نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

سلام…

هنوز زنده ام:دی

ی مدت نت نداشتم الانشم ب زور اومدم=|

حس عجیبی دارم...چند روز پیش پیشونیمو چسبوندم ب کتابخونه م،ب کتاب های هری پاتر خیره شدم

نفسمو حبس کردم..سعی کردم بوی نم کولر رو حس کنم..حس کنم ک باد کولر داره موهامو تکون میده...کم کم بوی عطری هم ک اون موقع استفاده می کردم رو حس کردم...سعی کردم فکر کنم برگشتم ب گذشته مثل دیوونه ها افکارمم عوض شد:"الان باید برم دمنتور...با سحر و ملیکا و سارا قراره توی پروفم بحرفیم! بعدش باید چند خط دیگه از فن فیکشنم رو تایپ کنم…"

گاهی اوقات فکر می کنم سخت ترین کار دنیا نیایش بودنه...اینکه هربار ک یکی صدات میزنه یاد خدا بیوفتی!

خدایا من نیایش قبلی نیستم...خیلی وقته دفترچه خاطراتم سفید مونده=|ادامه ی تنها ویزلی موقهوه ای داره مثه قبل میشه....دلم میخواد تا ابد داستانمو پیش خودم نگه دارم...=|

 ی جوری شدم....شاید دیگه ب دمن برنگردم...حتی اگ باز شه....دوست دارم تو گذشته ها زندگی کنم...از نت فاصله بگیرم......شاید برای همیشه....فقط کتاب بخونم...تمام مدت لباسای گریفیندوریم رو بپوشم و فن فیکشنمو بنویسم....حداقلش اینه ک هیچوقت تنها ویزلی موقهوه ای دو رو ب کسی نمیدم بخونه...یکی دو صفحه از فصل جدید رو تایپ کردم ولی فعلا کامپیوترم رو درست و حسابی وصل نکردم ک بقیه شو تایپ کنم.....

+

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین