نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

       سلام...

     قبل از هرچیز....این رنگی که دارم باهاش مینویسم خوبه؟ دیگه در معرض کوری نیستید؟نیشخندامیدوارم که این طور باشه...

         الان اگه میبینید من یکم تو دماغی تایپ میکنم(نیشخند)به خاطر بوی گندیه که همه       جا پیچیده و همه هم مطلعیدسبز

            این کتابی که الان میخوام معرفی کنم یه رمان از  ایان واییرو هست...ممکنه              اسم داستان مخصوصا اون کوچولو ی آخرش ، این فکر رو تو ذهن شما ایجاد کنه         که این یه رمان بچگونه س! 

           ولی اینو باید بهتون بگم که داستان برای گروه سنی د،ج هست.خیلی وقت              پیش(شاید دو یا سه سال پیش) این کتاب رو برای اولین بار توی کانون پرورش             فکری خوندم.....اونقدر قشنگ بود که چندماه بعد دوباره خوندمش....و شاید باور نکنید که الانم دلم میخواد که کتاب رو بخونم...

      داستان درمورد یه گرگه که پدر و مادرش که پلیدی رو دوست دارن ، اون رو به یه               سفر دور و دراز میفرستن که طی اون سفر به مدرسه ی شبانه روی عموش بره               که بدجنسی رو یاد بگیره... دلیل اینکه پدر و مادرش ،پسرشون رو به این                 مدرسه میفرستن اینه که این گرگه یه بار برای اینکه سر به سر مامان و باباش            بذاره مسواک میزنه و زود میره توی رختخواب...

        برای دانلود و خوندن  قسمتی از کتاب و خلاصه ی کتاب بپرید ادامه مطلب!!!

nbsp;ایان واییرو هست...ممکنه

nbsp;


نویسنده:ایان وایبرو
مترجم: مژگان کلهر ، آتوسا صالحی

گرگ کوچکی به دستور پدر و مادر خود، همراه با نقشه و توشه راه، به سوی جنگل هولناک می رود تا در مدرسه دایی خود تربیت شده و درس شرارت و بدجنسی بیاموزد و بتواند مدال پرافتخار بدجنسی های نه گانه را به دست آورد. اما در نهایت با توجه به سرنوشت دایی خود به دنیای ماجراجویی روی می آورد 

قسمتی از کتاب:

بدو بدو به مدرسه ی بدجنسی برگشتم و گفتم:"گوش کن دایی، میدانم چطور میتوانی یک دختر کوچولوی خوشمزه ی شنل قرمزی را شکار کنی.چرا مثل مادربزرگش لباس نمی پوشی؟"
گفت که من احمق ترین شاگردی هستم که در عمرش دیده است و گفت که دیگر هیچ وقت نمیتوانم مدال بدجنسی بگیرم. خیلی ناامیدم.
...
امروز دایی زودتر از همیشه از رختخواب بیرون پرید و گفت فکر بکری به سرش زده است و حالا دیگر میداند که چطور باید آن دختر کوچولوی شنل قرمزی را بگیرد. گفت که آن کلاه را باید سرش بگذارد و ادای مادربزرگ دختر کوچولو را درآورد.
گفتم:" دایی این را که من به تو گفتم. این فکر من بود."
گفت "خوب که چی؟"
گفت اگر من واقعا یک گرگ بدجنس باهوشی بودم ، باید فکر خوبم را برای خودم نگه میداشتم و به کسی نمی گفتم. گفت: "حالا برو این را در کتابچه بدجنسی مسخره ات بنویس"
من خنگ را بگو!! باید خودم می فهمیدم. قانون شماره ی هشت این است:

قانون شماره هشت: فکرهای خوبت را برای خودت نگه دار.

دانلود کتاب 

نظر یادت نره.نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢۸ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین