نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

 

سلام به همگی ! خوب همون طور که می دونید قراره امروز اولین قسمت کتاب برنده یعنی نفرین اردوگاه دریاچه سرد رو بذارم. این قسمت شامل 4 فصل یعنی فصل های 1و2و3و4 هست . چون کتاب های ار.ال.استاین فصل های خیلی کوتاهی دارن و به این خاطر زیادن گفتم بهتره این طوری بنویسم که بیشتر لذت ببریم زودتر به کتاب بعدی برسیم! امیدوارم که خوشتون بیاد . فقط نظر یادتون نره!!! داستان رو گذاشتم تو ادامه مطلب.

 


فصل 1

 

در اردوگاه دریاچه سرد شروع بسیار بدی داشتم

 

.

وقتی وارد شدم، کمی عصبی و مضطرب بودم. و حدسم اینه که بعضی کار های احمقانه اغز من سر زد

 

.

خوب در وهله اول، من اصلا دلم نمیخواست به یک اردو گاه ورزش های ابی بروم

 

.

اصولا من از بیرون و در طبیعت بودن خوشم نمیاد. حتی از لمس کردن علف ها هم خوشم نمیاد. به طور قطع از خیس شدن هم بدم میاد

 

.

البته از این که هر از گاهی به شنا بروم بدم نمیاد ولی نه هر روزو اصلا فایده این کار چیست؟

من دوست دارم در استخری زیبا و تمیز شنا کنم. یک نگاه به دریاچه اینجا انداختم.... و حالم به هم خورد

 

.

میدانستم که در این اب موجودات وحشتناکی هم در اطراف شناورند

 

...

موجودات زشت که در زیر اب منتظر من بودند. و با خود فکر میکردند: سارا ماس ما همه منتظر تو هستیم. سارا میخواهیم وقتی در حال شنا هستیم بدن های لزجخود را به پای تو بمالیم و ما قصد داریم انگشت های پای تو را یکی یکی گاز بگیریم

 

.

اخ اصلا چرا من باید ناچار باشم در لجن شنا کنم؟؟

 

!

البته ارون بسیار هیجان زده بود... او از خوشحالی تقریبا یک متر به هوا پرید

 

.

وقتی از اتوبوس اردوگاه پیاده شدیم، مرتب به بالا و پایین میپرید و مثل فرفره حرف میزد

 

...

خیلی خوشحال بود من فکر کردم از شدت خوشحالی همانجا لباس هایش را در بیاورد وه به طرف دریاچه بدود

 

!

برادر من عاشق اردو رفتن است. عاشق انواع ورزش ها در طبیعت. او تقریبا همه چیز و همه کس را دوست دارد

 

.

و البته همه هم همیشه ارون را دوست دارند. پسری فوق العاده بشاش و سر زنده است. بسیار هم شوخطبع است و عاشق بازی و شوخی و تفریح

 

.

ادم چگونه میتواند تفریخ کند وقتی هر روز تا گردن در اب یخ زده دریاچه سرد فرو میرود؟ در اردوگاهی که کیلومتر ها از نزدیک ترین شهر فاصله دارد؟ جایی که از هر طرف با جنگل هایی انبوه احاطه شده است؟

 

!

ارون در حالی که کوله پشتی خود را روی زمین به دنبال خود میکشید گفت:« اردوی خیلی باحالیه!!!» و به سرعت از انجا دور شد تا اتاقک خوابگاه خود را پیدا کند

 

...

با ناراحتی گفتم:« اره خیلی باحاله

 

»

هنوز از راه نرسیده افتاب درخشان باعث شده بود که من کمی عرق کنم

 

.

ایا من خوشم می اید که عرق کنم؟! البته که نه

 

.

اصلا چرا من به اردوگاه دریاچه سرد امده ام؟!؟

جواب این سوال را میتوانم در سه کلمه به شما بدهم "بابا و مامان

 

"

ان ها گفته اند که یک اردوگاه ورزش های ابی به من اعتماد به نفس میدهد. انها گفتند که باعث میشود من با طبیعت احساس ارامش بیشتری کنم

 

.

و همچنین انها گفتند فرصت مناسبی در اختیار من میگذارند تا دوستان بیشتری پیدا کنم

 

...

خیلی خوب اقرار میکنم که من نمیتونم به همین راحتیا با کسی دوست و صمیمی بشم و این که من اصلا مثل ارون نیستم من اصلا نمیتونم همینطوری به طرف یکی برم و شروع به صحبت و شوخی با او بکنم

 

.

من خیلی کم رو وخجالتی هستم شاید دلیلش این باشد که من کمی بلندتر از اطرافیانم هستم

 

.

من یک سر و گردن از ارون بلند ترم در حالی که او فقط یک سال از من کوچک تر است... او یازده سال دارد

 

.

من خیلی بلند قد و لاغرم پدرم گاهی من را ملخ صدا میزند. که البته از این اسم واقعا بدم میاد

 

.

موقعی که راه می افتادیم مادرم گفت:« سارا اخم هاتو باز کن و سعی کن از زندگی لذت ببری

 

منم فقط چرخشی به چشم هایم داردم

 

.

پدرم هم به شوخی گفت:« وقتی اخر تابستون به خانه برگردی احتمالا به ما التماس میکنی که تو را با خود به بیرون ببریم و چادر بزنیم

 

یک اه بلند کشیدم

 

.

پس از یک خداحافظی سریع به دنبال ارون سوار اتوبوس شدم

 

.

برادرم در تمام را با اتوبوس لبخند به لب داشت و خوشحال یود. از این که قرار بود اسکی روی اب یاد بگیره بسیار هیجان زده بود. و مرتب از همه میپرسید که ایا اردوگاه یک تخته روی اب برای شیرجه دارد یا نه

 

.

در همان فاصله کوتاه از خانه تا اردوگاه ارون در اتوبوس چند تا دوست خوب پیدا کرده بود

 

.

من در تمام طول مسیر به درختان نگاه میکردم و به دوستان خوشبختم فکر میکردم که در خانه نشسته بودند و مجبور نبودن به اردوگاه مسخره بروند

 

.

و سپس وقتی به خود امدم که به اردوگاه رسیده بودیم. بچه ها کوله پشتی های خود را برداشته بودند و از اتوبوس خارج میشدند. میخندیدند و شادی میکردن. مسئولین اردوگاه را دیدم که با تیشرت های سبز چمنی بچه ها را راهنمایی میکردند

 

.

کمی از شدن غصه من کم شد

شاید در اینجا بتوانم دوستان جدیدی پیدا کنم. شاید بتوانم در اینجا کسانی را پیدا کنم که شبیه خودم باشند و بتوانیم در کنار هم تابستانی خوب داشته باشیم

 

.

ولی سپس قدم به خوابگاه خود گذاشتم. نگاهی به به هم اناقی هایم انداختم و بی اختیار ناله ای از گلویم خارج شد:« اه....نـــــــه

فصل2

فکر میکنم نمیبایستی آنطور خود را می باختم

 

.

اولین برخوردم با ان ها بسیار بد بود و تاثیر بدی بر جای گذاشت. ولی خودتان بگویید چه باید میکردم!؟

 

!

دو مجموعه تخت خواب در اتاقک بود. سه دختر دیگر قبلا تخت هایشان را انتخاب کرده بودند. فقط یک تخت خواب باقی مانده بود، درست کنار پنجره

 

.

و بد تر از همه پنجره هم حفاظ و توری نداشت. که البته مفهومش این بود که تخت من هر شب پر از حشره میشد. به عبلاوه من نمیتوانستم در تخت خواب بالایی بخوابمو من شب ها زیاد غلت میزنم و اگر بخواهم در تخت بالایی بخوابم به طور قطع با کله روی زمین میفتم

 

...

من باید روی تخت پایینی میخوابیدم همان نختی که کنار دیوار و دور از پنجره قرار داشت. بی اختیار به هم اتاقی هم گفتم:« من.... من نمی...نمبتونم

 

سه هم اتاقی من به طور هم زمان سر هایشان را برگرداندند. یکی از ان ها موهای بور داشت که به طور دم اسبی پشت سرش بسته بود. در کنار او دختری کوتاه و خپل با مو های قهوه ای قرار داشت

 

.

ام در ان طرف اتاق بغل تخت من دختری افریقایی_امرکایی با مو های بافته شده نشسته بود و به من زل زده بود. فکر میکنم قصدشان این بود که من کمک کنند ولی من به انها چنین فرصتی را ندادم

 

...

وبه جای این که سلام کنم گفتم:« یه نفر باید تخت خوابشو با من عوض کنه

 

»

قصدم این نبود که صدام انقدر تیز باشد ولی واقعا ناراحت بودم

 

.

قبل از این که انها بخواهند جواب من را بدهند در توسط مردی با تیشرت سبز مربیان وارد اتاقکمان شد. او گفت: من ریچارد هستم مدیر و مسئول اینجا... کله گنده اینجا... همه چیز اینجا مرتبه؟

 

»

من زار زدم:«نـــــه

 

نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم بلند گفتم:« من تمیتونم رو این تخت خواب بخوابم... من اصلا دلم نمیخواد که نزدیک پنجره باشم. و ضمنا مجبورم روی تخت پایینی بخوابم

 

دیدم که دختر های دیگر از این حرکت من یکه خوردند و چشمانشان از حیرت باز مانده بود

 

....

او رو به دختری گفت:« برایانا ممکنه تختت رو با

 

....»

من گفتم:« سارا

 

»

ریچارد گفت:» بله ممکنه تختت رو با سارا عوض کنی؟

 

»

برایانا با تکان شدید سرش گفت:« راستش اصلا دلم نمیخواهد

 

!!!»

بعد به دختری که رو ی چمدان نشسته بود اشاره کرد و گفت:«من و مگ پارسال هم اتاقی بودیم و میخواستیم امسال هم تختهایمان نزدیک به هم باشد

 

..

مگ هم با حرکت سر حرف او را تایید کرد

 

.

او صورتی کرد و بچگانه داشت

 

...

من هم با یکدندگی گفتم من نمیتونم کنار پنجره بخوابم... از حشره متنفرم

 

.

ریچارد رو به برایانا گفت:« میشه خواهش کنم؟

 

برایانا با غرغر گفت:« اوه... باشه ... خیلی خوب

 

»

کاملا میدیدم که برایانا سر تا پای مرا بر انداز میکند... فکر کردم که با خود فکر میکند من یه دردسر افرین واقعی هستم

 

...

برایانا غرغر کنان کوله اش را از روی تخت انداخت پایین وبعد گفت:« بفرما... مال تو

 

لحنش را اصلا دوست نداشتم

 

.

احساس خوبی نداشتم با خود فکر کردم هنوز هیچی نشده هم اتاقی هایم از من متنفر شدند

 

...

چرا من همیشه همین کار را میکنم؟؟! چرا من همیشه عصبی شده و در برخورد با دیگران شروع خوبی ندارم؟

 

!

میدانستم که باید خیلی تلاش کنم تا بتوانم انها را به دوستان خودم تبدیل کنم

 

.

اما حدود یک دقیقه بعد حرکت واقعا وحشتناکی از من سر زد

فصل 3

لبخندی زدم و گفتم:« هی برایانا، ممنون که تختت رو بهم دادی خیلی محبت کردی

 

او سرش را به نشانه ی تایید تکان داد اما حرفی نزد. مگ چمدانش را باز کرد و شروع کرد به چیدن لباس هایش درون کمد کنار تخت

 

.

دختر سوم لبخند زد و با صدای خش دار و کلفتش به من گفت:« سلام من جنیس هستم ولی همه من را جن صدا میکند

 

او لبخند زیبایی داشت مو های بورش را دم اسبی پشت سرش بسته بود و گونه هایی سرخ داشت. به نظر میرسید که همواره در حال رنگ برنگ شدن است

 

.

از او پرسیدم:« توهم تابستان گذشته در اینجا بوده ای؟!» سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت:« نه ولی برایانا و مگ تابستان گذشته اینجا بوده اند... ولی این اولین تابستانت منه. من پارسال به یک اردوی تنیس رفتم

 

من گفتم:« ولی من تا به حال به هیچ اردویی نرفتم. من فکر میکنم کمی عصبی هستم

 

»

برایان پرسید:« شنا خوب بلد هستی؟

 

شانه ام را بالا انداختم و گفتم:«فکر میکنم خوب بلدم ولی راستش خیلی شنا نمینم... خیلی خوشم نمیاد

 

مگ سرش را بالا اورد و گفت:« تو از شنا خوشت نمی اید و انوقت به اردوگاه ورزش های ابی امده ای؟

 

کاملا حس میکردم که گونه هایم شروع به رنگ به رنگ شدن کرده است. نمی خواستم به انها بگویم که پدرو مادرم مرا وادار کرده اند که به این اردو بیایم. چنین اقراری مرا واقعا بچه جلوه میداد. نمیدانستم چه باید بگویم

 

.

من و من کنان گفتم:« من....ئــــه.... از چیزای دیگری خوشم می آید

 

برایانا لباس شنای زرد رنگی را از چمدان مگ بیرون اورد و گفت:« اوه... من عاشق این لباس شنا هستم... عالیه

 

مگ لباس را از دست او قاپید و گفت: فکر میکنی اندازه ات باشد؟» و سپس چرخشی به چشم هایش داد. موقع حرف زدن سیم کشیی دندان هایش تلق تلق صدا میداد

 

.

مگ در مقایسه با برایانای قد بلند و سیبا بیشتر شبیه یک توپ بولینگ بود

 

...

براینا از مگ پرسید:« در طول تابستون وزن کم کردی؟... مگ واقعا عالی به نظر میرسی

 

...»

مگ گفت:ـ یه کمی» و سپس اهی کشید و افزود:« ولی متاسفانه قدم هیچ بلند تر نشد

 

من گفتم:« ولی من امسال حدود سی سانت قد کشیدم... من بلبند ترین دختر در مدرسه خودمان هستم... وقتی در راهروی مدرسه مان راه میروم همه با چشمانی گشاد به من نگاه میکنن

 

مگ با لحنی کنیه امیز گفت:« اوهو.... پس واقعا برات خیلی سخته... ایا ترجیح میدادی یک کوتوله مثل من بودی؟

 

»

گفتم:« راستش.... نه واقعا

 

وای.... بلافاصله متوجه شدم که حرف ناجوری زدم

 

.

برق ازردگی را در چشمان مکگ دیدم

 

.

از خود پرسیدم: واققعا چرا این حرف را زدم؟

چرا در جاهایی که نباید، کنترل زبانم را از دست میدهم و نمیتوانم زیپ دهانم را بکشم؟

 

!

کوله پشتی امک را از جایی که روی زمین افتاده بود برداشتم و به سمت تختم رفتم تا وسایلم را بیرون باورم

 

.

جنیس به طرفم شتافت و گفت:« هــــی... اون مال منه.... بذارش زمین

 

به کوله نگاه کردم و گفتم:« نه.... مال خودمه

 

زیپ ان را باز کردم.... اما کوله پشتی روی زمین افتاد

یک عالمه وسایل متعدد از کوله پشتی روی زمین افتاد و ولو شد

 

.

حیرت زده گفتم:«اوه...» وسایل متعلق به من نبود

 

.

تعئائی شیشه قرص و انواع دارو های دیگر روی زمین ریخت... یک اسپری کوچک ضد اسم هم بود

 

.

با تعجب گفتم:« دارو های اسم

 

»

جنیس روی زمین زانو زد و شروع به جمع اوری انها کرد

 

.

سرش را بالا اورد و با عصبانیت گفت:« خیلی ممنون سارا... خیلی ممنون که به همه فهموندی من اسم دارم!... چطوره امشب کنار اتش اردوگاه بلند بشی و همه جا جار بزنی که من اسم دارم؟!؟

 

!....»

با شرمندگی تمام گفتم«اه..... معذرت میخبا ناراحتی گفتم:p dir= span style= align=span style=وام

 

جنیس با عصبانیت گفت:« من که بهت گفته بودم این کوله منه

 

»

مگ دولا شد و اسپری اسم را از روی زمین برداشت و در حالی که انرا به دست جنیس میداد گفت:« داشتن اسم چیزی نیست که تو بخواهس از ان شرمنده باشی

 

...»

جنیس با همان عصبانیت گفت:« شاید منه دلم نمیخواست کسی این را بودن... شاید من دلم میخواست این راز پیش خودم بمونه

 

...»

دارو هارا در کوله اش چپاند و ان را برداشت

 

.

من دوباره گفتم:« معذرت میخوام... واقعا متاسفم

 

برایانا سرش را ناباورانه تکان داد و مگ هم چندین بار نچ نچ کرد

 

.

با خود فکر کردم:« هنوز هیچی نشده ان ها از من متنفذ شدند

 

...

احساس میکردم حالم دارد به هم میخورد... واقعا به هم میخورد

 

.

اها از من متنفر شده اند واین تازه اغولین روز بود.... در واقع اولین ساعت

 

...

همراه با اهی بلند خود را روی تختم ولو کردم. از خودم پرسیدم: ایا از این بد تر هم میتواند بشود؟

جواب این سوال را خودتان حدس بزنید!!

فصل4

کمی بعد، همان شب، اولین گردهمایی دور آتش را تجربه کردیم. آتش اردوگاه را در یک محوطه وسیع وبدون درخت در حاشیه جنگل بر پا کرده بودند. به عنوان نیمکت صفحات چوبی رنده خورده ای را در دایره ای بزرگ چیده بودند. روی یک چوب خالی نشستم طوری که پشتم به جنگل بود. شعله اتش بزرگی که در وسط دایره میسوخت، در تاریک و روشن غروب منظره ی زیبایی داشت

 

.

صدای جرقه اتش به گوش میرسید. هوا بسیار لطیف و صاف بود. نفس عمیقی کشیدم

 

...

مربیان اردوگاه هیزم بیشتری به اتش اضافه کردن. طولی نکشید که طول اتش از سر ان ها هم بالاتر زد. برگشتم و به جنگل نگاه کردم

 

...

درختانی که در تاریکی فقط سایه های ان ها پیدا بود،در زیر فشار نسیم ملایمی که می وزید می لرزیدند

 

.

در تاریکی زیر درختی راسویی را دیدم که به سرعت در میان علف های بلند می دوید

 

.

با خود فکر کردم: خدا میداند چه جانوران دیگری در این جنگل پرسه می زنند... پیش خود جانوران بزرگ تری را در جنگل مجسم مردم... جانورانی بزرگتر و خطرناک تر

 

...

صدای پف شاخه درختی مرطوب در میان اتش باعث شد از جایم بپرم

 

...

به نظر من شب ها اینجا بسیار اسرار آمیز و ترسناک می آمد. با خود فکر کردم: چرا انها نمی توانند اتش اردوگاه را زیر یک سقف و در یک سالن بر پا کنند؟

 

!

با یک سیلی پشه ای را بر روی گرنم کشتم

 

.

وقتی به طرف اتش برگشتم برایانا و مگ را دیدم که با دختر دیگر که تا به حال ان ها را ندیده بودم به چیزی میخندیدند. در سمت دیگر اتش ارون را دیدم که داشت با دو پسر دیگر شوخی میکرد. انه مرتب به همدیگر گیر میدادند و سعی داشتند همدیگر را از روی نیمکت پایین بیندازند

 

.

اه بلندی کشیدم. پیدا بود که او توانسته بود در همان فاصله کم تعدادی دوست خوب برای خودش پیدا کند

 

.

با خودم گفتم:همه دوستانی پیدا کرده اند... جز من

 

!

ارون به طرفم نگاه کرد و دید که دارم به او نگاه میکنم. دستش را برایم تکان داد و دوباره به سراغ دوستانش رفت

 

.

در نیمکت کنار من سه دختر سر هایشان را عقب داده بودن و با هم اواز مخصوص اردوگاه را می خواندند

 

.

به دقت گوش دادم تا شاید اواز را یاد بگیرم ولی انها ناگهان زدند زیر خنده و اوازشان را نیم کاره گذاشتند

 

.

دو دختر دیگر در انتهای نیمکت نشسته بودند. انها پانزده یا شانزده ساله به نظر میرسیدند. برگشتم تا به انها سلام کنم، ولی انها سخت مشغول صحبت بودند

 

.

یکی از انها یک پاکت پر از باسلق در دست داشت که یکی از ان هارا در دهانش میگذاشت و همچون پرنده ای که کرم میخورد ان را ذره ذره در دهانش کیچپاند

 

.

ریچارد به طرف مرگز دایره رفت و در کنار اتش ایستاد. یک کلاه سیاه بیس بال هم بر سرش بود و شلوارش هم در اثر روشن کردن آتش سیاه و کثیف شده بود. دو دستش را بالا برد و گفت:« همه ی بچه ها اینجان؟

 

»

به سختی میتوانستم صدایش را بشنوم همه ی بچه ها مشغول خنده و شادی بودند. در آن طرف دایره آرون را دیدم که بلند شد و به شیوه ی خنده داری به بدنش پیچ و تاب داغد

 

.

دوستان جدیدش از خنده ریسه میرفتند. یکی از آنها دستش را بالا برد و به نشانه ی دوستی و شادی به کف دست آرون کوبید

 

.

ریچارد دوباره گفت:« ایا میتونیم شروع کنیم؟.... ایا میتونیم اتش خوشامد گویی اردوگاه را شروع کنیم؟

 

»

صدای عترکش پف مانند از یک قطعه هیزم نیمه خشک در میان شعله ها شنیده شد و به دنبال ان جرقه های سرخ رنگی در هوا پخش شد

 

.

همراه با دستی سرد و بیروح که شانه ام را لمس کرد بی اختیار فریادی از حیرت از گلویم خارج شد

 

.

به سرعت برگشتم و بـا برایانا و مگ رو به رو شدم.... وحشت زده پرسیدم:« چی؟

 

...»

آنها روی من دولا شدند و با لحنی نجوا گونه برایانا گفت:« سارا فرار کن

 

در نور زرد رنگ اردوگاه چهره های وحشت زده شان واقعا نمایان بود

 

.

مگ بازویم را گرفت ومحکم کشید... طوری که انگار میخواست من را از جایم بلند کند:«بلند شو .... زود باش... فرار کن سارا

 

!!»

با نگرانی پرسیدم:« چـــی؟؟! ولی... چرا؟؟

 

.

.

.

.

.

.

خوب دوستایه گلم اینم از بخش اول که همونطور که گفتم شامل 4 فصل بود! امیدوارم که خوشتون اومده باشه!نظر تون رو درباره ی این بگین که اینکه من این طوری داستان رو می ذارم یعنی از چند فصل می ذارم خوبه یا بده! خوب بالا خره من زحمت می کشم و تایپش می کنم نمی خوام طوری باشه که راضی نباشین !

دوستون دارم نظر فراموش نشه!

هفته اینده سه شنبه قسمت بعدی رو می ذارم.

 

 

 

ltrp dir=./p

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۳ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین