نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

بالاخره قسمت بعدی نفرین اردوگاه دریاچه ی سرد رو گذاشتم!  امیدوارم

دوست داشته باشین !

در اینده ای نچندان دور قسمت های بعدی رو می ذارم. به دلیل این که

سرم شلوغه فقط یه فصل گذاشتم!

راستی حتماااااااااااااااا تو بحث درباره ی نویسنده های ایرانی و خارجی

شرکت کنید!!!!!!!!!!!! خیلی ممنون میشم شرکت کنین! چون واقعا برام مهمه!

دوستون دارم بیش تر از این سر تون رو درد نمیارم برین ادامه ی مطلب!

 


یک پایش را بالا اورد و روی لبه ی قایق گذاشت.قایق کج تر شد. تی

 شرتی را که روی لباس شنایش پوشیده بودبیرون

اورد و کف قایق انداخت.

با التماس گفتم:(( نه! خواهش ی کنم!...منو اینجا تنها نذار. من شناگر

 خوبی نیستم... اگه قایق واژگون بشه فکر نکنم بتونم تا ساحل شنا کنم. ))

جنیس با خشم گفت:((تو تابستون منو خراب کردی...حالا همه می

 دونن من اسم دارم . بنابراین اجازه نمی دن در سفر 6 روزه با قایق شرکت کنم .))

زاری کننان گفتم:((ولی... ولیاون فقط یه تصادف بود...))

حرفم را با عصبانیت قطع کرد:((و تو داری همه چیز رو برای برایانا و مگ بهم میریزی!))

گفتم:((نه....صبر کن... ن ازشون عذر خواهی کرد. قصدم این نبود که.... ))

اما او وزن بدنش را به یک سمت داد.

قایق کج تر شد.

سپس دوباره به حالت قبل برگشت و دوباره.

با هر حرکتی قایق را به نوسان در می اورد.

سعی داشت مرا بترساند .

با التماس گفتم:((جنیس.. خواهش می کنم واژگونش نکن .... خواهش می کنم!))

و قایق را باز هم بیشتر کج کرد.ان را چنان به شد ت به نوسان دراورده

 بود که فکر کردم از قایق به بیرون پرت خواهم شد.

دوباره به التماس گفتم:(( من شناگر خوبی نیستم... اصلا فکر نکنم بتونم...))

غرشی ناشی از خشم و نفرت از گلویش خارج شد. سپس با یک

 حرکت سر موهایش را به عقب پرتاب کرد. دست هایش را بالای سرش

 برد وو زانو هایش را خم کرد . و از جا جست .

و به داخل دریاچه شیرجه رفت.

همراه با تکان های شدید قایق ناله ای از گلویم خارج شد. شیرجه ی

 جنیس موجی کف الود و بلند ایجاد کرد.

قایق کج شد...

...و سپس وازگون شد!

محکم با اب برخورد کردم. در همان حال که فرو می رفتم اب سرد

در اطرافم بالا می امد.

از شدت حیرت خشکم زده بود.

فرو افتادن قایق را روی خودم حس ی کردم .

سپس با ورود اب به بینی و دهانم احساس کردم دارم خفه می شوم.

به شدت شروع به دست و پا زدن کردم. با نهایت توانم سعی کردمخود

 را به اب برسانم .

و بالاخره موفق شدم سرم را از میان امواج ارا دریاچه از اب بیرون اور .

در حالی که به دلیل نفوذ اب به گلویم به شدت سرفه می کردم نفس

 عمیقی کشیدم.... سپس نفسی دیگر...

همانطور که روی سطح اب شناور بودم قایق واژگون را در چند متری خود دیدم .

مدتی طول کشید تا نفسم جا امد و و تپش قلبم ارام گرفت.

سپس به طرف قایق شنا کردم. یک دستم را دورش حلقه کردم و محکم ان را چسبیدم

این قایق تنها چیزی بود که مرگ و زندگی نو از هم جدا می کرد.

در همان حال که همراه قایق بالا و پایین می رفتم اطراف را برای پیدا کردن جنیس کاویدم.

چند با صدا زدم:(( جنیس؟.....جن؟....))

((جنیس؟... تو کجایی؟...))

تا جایی که چشم کار می کرد در تمام جهات اب را کاویم.

نوعی احساس ترس عظلات سینه ام را منقبض کرده بودو نفسم به راحتی بیرون نمی امد.

با صدایی لرزان از گریه ی فرو خفته فریاد زدم :((جن؟... جنیس؟....

 صدای نو می شنوی؟...))

منتظر ادامه ی داستان باشین! به زودی می ذارمش!

نظراتون باعث می شه زودتر ادامه رو بذارم!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢۱ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین