نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

قسمت چهارم نفرین اردوگاه دریاچه سرد رو بالاخره گذاشتم! نظر یادتون نره!

ببخشید کامپیوترم خراب بود نتونستم اپ کنم .

راستی اناهیتا جون خوش اومدی! بالاخره اومدی وبم؟ Sun

دوستون دارم بژرید ادامه مطلب

background-color: #ccffcc; color: #ff99cc; font-size: medium;


بچه ها داشتند قایق ها را از ساحل پوشیده از علف به داخل آب می کشیدند . به نظر می رسید همه ی ان ها دوتا دوتا هستند.

لیز به طرفم امد لباس شنای یک تکه ی او در زیر نور آفتاب صبحگاهی می درخشید.مو های سرخ و وزوزی خود را پشت سرش جمع کرده بود.

سوت نقره ای را به دهان داشت و در حالی که نگاهش به سمت دریاچه بود پرسید:(( اسمت چیه؟))

جواب دادم :(( سارا ....من برای قایق سواری ثبت نام کردم اما....))

لیز گفت :(( لازمه یه زوج داشته باشی . یه زوج برا خودت پیدا کن....))

سپس به نقطه ای اشاره کرد و گفت:(( قایق ها اون جان>)) و از من دور شد .

صدای شلپ شلپ قایق ها در آب به گوش می رسید. صدای بر خورد قایق های چوبی با آب در سراسر ساحل انعکاس یافته بود. به طرف محل قایق ها دویدم.در جست و جوی یک زوج بودم ولی به نظر می رسید هر کس زوج خود را انتخاب کرده بود...

داشتم نا امید می شدم که نگاهم به جنیس افتاد که داشت به تنهایی قایقی را به سمت آب می کشید. صدا زدم:(( تو زوج داری؟))

و سپس او سرش را به صورت منفی تکان داد.

گفتم :(( خوب من می تونم با تو بیام؟))

جنیس با لحنی گزنده گفت:(( فکر نکنم..... دیگه عنکبوت داری که بخوای رهاشون کنی؟ ))

گفتم :(( جنیس خواهش می کنم...))

در این لحظه لیز در پشت سرمان ظاهر شد که باعث گردید هر دو یکه بخوریم.گفت:(( شما دوتا باهم هستید؟))

جنیس گفت:(( نه من...))

من گفتم:(( من می خوام زوج اون باشم اما اون نمی خواد...))

قصدم این نبود که لحنم گله امیز و شکایت امیز باشد ولی گویا دقیقا به همان طور بود.

جنیس اخمی به من کرد ولی حرفی نزد.

لیز با لنی امرانه گفت:(( قایقاتون رو به داخل اب ببرید.... شما اخرین افرادی هستید که وارد اب می شن.))

برای لحظه ای به نظر رسید جنیس می خواهد اعتراض کند

اما فقط شانه بالا انداخت و آهی کشید و گفت :((خیلی خب سارا...بیا بریم!))

جلیقه های نجا را پوشیدیم و سپس من یک پارو برداشتم و به یک انتها ی قایق چسبیدم دونفری انه را به داخل قایق کشیدیم.

قایق کوچک روی سطح ماسه ای ساحل بالا و پایین می رفت جریان آب دریاچه نیرومندتر از آن بود که من فکر کرده بودم امواج کوتاهی پیوسته به سمت ساحل پوشیده از علف می آمدند.

جنیس سوار قایق شد و روی صندلی جلو نشست.زیر لب گفت:((خیلی خب...بزن بریم.))پارویم را در داخل قایق انداختم و روی لبه ی آدولا شدم با هر دو ذست فشاری بر روی آن وارد کردم.

قایق به نرمی از ساحل فاصله گرفت مجبور شدم چند قدمی در آب پیش بروم تا به آن برسم وسپس سوار شدم در همان حال که عسی داشتم خودم را به داخل قایق بکشانم قایق تقریبا واژگون شد.

بی اختیار فریاد زدم:اوه...

جنیس با عصبانیت فریاد زد:مواظب تو خیلی دست و پا چلفتی هستی

من و من کنان گفتم:معذرت میخوام...

از اینکه یک زوج پیدا کرده بودم خوشحال بودم و نمیخواستم مشکل دیگری بین ما به وجود آید.

بالاخره خود به داخل قایق کشیدم وپشت سر جنیس نشستم.وقتی شروع به پارو زدن کردیمقایق با تکان های نسبتا شدید به راه افاد.بر روی امواج بالا پایین می رفت.آب امواج در زیر آفتاب درخشان صبحگاهی همچون نقره می درخشید.

مدتی طول کشید ا آهنگ صحیح پارو زدن را به دست آوردم.

هیچکدام از ما حرف نمیزدیم.

تنها صدایی که از قایق ما خارج میشد صدای برخورد پاروهایمان با آب و برخورد امواج آب با بدنه قایق کوچک بود.

دریاچه همچون غولی برزگ در مقابلمان گسترده بود...

همچون آیینه ای دایره ای شکل.تعدادی قایق در فاصله ی نسبتا دور در پیشاپیش خودمان می دیدیم.خیلی از آنها عقب بودیم.

جلیقه های نجات لاستسکس گرم و سنگین بودند.انها را بیرون اوردیم و کف قایق انداختیم .

با اهنگی یک نواخت ولی نه سریع و نه اهسته پارو می زدیم.

نگاهی به عقب انداختم به نظر می رسید که ساحل کیلومتر ها از ما دور است.

یک موج سرمای ناشی از ترس را در تیغه ی پشت خود احساس کردم .

من شناگر چندان خوبی نبودم.ناگهان به این فکر افتادم که فکر نکنم قادر باشم از اینجا تا ساحل شنا کنم.

در همان حال به ساحل خیره شده بودم. ناگهان تکان های شدیدی را در قایق احساس کردم .و بی اختیار گفتم:(( هی!....چی شد؟))

پارو را رها کرده و به یک طرف قایق چسبیدم.نگا هم را به جلو دوختم و در میان ترس و ناباوری جنیس را دیدم که ایستاده بود.

فریاد زدم:(( جن...بس کن !...داری چی کار می کنی ؟ این چه کاریه که می کنی؟))

تکان های قایق کوچک شدید تر شد.

دو طر ف را چسبیده بودم و سعی داشتم ججلوی تکان ها را بگیرم.

جنیس یک قدم بر داشت.

قایق یک وری شد.مقداری اب روی پا هایم ریخت.

دوباره وحشت زده فریاد زدم:(( جن.... بس کن !خواهش می کنم بشین !... داری چی کار می کنی ؟))

او چشم هایش را رو به من تنگ کرد و گفت:(( خدا حافظ سارا!))

خوب اینم از این قسمت! باور کنید تایپ کردنشخیلی سخت بود! نظر یادت نره! دفعه ی بعدی بقیه شو می ذارم که داستان می رسه به جای حساسش که خیلی دوسش دارم!

/pp

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٢ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین