نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

 

سلام!

بعد یه قرن بالاخره قسمت 6  نفرین اردوگاه دریاچه ی سرد رو گذاشتم!

نفرین اردوگاه دریاچه ی سرد یه کتاب از ار.ال . استاینه که نسبت به بقیه

 ی کتاباش بهتره و من طبق جواب نظرسنجی که تابستون گذاشته بودم

از اون موقع تا حالا دارم  این کتاب رو تایپ می کنم.... اونایی که تا حالا

 قسمت های قبلی کتاب رو نخوندن می تونن از طریق "موضوعات سایت

 " روی داستان های دنباله دار کلیک کنن و داستان رو از اول بخونن...

درضمن قسمت اخر این داستان به صورت رمز دار گذاشته میشه و اگر

 کسی به همه ی قسمت ها نظر نداده باشه بهش رمز نمی دم! و

 قسمت بعدی در صورتی گذاشته می شه که نظرات این پست بالای

30 تا باشه

داستان خودمم هنوز وقت نظر سنجیش رو داره....

خوب بیشتر از این منتظر تون نمی ذارم.... ادامه ی مطلب فصل 11

نفرین اردوگاه دریاچه ی سرد منتظرتونه....


با یک دست قایق را
چسبیده بودم و دست دیگر سایبان چشمانم کرده بودم... با بلند ترین فریادی که از
گلویم خارج می شد فریاد زدم : (( جنیس؟... جنیس؟... جنیس؟... جنیس؟...))

و سپس او را دیدم...

موی بورش را که در
افتاب می درخشید را دیدم و لباس شنای قرمز رنگش را ...دست هایش با اهنگی یکنواخت و
به راحتی حرکت می کردند... و پا هایش هماهنگ با دست ها بر امواج کف الود ضربه می
زدند...

او داشت به طرف ساحل
می رفت...

او داشت می رفت و مرا
در انجا تنها می گذاشت...

اطراف را برای پیدا
کردن قایق های دیگر جستو جو کردم... در همان حال که در مقابل نور تند خورشید چشم
هایم را تنگ کرده بود قایق ها را با فاصله ی زیاد از من جلو بودند. فاصله ی انها
بیش از انی بود که بتوان با فریاد کشیدن صدای خود را به ان ها برسانم....

فکر کردم شاید بتوانم
قایق را برگردانم. در ان صورت می توانستم سوار قایق شده و تا ساحل پارو بزنم.

ولی پارو ها را از
کجا می توانستم پیدا کنم؟

به سمت اردوگاه نگاه
کردم... و جنیس را دیدم که داشت با لیز صحبت می کرد. او مرتب دست هایش را دیوانه
وار تکان می داد و به سمت اب اشاره می کرد...به سمت من اشاره می کرد...

تعدادی از بچه ها دور
او جمع شده بودند ....صدای فریاد های ناشی از هیجان  آن ها را شنیدم... و سپس لیز را دیدم که قایقی
را به درون اب می کشید.

متوجه شدم که او برای
نجات من به اب می اید....احتمالا جنیس به او گفته بود که م ن قادر نخواهم بود تمام
راه را تا ساحل شنا کنم.

ناگهان به شدت احساس
شرمندگی کردم....می دانستم که همه ی ان بچه ها دارند در ساحل مرا تماشا می کنند. و
می دانستم که موضوع ان ها دست و پا چلفتیگری من  
است....ولی در ان لحظه اهمیتی نمی دادم.تنها چیزی که دلم ی خواست بازگشت به
زمین خشک بود...

طولی نکشید که لیز در
کنارم بود....وقتی به زحمت خود را بالا کشیدم 
لبخندی زدم و خواست از او تشکر کنم.

اما اجازه نداد حتی
دهانم را باز کنم و با عصبانیت پرسید: (( سارا چرا این کار رو کردی؟))

حیرت زده پرسیدم : ((
ببخشید؟))

لیز گفت:‌(( چرا قایق
رو برگردوندی؟))دهانم را باز کردم تا اعتراض کنم اما فقط خرخر از گلویم خارج شد.

لیز در حالی که رو به
من ابرو هایش را در هم کشیده بود گفت: ((جنیس می گه تو عمدا قایق رو
برگردوندی!  سارا تو نمی دونی این کار چقدر
خطرناکه؟!))

((ولی...ولی...ولی))

لیز گفت: (( من به
خاطر این کار امشب یه جلسه ی مخصوص تشکیل می دم. ایمنی اب از اهمیت فوق العاده ای
برخورداره...قوانین ایمنی اب باید مو به مو و همواره اجرا بشه. چناچه بچه های اردو
قوانین رو مو به مو رعایت نکنند  اردوگاه
دریاچه ی سرد نمی تونه به حیاتش 
ادامه  بده...))

با نارا حتی زیر لب
گفت: (( امیدوارم که نتونه!!))

در انشب لیز جلسه ای
طولانی در سالن غذا خوری برگزار کردو همه ی بچه ها نماچار بودند در اون شرکت
کنن...

دوباره و دوباره
قوانین ایمنی اب را بند به بند و ماده به ماده مرور کرد.

و سپس بی نهایت
اسلاید و فیلم درمورد سیستم زوجی به ما نشان داد...

من در دورترین فاصله
از بقیه نشسته بودم و فقط به زمین خیره شده بودم...اما هر بار که سرم را بالا می
اوردم برایانا مک و جنیس را که با عصبانیت به من خیره شده اند.

بقیه بچه های اردوگاه
هم با نگاه های خیره به من زل زده بودند. فکر می کنم همه ی ان ها به خاطر این جلسه
ی خسته کننده و طولا نی  مرا مقصر می
شناختند...

احتمالا جنیس به ان
ها گفته بود که من باعث وایگون شدن قایق شده بودم....

لیز داشت می گفت:
((از شما می خواه که تا 20  قانون ایمنی اب
را حفظ کنید!

 و با این حرف بچه های بیشتری با عصبانیت به من
خیره شدند...

در حالی که با اندوه
و ناراحتی سرم را تکان می دادم با خود فکر کرد 
که حالا همه از من متنفر شده اند.... و هیچ کاری هم از دست من بر نمی
اید....

سپس ناگهان فکری به
نظرم رسید....

قسمت بعدی در صورتی گذاشته میشه که نظرات این پست بیشتر از 30 تا باشن

/pspan style=img src=

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین