نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

سلام بچه ها!

این دفعه هم چند شعر سهراب سپهریرو براتون تایپ کردم!

حتما بخونینشون!کوتاه و زیبا اند! حیفه که یه ایرانی این هارو

نخونده باشه!

نزدیک آی

بام را برافکن ، و بتاب ، که خرمن تیرگی اینجاست‌.


بشتاب ، درها را بشکن ، وهم را دو نیمه کن ، که منم


هسته این بار سیاه‌.


اندوه مرا بچین ، که رسیده است‌.


دیری است‌، که خویش را رنجانده ایم ، و روزن آشتی


بسته است‌.


مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، که جدا


مانده ام‌.


به سرچشمه «ناب» هایم بردی ، نگین آرامش گم کردم ، و


گریه سر دادم‌.


فرسوده راهم ، چادری کو میان شعله و باد،دور از همهمه


خوابستان ؟


و مبادا ترس آشفته شود ، که آبشخور جاندار من است‌.


و مبادا غم فرو ریزد، که بلند آسمانه ی زیبای من است‌.


صدا بزن ، تا هستی بپا خیزد ، گل رنگ بازد، پرنده


هوای فراموشی کند.


ترا دیدم ، از تنگنای زمان جستم . ترا دیدم ، شور عدم


در من گرفت‌.


و بیندیش ، که سودایی مرگم . کنار تو ، زنبق سیرابم‌.


دوست من ، هستی ترس انگیز است‌.


به صخره من ریز، مرا در خود بسای ، که پوشیده از خزه


نامم‌.


بروی ، که تری تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است‌.


غوغای چشم و ستاره فرو نشست‌، بمان ، تا شنوده آسمان ها


شویم‌.


بدر آ، بی خدایی مرا بیاگن‌، محراب بی آغازم شو.


نزدیک آی‌، تا من سراسر «من» شوم‌.

برتر از پرواز


دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سر انگیز است‌.


اما ، بال از جنبش رسته است‌.


وسوسه چمن ها بیهوده است‌.


میان پرنده و پرواز ، فراموشی بال و پر است‌.


در چشم پرنده قطره بینایی است :


ساقه به بالا می رود . میوه فرو می افتد.دگرگونی غمناک


است‌.


نور ، آلودگی است‌. نوسان ، آلودگی است‌. رفتن ، آلودگی‌


پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است‌.


چشمانش پرتوی میوه ها را می راند.


سرودش بر زیر وبم شاخه ها پیشی گرفته است‌.


سرشاری اش قفس را می لرزاند.


نسیم ، هوا را می شکند: دریچه قفس بی تاب است.

همراه

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم‌.


دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.


همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.


مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.


لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود.


تنها می رفتم ، می شنوی ؟ تنها.


من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم‌.


آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،


درها عبور غمناک مرا می جستند.


و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم‌.


ناگهان ، تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من


پیوستی‌.


صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت‌:


همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته ! همه تپش هایم‌.


من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام


تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را


بربایم‌.


دستم را به سراسر شب کشیدم ،


زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.


خوشه فضا را فشردم‌،


قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.


و سرانجام


در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم‌.

میان ما سرگردانی بیابان هاست‌.


بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی


آتش هاست‌.


میان ما « هزار و یک شب» جست و جوهاست‌.

 

دوستای گلم لطفا نظرتون رو درباره ی این شعر ها بگین و لطفا

بخونینشون!

چون برای یه ایرانی این خیلی بده که از شاعر بزرگی مثل سهراب

سپهری چیزی نخونده باشه!

p/span

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۸ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین