نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

می دونید،

الان بینهایت نیاز دارم اینجا بنویسم...خیلی بیشتر از 12 یا 13 سالگیم :) کلی احساسات مهمتر و اتفاق های مهمتر هست که دوست دارم یه ذره ذهنم رو راحت بذارن و یه جای دیگه ثبت شن...

ولی حس میکنم این وبلاگ متعلق به جسم نوجوان منه! احساس میکنم اجازه ندارم اینجا 18 ساله باشم:)) مسخره س نه؟:)) 18 سالم شده دیگه:))

نه اصلا احساس میکنم اینجا وبلاگ یه نفر دیگه س. یکی که خیلی وقته بیخیال همه شده و الان داره توی یه غار بالای کوه زندگی میکنه و همونجور که انتظار داشت هیچکس سراغش رو نگرفت... 

***

کسی هست که هنوز اینجا رو بخونه؟:)) اگه هست میشه از طریق کامنتای این پست بهم بگه؟ 

البته فکر کنم با موبایل که وارد وب میشی قسمت نظرات مشخص نیست و فقط از طریق کامپیوتر میشه کامنت گذاشت :(

عاه:(

واقعا دوست دارم اینجا بنویسم ولی هر چی میگذره بیشتر روی این به اشتراک گذاشتن فکرها و احساساتم حساس میشم و هی با افراد کمتری به اشتراک میذارمشون... چنلم رو خیلی دوست داشتم و کمکم کرد خیلی از احساساتم رو بهتر بفهمم و بنویسم ولی خوشبختانه یا متاسفانه بعد از کنکور منفجرش کردم :) 

راستی بعد از کنکور چه چیزایی رو که منفجر نکردم...:))

چند وقت پیش داشتم خاطرات سه چهار سال پیشم رو میخوندم و یه خاطره تحت عنوان اینکه من چقدر دیوونه ام نوشته بودم:)) و توش گفته بودم امروز چند قطره بارون توی وبلاگم دیدم:)) و اینم یکی از دلایلی هست که فکر میکنم دیوونه ام:)) هعی:))

کاش میتونستم برم پیش نیایش 14 ساله و کلی به حرف هاش گوش کنم. احساساتش رو بهتر براش توضیح بدم. ولی حیف که الان توی یه غار روی یه کوهی که هیچ کس تا حالا روش نبوده داره زندگی میکنه :)

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/۸/٢٧ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین