن شبی که در نبرد هاگوارتز به من حمله کرد بودم دهانم را برای اینکه بپرسم:"گری بک تا به حال چندنفر را به گرگینه تبدیل کرده است" باز کردم اما به یاد حرف مادرم افتادم و به جای آن پرسیدم:
_ خاله مالی اینا کی رفتن؟
مادرم غذایش را قورت داد و گفت:
_درست بعد از اینکه تو خوابیدی بقیه پایین اومدن و بعد از اینکه شام خوردن حدود یه ساعت بعد رفتن.
در همین لحظه بود که سه جغد از پنجره وارد شدند.یکی از آن ها که اخمو بود و پر های خاکستری رنگی داشت دو نامه ای که داشت را روی میز انداخت و مشغول نوک زدن به نان ه

/ 129 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
A.B

خوب بود یا بهتره بگم خیلی قشنگ بود,فقط بعضی جاهاش شبیه نوشته های رولینگ نبود البته امیدوارم ناراحت نشی,خودمم داستان های زیادی از هری پاتر ساختم مثلا دو یا سه تا از عنوان هاشون اینه : راز فراموشی , داستان یک مرگخوار , جام کوییدیچ و ... خودمم نمیدونم داستانم چطوره آخه تا الان کسی نخوندتشون ولی فکر کنم بد نباشه همون جور که گفتم خوب نوشتی و حتما نوشتن داستانت رو ادامه بده منتظرم که قسمت های بعدی رو بزاری پ.ن:به نظرم یکم شخصیت هری رو محبوب تر کنی بهتر بشه :-)

یاسی@_@

سلام من عاشق کتاب و فیلم های هری پاترم هر کتاب شو هزار بار خوندم مثلا امروز برای هزارمین بار جلد پنجمشو دیدم انگلیسی زیاد بلد نیستم اما تمام فیلم هاشو انگلیسی دیدم اکثرا پدرم برام ترجمه می کنه این کتاب رو توی ورد کپی کردم تا بعدا بخونم می خوام لینکت کنم لطفا بیا به وبم و اون جا بنویس که با چ اسمی لینکت کنم در ضمن توی قسمت ارشیو سایت تاریخی رو تغییر دادی شده سال 99 مرداد 99

فاطمه خاکسار

سلام من هم از طرفدارهای کتابهای هری پاتر هستم. داستانت به نظرم خوب بود اما یه چند تا ایراد داشت که اگه ناراحت نشی میگم: -توصیف مکانها و افراد(ظاهر) و زمان به خوبی صورت نگرفته بود -استفاده از اسم ایرانی برای شخصیت اول داستانت باعث تناقض توی روند داستانه(منطقی نیست که توی یه خونواده پرجمعیت فقط اسم یکی کاملا مخالف با بقیه باشه) -شخصیت اول داستانت به خوبی پردازش نشده مثلا ایا اون با وجود یه خواهر دیگه اینقدر تنهاست که بخواد علیرغم قوانین جادو با یه مشنگ دوست بشه و یا ایا از برادرش متنفره یا دوستش داره اجتماعیه یا مردم گریزه و ... -فلاش بک های داستان یه کمی باعث سردرگمیه در کل دستت روونه و به نظرم جای پیشرفت بسیاری داری البته اکه حال و هوای لحظه ای خودت روی تصمیمات شخصیتهای داستانت تاثیر نذاره با ارزوی موفقیت روزافزون

مهندس احمدی

سلام بسيار جالب توجه بود به ما هم سری بزنيد خوشحال میشوم

A.B

فکر کنم منظورمو اشتباه فهمیدی نیایش جون , منظورم از شبیه نوشته های رولینگ نبودن اینه که رفتار و اخلاق شخصیت هات با اونی که تو کتاب اصلیه فرق میکنه , البته امیدوارم بخاطر این حرفام ناراحت نشی , تقریبا میشه گفت رفتار همشون البته بجز شخصیت های جدید با رفتار اصلشون فرق میکنه مثل هری , رون , هرمیون و ... , حالا منظورم از این که هری رو محبوب تر کنی یکم به موضوع قبل بر میگرده یعنی رفتار هری مثلا وقتی هری تونسته تو سال ششم آپارات کنه و تازه یکی رو هم با خودش برده چطوری تو داستان بد آپارات میکنه؟مطمئن باش من میدونم داستان با رولینگ فرق میکنه , خودم تعداد خیلی زیادی از فن فیشنای هری پاتر رو خوندم که داستاناش خیلی خیلی با داستانای رولینگ فرق داشته که البته میشه گفت بعضی جاهاش تازه بهتر هم بوده که البته اشتباهاتی هم داشتن که هیچکدومشون از نظر نوشتن به پای رولینگ نمیرسن , به هرحال داستانت قشنگه و اگه یکمم تغییراتی پیدا کنه بهترم میشه , فقط میشه بگی چرا بقیش رو نمیزاری خیلی منتظرم امیدوارم که با نظرم ناراحتت نکرده باشم A.B

3ade-del

[گل]

3ade-del

[گل]

A.B

چرا ادامه داستان رو نمی زاری ؟ لطفا ادامشون بده , خیلی دوست دارم بدونم چی میشه

لینک

با عرض ادب وب خوبی دارید خیلی خوبه انصافا فقط خواهشی که دارم اینه که رمان های تایپ یا اسکن را در سایت نگذارید،چون هم حق ناشر را ضایع میکند و هم حق مترجم و فکر کنم ازنظر دینی هم درست نباشه. خواهشا اگر گذاشتیدپستاشونرو پاک کنید و اگر نه مشکلی نیست ولی خواهشا از گذاشتن کتاب هایی که کپی رایت هم دارند حتی با ترجمه ی انیترنتی بپرهیزید چون مانند مورد قبلی است. مثل دو جلد آخرهری پاتر،سری اراگون،جنگاوران جوان یا کارآموز رنجرو.... خیلی ممنون

سزوش

سلام.لطفا لطفا خواهشا ادامش بده.از نظر من که عالییییییی بود.لطفا ادامش بده نیایش خانوم.ممنون.سروش هریپاتریست معروف[عینک]