نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

سلام به دوستای گلم!

بچه ها تو رو خدا ببخشید ولی به خاطر امتحان فاینالم سرم خیلی شلوغه! واسه همین این هفته ی پیش 3 شنبه قسمت سوم رو نذاشتم و الان 4 شنبه گذاشتمش . ولی ببخشید اخه این ترم زبان یه خورده سخت تر شده . واسه همین تا هفته ی آینده دوشنبه زیاد نمیام نت. خوب الان این قسمتو گذاشتم که فقط یه خورده کوتاهه! به محض این که یه خورده بیکار بشم بقیشو می ذارم . فردا یکم دیگه شو می  ذارم و کم کم پیش میرم که زودتر تموم شه! ببخشید تو رو خدا!


 فصل 9

 بعد جنیس چراغ ها را خاموش کرد.روی تشک سخت دراز کشیدم و به تشک مگ که بالای سرم بود خیره شده بودم.

لبخندی بر لب داشتم و منتظر بودم…

منتظر…

مگ روی تخت بالای سرم شروع به بلند شدن کرد.

فریاد حیرت او را شنیدم.

و سپس برایانا و مگ شروع باهم شروع به جیغ کشیدن کردند.

با صدای بلند خندیدم.

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.

برایانا فریاد زد : (( منو گزید! یه چیزی منو گزید..))

چراغ روشن شد مگ فریاد زد: ((کمک!!))

سپس از تخت خود پایین پرید  و پای لختش محکم به زمین بر خورد کرد.صدایش شبیه سقوط یک فیل بود!

برایانا دوباره فریاد زد: ((یه چیزی منو گزید!))

اکنون او ومگ هر دو روی زمین بالا و پایین می پریدند و پیچ و تاب می خوردند.یک لحظه با کف دست به آرنج هایشان می کوبیدند و لحظه ای دیگر به پا هایشان...و لحظه ای بعد به پشتشان.

برای جلوگیری از ادامه ی خنده مجبور شدم لب خو را گاز بگیرم.

مگ با تمام وجود جیغ زد: (( عنکبوت! همه جا رو عنکبوت پر کرده! ...وای منو هم گزید!)) آستین لباس خواب خود را بالا زد و گفت: ((اوخ...واقعا درد می کنه!))

جنیس در کنار دیوار در محلی که کلید برق بود ایستاده بود.

من از جایم تکان نخوردم داشتم از رنج آن ها لذت می بردم.تماشای بالا و پایین پریدن ان ها واقعا لذت بخش بود.

اما کلمات جنیس لبخند را از روی چهره ام پاک کرد.

او به برایانا و مگ گفت: ((سارا اون عنکبوت ها رو روی تخت شما انداخت وقتی که وارد شدم دیدم داشت با تخت شما ور می رفت.))

 چه ختر دهن لقی !...

حدس می زدم که به خاطر عییان کردن دارو های آسمش هنوز از دستم عصبانی باشد.

به هر حال حرف های او لذت تماشا را از بین برد.

فکر می کنم در ان لحظه برایانا و مگ می خواستند با دست هایشان مرا خفه کنند!

آن دو مجبور شدند برای درمان به درمانگاه بروند و نرس اردوگا ه را پیدا کنند.باید مطمئن می شدند که گزیدگی ها مسموم کنننده نیستند.

من از کجا باید می دانستم این عنکبوت ها از ان نوعی هستند که گاز می گیرند؟

اون فقط یه شوخی بود

وقتی غر غر کنان از درمانکاه برگشتند  سعی کردم از آنها عذر بخواهم ولی آن ها حاضر نشدند با من حرف بزنند.و جنیس هم همین طور.

 

آهی کشیدم و پیش خودم گفتم اهمیتی ندارد...حالا که آن ها نمی خواهند با من دوست شوند دوستان دیگری پیدا خواهم کرد....

***

صبح روز بعد در سالن غذا خوری صبحانه را به تنهایی خوردم.دو میز بلند از یک دیوار تا دیوار مقابل سالن قرار داشت: یکی برای پسر ها و دیگری برای دختر ها.

من در میز دختر ها نشسته بودم و در سکوت با صبحانه ام ور می رفتم.

 

اما همه ی دختر های دیگر در حال وراجی و بگو و بخند بودند.

اما در طرف دیگر میز برایانا و مگ مرتب نگاه های خشمگینی به من می انداختند.

آرون را در پشت میز پسر ها دیدم . او و دوستانش در حال بگو بخند بودند.

آرون یک قطعه خاگینه را روی سرش نگه داشته بود و سرش را به عقب برده بود تا نیفتد.

یک پسر دیگر با شوخی یک با یک ضربه ی سریع ان را از پیشانی او به زمین انداخت .

به تلخی با خود فکر کردم: حد اقل او از اوقات خود لذت می برد.

ناگاه این احساس در من به وجود امد که به طرفش بروم و بگویم تا چه اندازه نا خشنودم.

ولی می دانستم آنچه او به من بگوید  موجب نا خوشنودی من خواهد شد .

بنابراین همانطور در انتهای میز نشستم و با نا خشنودی صبحانه ام را فرو دادم.

آیا پس از رسیدن به ساحل و در زمان قایق ساری اوضاع بهتر خواهد شد؟

با سه حدس می توانید بگویید.

بقیشم فردا!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱٥ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین