نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

مرغ مهتاب
می خواند.

ابری  در اتاقم می گرید.

گل های چشم پشیمانی می شکفد.

در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد.

مغرب جان می کند،

می میرد.

گیاه نارنجی خورشید

در مرداب  اتاقم می روید کم کم

بیدارم

نپندارید در خواب

سایه شاخه ای  بشکسته

آهسته خوابم کرد.

اکنون دارم می شنوم

آهنگ مرغ  مهتاب

و گل های پشیمانی را پرپر می کنم‌.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٥ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین