نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

سلام.

خیلی با خودم کلنجار رفتم و بالاخره راضی شدم یکی از فن فکیشن هامو به اسم تنها ویزلی مو قهوه ای رو از زیر دفتر هایی که توشون داستان می نوییسم در بیارم و تایپ کنم .

 به چند دلیل نمی خواستم فن فکیشنمو بذارم:.

1.می ترسیدم زیاد خوب نباشن.یعنی درست شبیه متن و طرز نوشتار رولینگ نباشن.
2.اینکه نکنه ایده هام زیاد جالب نباشن.
3.بعضی هاشون اصن (اصلانیشخند)حالت خاطره داره و با زندگی خودم آمیخته شده بدجور! نیشخند
ولی دیگه یکی از فن فکیشن ها جالبمو گذاشتم. که خودم شخصیت اولشم:

 نیایش تنها ویزلی موقهوه ای.نیشخند

هر چند وقت یکبار فصل جدید رو در انجمن گفت و گوی دمنتور ،بخش فن فکیشن ها میذارم و البته همزمان اینجا هم ادامه فن فکیشن رو میذارم.

فن فکیشن به صورت آنلاین و البته برای دانلود به صورت pdf منتشر میشه.

فقط لطفا نظرات و انتقاداتتون رو یا در انجمن دمنتور بگید یا از طریق نظرات توی این پست.

این پست ثابت دومه.لازم به ذکره که برای مطالب به روز تر وبلاگ یه پست پایین تر برید.

قسمت جدید فن فکیشن هم  و همه ی قسمت ها توی همین پست منتشر میشه.

یعنی برای هر قسمت پست جداگانه ای قرار داده نمیشه. بلکه توی همین پست قسمت جدید رو می ذارم.

هرکسی مایله بگه که برای قسمت های جدید خبرش کنم.البته درصورتی که قسمت جدید گذاشته بشه توی پست ثابت اول قسمت اخبار وب می نویسم که قسمت جدید رو گذاشتم.توی همین پست هم میگم.

 لینک داستان در انجمن گفت و گوی دمنتور:تنها ویزلی مو قهوه ای

در ادامه مطلب این قسمت ها هستند:

 

 1.فصل اول:جارو

 

 2.فصل دوم:روپرت ویزلی

 3.فصل سوم:گرگینه

4.فصل چهارم:بازدارنده

5.فصل پنجم:نامه ی دامبلدور

6.فصل ششم:رابرت ویزلی

 

اینم کاور فن فیکشن که خودم درستش کردم:

 


لطفا برای خواندن فن فکیشن و دانلودش به ادامه مطلب برویدنیشخند

p


فصل اول :جارو
موهایم را باز کردم و محکم تر از دفعه ی قبل پشت سرم بستم ولی باز هم قسمتی از جلوی موهایم جلوی صورتم افتاد.آهی کشیدم و آنرا پشت گوشم انداختم.ردایم را از روی تختم برداشتم;پنجره ی اتاقم را بالا زدم ،سرم را از پنجره بیرون بردم و به پایین نگاه کردم:جارویم سر جای همیشگی اش کنار دیوار بود.باعجله و در حالی که داشتم ردایم را می پوشیدم از پله ها پایین آمدم.
_اون چیه تو گوشت؟
مادرم با تعجب این سوال را از من پرسید.
_هندز فری.
_ یکی دیگه از وسایل مشنگ هاست؟
_مامان من کار دارم. خداحافظ.
_ریش مرلین!نمی دونم به کی رفته هرکی ندونه یه فشفشه س آخه یکی نیست بگه....
در را پشت سرم بستم و ترجیح دادم که به بقیه حرف های مادرم گوش ندهم.کلای ردایم را سرم کردم این اولین بار نبود که کسی از دیدن من متعجب شده بود یا مرا فشفشه یا مشنگ خطاب کرده بود.وقتی خاله موریل مرا برای اولین بار در هشت سالگی دید بلافاصله فریاد زد:ریش مرلین! یه ویزلی موقهوه ای!!این غیر ممکنه!شاید فشفشه باشه!خدای من حتما اینم مثل پسر عمه ی دختر خاله ی مادربزرگ مارتای پیر که زال به دنیا اومد فشفشه س.
جارویم را برداشتم و به طرف بالا حرکت کردم. راستش جارویم زیاد خوب نبود.یک هیپو ی قدیمی بود که از برادرم روپرت به من رسیده بود. بعد از اینکه روپرت وارد تیم کوییدیچ بریتانیا شد پدر و مادرم برایش یک نیمبوس خریدند.ولی هرچه که بود از آن راضی بودم و تقریبا هر روز عصر های پنج شنبه برای جارو سورای با آن پرواز می کردم.
باد در ردایم می پیچید و آنرا تکان می داد.هوا کمی ابری و سرد و با توجه به این ساعت از روز کمی تاریک بود. سعی کردم که با آخرین سرعت به طرف پریوت درایو بروم.حدودا بیست دقیقه از جارو سواری ام می گذشت که از دور خانه ی مشنگ ها را دیدم.سعی کردم بالاتر بروم و در ابر و مه ای که در آسمان بود خودم را پنهان کنم که مبادا کسی از مشنگ ها مرا ببیند.هوا درمیان مه ها سرد تر و تشخیص روبه رو سخت تر شده بود ولی می توانستم با کم کردن ارتفاعم فقط برای چند لحظه پایین را ببینم.ارتفاعم را کم کردم و شیروانی قرمز رنگ اولین خانه ی سر کوچه ی پریوت درایو را دیدم سرعتم را کم کردم و به آرامی پایین آمدم.خوشبختانه کسی توی کوچه نبود.
جارو یم را دستم گرفتم و کلاه ردایم را از سرم در آوردم و روی در اولین خانه ی پریوت درایو سه بار ضربه زدمو به دیوار تکیه دادم.چند دقیقه صبر کردم ولی خبری نشد.یکبار دیگر محکم تر با دستم به در ضربه زدم. نه انگار کسی در خانه نبود.اهی کشیدم و به جارویم خیره شدم.همین که خواستم سوار جارو بشوم چشمم به دکمه ی نقره ای رنگ و رو رفته ای روی دیوار خورد.دستم را برای لمس دکمه جلو بردم و ناخودآگاه آنرا فشردم.صدای عجیبی از آن به صدا در آمد:دینگ دینگ.
برای یک لحظه از کارم پشیمان شدم ولی کمی بعد یک نفر در را باز کرد.
_سلا...م
یک مشنگ میانسال در را باز کرد. بلافاصله چشمش به جارویم افتاد.سعی کردم طوری واکنش نشان دهم که انگار یک جاروی معمولی در دستم است.
_من نیایش ام. دوست آنا.اگه امکان داره میشه به آنا بگین بیاد پایین؟
مشنگ که هنوز به جاروی در دستم خیره شده بود گفت:
_من مادر آنا هستم.آنا داره لباس می پوشه چرا نمیایی داخل؟
در همین لحظه بود که آنا پشت سر مادرش ظاهر شد.آنا که انگار متوجه نگاه مادرش شده بود گفت:
_سلام نیایش بالاخره اومدی؟مامان نیایش یکمی وسواس داره همیشه قبل از اینکه جایی بشینه اونجارو حسابی تمیز میکنه!دفعه ی پیش که رفتیم پارک تمام مدت سرپا بود و روی نیمکت نشست.
مادر آنا با شک و تردید لبخندی زد و نگاه موشکافانه تری به من انداخت و گفت:
منم تمیزی رو دوستدارم.
با احتیاط قسمتی از ردایم که بر اثر تکیه دادن به دیوار خاکی شده بود را تمیز کردم و گفتم:
_آره...خب...آنا ما امشب مهمون داریم اگه میشه یکم زودتر بریم.
آنا لبخندی زد و گفت :
_حق با نیایشه.فعلا خداحافظ مامان.
کمی بعد من و آنا در جلوی خانه ی آن ها تنها شدیم.
_مگه قرار نبود خودت درو باز کنی!
_چرا ولی داشتم دنبال یه لباس گرم می گشتم. ذوق و شوق عجیبی در صدایش نهفته بود.
_داشتم از ترس میمردم!می دونی اگه شک میکرد کارمون به وزارت سحر و جادو میرسید.
آنا که انگار داشتم با شخص دیگری صحبت می کردم نگاهش را به جارویم دوخته بود:
_میشه لمسش کنم؟
_آره.
جارو را به دستش دادم.
آنا که انگار با ارزش ترین شئ دنیا را در دست داشت ،دستش را روی دسته ی جارو کشید و گفت:
_فوق العاده س!فوق العاده س!
_هیس بیا بریم یه جای خلوت تر.
_میشه تا یه جای خلوت تر سوارش بشم؟
_نه نمیشه چون...
بلافاصله حرفم را قطع کردم نمی خواستم او را با کلمه ی "مشنگ" آزرده کنم.
_اول بریم یه جای امن.
دستش را گرفتم و راه افتادم:
_هندز فری واقعا چیز جالبیه!به قول دامبلدور مرحوم موسیقی جادویی فراتر از جادوی ماست!می دونی شاید امسال یه وردی رو از کلاس موسیقی یاد گرفتم که مثله هندز فری کار کنه.
با گفتن کلمه ی دامبلدور برای چند ثانیه لبخندش محو شد.
_این هندز فری و ام پی تری پلیرش مال تو.یکی دیگه تو خونه دارم.
منکه متوجه لحن غمگینش شدم به شوخی گفتم:
_لابد به جاش جارومو می خوای ها؟
لبخند به لبانش برگشت و گفت:
_نه ولی یه چیزدیگه می خوام!البته قولشو یک هفته س که دادی!
_باشه. همین جا خوبه.خلوته و کم تردد.
روی جارویم نشستم و به آنا گفتم:
_بپر بالا!
آنا با احتیاط روی جارو نشست و کمرم را محکم گرفت.همین که حرکت کردم آنا گفت:
_وای!وای!وای!این خیلی عالیه!خیلی بی نظیره!خیلی خیلی زیاد!
_محکم منو بگیر و ولم نکن می خوایم بریم بالاتر!
با احتیاط به طرف بالا حرکت کردم. از سرعت جارویم کم شده بود ولی هیچ مشکلی در تعادلش ایجاد نشده بود.تقریبا میان ابر ها رسیده بودیم که آنا گفت:
_ دیروز اون پسر عینکیه رو دیدم.اسمش چی بود...آها گری پاتر؟
با خنده گفتم:
_نه هری پاتر!کجا دیدیش؟
_دم در خونه ی سابقشون.راستی این کتاب کوییدیچ درگذر زمان خیلی جالبه.هرچند چیزهای گنگی توش هست مثل این جمله:گالیونشان از پارو بالا می رود!این یعنی چی؟
_حیف که مال خودم نیست.مال داداشم روپرته.چند هفته ی دیگه که رفتم کوچه ی دیاگون برات یه دونه میخرم.
_کتابهای درسی سالهای قبلت رو داری؟
_آره ولی کتابهای سال اولمو به یکی از فامیل هامون دادم که امسال میخواد بره هاگوارتز. بنظر اگه از اول شروع کنی شاید بیشتر متوجه بشی.از امشب خاله مالی اینا میان خونمون از جینی می پرسم اگه کتابای سال اولشو داشت برات میگیرم.
_خیلی خوشحالم که تو دوست منی!
_منم همین طور!
_هوا خیلی تاریک و سرد شده نکنه بارون بیاد!
_نه.اگه هم بارون بیاد اشکالی نداره.یه بار که توی هاگوارتز داشتیم کوییدیچ بازی می کردیم ....
_ولی اگه لباسای من خیس بشن مامان سوال پیچم میکنه!
_باشه پس...
همین که خواستم حرف را ادامه بدهم رعد و برقی را از دور دیدم.
_مثه اینکه زودتر باید بریم!
در همین لحظه صدای برخورد صاعقه ای با دم جارویم شنیدم.آنا جیغی کشید و گفت:
_وای نه!
جارو داشت به طرف پایین حرکت می کرد. تمام سعیم را برای کنترل جارو کردم ولی انگار که سوار یک جاروی مشنگی شده بودم و داشتم از ارتفاع بیست متری سقوط میکردم.
چوبدستی ام رو به طرف دم جارو گرفتم و وردی خواندم.جارو تقریبا به حالت اولش بازگشت به صورت مورب به حرکتم ادامه دادم ولی جارو دوباره خراب شده بود.فریاد زدم:
_آنا اون درختو میبینی؟ بهش که رسیدیم دستتو از شاخشه ش بگیر!
_دیوونه شدی؟
_از اینکه دست و پات بشکنه بهتره!
_پس تو چی؟
_سعی میکنم از یه شاخه ی دیگه ش دست بگیرم!
_باشه ولی...
_حالا!
همین که به درخت رسیدیم آنا دست از یکی از شاخه های درخت گرفت و بعد از او من از یکی از شاخه های پایین تر خودم را آویز کردم.ولی جارویم بر خلاف ما روی زمین افتاد.
_تو که گفتی تا حالا توی بارون کوییدیچ بازی کردی!
_آره ولی باور کن هیچوقت اینجوری نشده بود.
_حالا باید چیکار کنیم تا ابد که نمیشه این بالا بمونیم؟!
_آره ولی تا یه زمانی میشه.
_میتونی چوبدستیتو دراری و یه طلسم بالشتی چیزی اجرا کنی؟
_بالشت که نه ولی شاید یه چیزی که جلوی سقوطمونو بگیره بشه.
_مثلا چی جلوی...
ترق!
شاخه ای که آویزش شده بودم تحملم را نداشت و من با کله از ارتفاع سه متری یا حتی بیشتر توی چاله ی گلی ای روی جارویم افتادم....
پایان فصل1

دانلود فصل اول:جارو

فصل دوم:روپرت ویزلی
_چشم چپ گود افتاده مرلین!
صدای خاله مالی از توی هال آمد که گفت:
_رون چند بار بهت بگم که اینجوری حرف نزن!
جارویم را که حالا از سه نقطه شکسته بود و دمش آتش گرفته بود را دست رون دادم و در حالی که سرتا پا گلی شده بودم،پای چپم می لنگید، زانوی شلوارم پاره شده بود و خون می آمد با ردای گلی وارد هال شدم:
_ریش مرلین!نیایش این چه وضعیه؟چی شده؟
_جاروم آتیش گرفت مامان.
_آخه کی تو این هوا میره جارو سواری؟!
هری که انگار از او سوال کرده بودند گفت:
_توی یکی از بازی های کرام...
رون بلافاصله حرف هری را قطع کرد:
_آخه کرام هم شد بازیکن؟
هرمیون که انگار ابلهانه ترین حرف دنیا را شنیده بود خندید و گفت:
_مثه اینکه یادت رفته چند سال پیش حاضر بودی هر کاری کنی که ازش امضا بگیری؟
در آن لحظه رون آنقدر عصبانی بود که اگر کارد به او میزدی خونش بیرون نمی آمد دهانش را باز کرد که جواب هرمیون را بدهد ولی مادرم زودتر جلو آمد و گفت:
_جاییت که نشکسته؟کجا از روی جارو افتادی پایین؟ از چه ارتفاعی؟چرا گلی شدی؟ببینم صاعقه به جاروت برخورد کرد؟
منکه نمی دانستم جواب کدام سوال مادرم در حالی که پای چپم درد میکرد گفتم:
_پای چپم خیلی درد میکنه.
چهره ی مادرم در هم رفت آهی کشید و در با لحن غمگینی گفت:
_ردا تو بده به من برو بالا لباساتو عوض کن و دوش بگیر.
همینکه رادایم را در آوردم چندین قطره از گلی که رویش بود روی زمین ریخت.انگار که بار سنگینی را از دوشم براشته بودم.لباس های زیر ردایم خیلی کمتر گلی شده بودند.به طرف پله ها رفتم ولی همین که خواستم از آنها بالا بروم رون جارویم را دست هری داد و روبه هرمیون گفت:
_بذار کمکت کنیم!
_آخه گلی میشین!
_مهم نیست.
بالا رفتن از پله ها با وجود کمک رون و هرمیون واقعا سخت بود.هر بار که پای چپم را روی زمین میگذاشتم درد در بدنم می پیچید.سعی کردم که تا جایی که امکان دارد رون و هرمیون را گلی نکنم;البته آنها هم به جز چند لکه ی کوچک گلی نشدند.
_ببینم نیایش اون کتاب هملت رو از کجا آوردی؟توی اتاقت دیدمش.
رون با تعجب پرسید:
_چی لت؟
_هم...آخ....لت.یکی از اثر های بزرگ شکسپیره.
_من چون مشنگ زاده ام ،کتابهای مشنگها رو هم میخونم.خیلی جالبه که تو هم این کتابهارو می خونی.
رون با تعجب گفت:
تو کتابهای مشنگ ها رو می خونی نیایش؟!
_چرا نباید بخونم؟
_خب اخه یه عالمه کتاب توی اتاقت داری!یه عالمه کتاب از دنیای خودمون.فکر نمی کنم من هیچ وقت بتونم یک چهارم اونا رو بخونم تازه کتاب های مشنگ ها رو هم بخونم!
دیگر به دم در اتاقم رسیده بودیم.درد پایم بیشتر شده بود و حتم داشتم که پایم شکسته بود.هرمیون که داشت به پای چپم نگاه می کرد روی زانوهایش نشست و مشغول بررسی پایم شد گفت:
_نگفتی از کجا آوردیش؟
_آخ!هرمیون پام خیلی درد میکنه!به اون قسمت دست نزن!
به خاطر واکنشم گونه هایش قرمز شدند و گفت:
_ببخشید!فکر کنم شکسته باشه.
آهی کشیدم و گفتم:
_ولی من مطمئنم که شکسته.
وارد اتاقم شدم و در اتاقم را پشت سرم بستم.صدای هرمیون از پشت در آمد که گفت:
_مطمئنی که تا حموم می تونی تنهایی بری؟
_آره!همون طوری که سه تا تپه رو با این پای شکستم ،جارو و ردای گلیم تنهایی اومدم.
هرمیون که شگفت زده شده بود در اتاق را باز کرد و با حیرت گفت:
_خدای من!چطور این همه راهو اینجوری اومدی؟
چند تار از موهای گلی ام را که جلوی صورتم بودند را کنار زدم و گفتم:
_به سختی.
*****
حمام کردن و لباس پوشیدن با پای شکسته اصلا کار راحتی نبود ولی باید اعتراف کنم که راحت تر از راهی بود که از درخت تا خانه آمده بودم.بعد از اینکه دیگر حتی یک قطره گل رو بدنم نبود و لباس های تمیز و سالم پوشیدم روی تختم با احتیاط دراز کشیدم.
به اتاقم نگاه کردم: با وجود کوچکی وسایل زیادی تویش بود یک کتابخانه که یک دیوار کامل را تا سقف اشغال کرده بود و پر بود از کتاب های مشنگی و جادوگری.دور تا دور در عکس بازیکن های کوییدیچ بود و روی در عکس روپرت ویزلی در حال ضربه زدن به یک بازدارنده بود.کنار پنجره قفسه ی کوچکی بود که پر از شیشه های معجون های مختلفی بود که توی هاگوارتز یا در خانه پخته بودم.زیر قفسه پاتیل نسبتا بزرگی از جنس آلیاژ قلع و سرب بود که پرش خرت و پرت های معجون سازی در کیسه های بزرگ و کوچک بود.سمت دیگر اتاقم تختم و یک کمد بود که با افسون گسترش ،فضایش را برای لباس هایم زیاد کرده بودم قرار داشت.
پایم همچنان درد می کرد.با خودم فکر کردم که اتاق مشنگ ها چه شکلی می تواند باشد؟حتما پرش از وسایل برقی و وسایلی مثل هندزفری است.در همین لحظه بود که یاد هندزفری و آن دستگاه کوچکش که از آن موسیقی پخش میشد افتادم.همین که خواستم از جایم بلند شوم و به طرف لباس های گلی ام بروم در اتاقم باز شد:
_از کجا سقوط کردی؟می دونی من چند سال این جارو رو داشتم ولی سالم نگه داشته بودمش؟بدون یه خراش!ریش مرلین! از سه نقطه شکسته و دمش اتیش گرفته!
روپرت برادر بزرگم بود که بدون اجازه و در حالی که داشت با صدای بلند این حرف ها را میزد وارد اتاق شده بود.به سختی روی تختم نشستم و گفتم:
_خیلی پر رویی! اون جارو مال منه!هرکاریم بخوام می تونم باهاش بکنم!
_حق نداری به من توهین کنی نیایش!
_چرا بی اجازه وارد اتاقم شدی؟برو بیرون!
روپرت که دست هایش را مشت کرده بود فریاد زد:
_به همون دلیلی که تو کتاب کوییدیچ در گذر زمانمو بی اجازه برداشتی.
چوبدستیم را برداشتم که روپرت را به یک وزغ تبدیل کنم اما در همان لحظه کسی از پشت روپرت فریاد زد:
_اکسپلیارموس!
صدای هری بود.درد پایم را فراموش کردم ،از جایم بلند شدم به طرف هری که پشت سر روپرت بود رفتم و داد زدم:
_چوبدستیمو بده!
صدای بالا آمدن چند نفر از راه پله ها را شنیدم.روپرت که خیلی عصبانی بود جاروی شکسته را روی تختم انداخت و با عصبانیت به طرف اتاقش رفت.هری،جینی،هرمیون و رون وارد اتاقم شدند.به جاروی شکسته ام که روی تخت بود نگاه کردم.بغض گلویم را گرفته بود.هر جوری که شده بود باید یک جاروی نو برای خودم می خریدم و خودم را از دست روپرت و احتیاط هایش راحت می کردم.همیشه توی جغد هایی که به هاگوارتز می فرستاد از جارو سوال می کرد و یاد آوری میکرد که دم هایش را چگونه تمیز کنم. در را محکم بستم.عکس روپرت را درآوردم و به گوشه ای پرت کردم.
روی تختم کنار جاریم نشستم و دستم را به بدنه اش کشیدم.امکان درست شدنش به اندازه ی این بود که من بتوانم با پس اندازم بتوانم یک جاروی مون جدید که به بازار آمده بود را بخرم.
_فکر نمیکنم درست بشه.
_می دونم هری.
رون با شک و تردید گفت:
_ولی بازم ببرش کوچه ی دیاگون شاید بشه یه فکری درموردش کرد.
به چوبدستیم که دست هری بود خیره شده بودم.هرمیون گفت:
_پات چطوره؟هنوز درد می کنه؟
در حالی که هنوز نگاهم به دست هری بود گفتم:
_خیلی.
هری که انگار متوجه نگاهم شده بود چوبدستی ام را به دستم داد و گفت:
_اون لحظه خیلی عصبانی بودی.ممکن بود هر طلسمی انجام بدی.
_هر کاری میکردم حق اون روپرت مغرور بود!
جینی لبخندی زد دستش را دورگردنم انداخت و گفت:
_رون هم گاهی اوقات حرف زور میزنه.
رون بلافاصله در جواب جینی گفت:
_مثه خود جینی.البته جینی همیشه حرف زور میزنه.
جینی اخمی کرد و چنان نگاهی به رون انداخت که اگر کسی به مرلین می انداخت ریش هایش از ترس می ریختند.در باز شد و مادرم وارد اتاق شد:
_نمی دونم اون لحظه چقدر عصبانی بودی.برام مهم هم نیست ولی نباید به برادر بزرگترت توهین می کردی.
روی تخت کنارم نشست و سینی ای که رویش چند لیوان معجون بود را به دست هرمیون داد.
_این معجون ها رو بخور.خودم پختمشون.اگه تا فردا صبح حالت بهتر نشد میریم سنت ماگو.
مطمئن بودم که حالم بهتر خواهد شد.مادرم یک معجون ساز حرفه ای بود که گاهی اوقات برای سنت ماگو هم معجون درست می کرد.مادرم از روی تخت بلند شد و اتاق را ترک کرد.هرمیون روی تخت نشست.یکی از معجون ها را که ارغوانی رنگ بود برداشتم.آنرا جلوی بینی ام گرفتم.بوی خوبی میداد.همینکه معجون را نوشیدم دلم می خواست که سریعا بخوابم و پلک هایم سنگین شدند.قبل از اینکه خوابم ببرد بقیه معجون ها را نوشیدم.وقتی که آخرین معجون را نوشیدم رو به هرمیون گفتم:
_خیلی خوابم میاد حتما تاثیر معجون ها بوده.
هرمیون در جوابم چیزی گفت که درست متوجه نشدم زیرا چند ثانیه بعد در حالی که پتویم را سرم می کشیدم خوابم برد.

دانلود فصل دوم:روپرت ویزلی 

فصل سوم :گرگینه

با صدای جیغ برادرم لوئیس از خواب پریدم.صدای جیغش از طبقه ی بالا می آمد.لوئیس دوباره جیغ زد و اینبار به همراه جیغش صدای پایین امدن دو نفر از پله ها را شنیدم. پتویم را کنار زدم و در حالی که دستانم می لرزید از اتاقم بیرون رفتم.خبری از لوئیس نبود.کمی خم شدم تا بتوانم از بالای پله ها لوئیس را توی هال ببینم:
_لوئیس؟
توی هال نبود. مطمئن بودم که صدای جیغ او را شنیده بودم.شاید به اتاقش برگشته بود.می خواستم به اتاق لوئیس بروم و علت این همه جیغ و داد را از او بپرسم ولی همین که برگشتم با چنان صحنه ای مواجه شدم که جیغی بلند تر از لوئیس کشیدم.از ترس تمام بدنم میلرزید.از پله ها با چنان سرعتی پایین رفتم که باورش سخت بود.همینکه به هال رسیدم به طرف یکی از کاناپه ها که نزدیک به شومیه بود رفتم و پشتش سنگر گرفتم.
گری بک که انگار مسخره ترین صحنه ی دنیا را دیده بود لبخندی به پهنای صورتش زد و چند تا از دندادن های زرد و تیزش را نشانم داد.
با صدای لرزانی گفتم:
_استیو...پفای.
ولی طلسم ام اثری نکرد.همین که خواستم ورد دیگری به زبان بیاورم لوئیس که اتفاقا پشت کاناپه قایم شده بود گفت:
_اون سوسماره هنوز اونجاست؟
در حالی که میلرزیدم سعی کردم که آرامش خودم را حفظ کنم و طوری وانمود کنم که انگار از هیچ چیز نترسیده ام:
_نه لوئیس اشتباه نکن!این حیوون کثیف یه سوسمار نیست!برخلاف عقیده خودش حتی یه گرگ هم نیست!اون یکی از نوچه های لرد سیاه بود.
لوئیس از پایین کاناپه گفت:
_نه امکان نداره!من خودم اون سوسمار سبز رنگ رو توی کمدم دیدم!مگه سوسمار ها به اسمشو نبر کمک میکردن؟
با تعجب پرسیدم:
_چی؟سوسمار؟ توی کمدت؟
لوئیس با ترس و لرز به نشانه ی تایید سرش را تکان داد.چطور ممکن بود توی کمد لوئیس یک سوسمار عظیم الجثه باشد؟در همین لحظه بود که جواب را یافتم:
_ریدیکلوس!
لباس های گری بک عوض شدند و جای آنها را یک بلوز و دامن صورتی گرفت.گری بک واقعا در آن لباس مسخره و خنده دار شده بود.نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.
_نمی فهمم؟
در حالی که سعی می کردم جواب لوئیس را بدهم گفتم:
_لو...لو خورخروه! اون سوسماره و گری بک هر دوشون یه لولوخور خوره بودن.
سر و صدای ما همه را از خواب بیدار کرده بود.مادر و پدرم با وحشت به هال آمده بودند،هلن خواهر بزرگم روی یکی از پله ها نشسته بود و زیر لب ناسزا می گفت،روپرت یک پله بالاتر از هلن در حالی که با دو انگشت شست و سبابه اش چشمانش را میفشرد ایستاده بود.
پدرم دستش را روی موهای نارنجی اش کشید و گفت:
_روپرت بیا زودتر این لولوخورخوره رو بگیریم.
روپرت از بالای پله ها گفت:
_باشه یه جعبه لازم داریم تا لولوخورخوره رو بندازیم توش.
پدرم با دستش به انباری حیاط پشتی اشاره کرد و گفت:
_برو از انباری اون جعبه قدیمیه که قبلا تو اتاق رابرت بود رو بیار.
روپرت سرش را به علامت تایید تکان داد و درحالی که داشت زیر لب غر می زد به طرف انباری رفت.پدرم به طرف لولوخور خوره رفت و با چوبدستی اش چندین طلسم را به او زد لولو خور خوره که انگار گیج شده بود دائما تغییر شکل می داد:مار،عقرب،عنکبوت های غول آسا،ارواح،دوزخی ها و...
لوئیس که هنوز هم گیج بود روی کاناپه ولو شد و درحالی که نفس نفس میزد گفت:
_من هنوز هم متوجه نشدم که لولو خورخوره دقیقا چیه!
مادرم کنار لوئیس روی کاناپه نشست و گفت:
_لولو خورخوره شبیه چیزی میشه که ما از همه بیشتر ازش میترسیم.ولی با یه طلسم ریدیکلوس میشه مسخره ش کرد!احتمالا امسال استاد دفاع در برابر جادوی سیاهتون یادتون میده.راستی پات چطوره نیایش؟
در همین لحظه روپرت با جعبه ی قدیمی رابرت که قبلا در آن وسایل اش را میگذاشت وارد شد.نگاهی به پایم انداختم و گفتم:
_دردش واقعا کم شده!هرچند اون لحظه که داشتم از دست گری بک تقلبی فرار می کردم اصلا دردی رو حس نکردم.
مادرم لبخندی زد و گفت:
_خوبه.یکم استراحت کنی این درد هم از بین میره.
لوئیس در حالی که به روپرت و پدر زل زده بود که داشتند لولوخورخوره را به زور وارد جعبه میکردند گفت:
_تو گری بکو تا حالا از نزدیک دیدی؟
دستم را روی زخم قدیمی که روی بازویم بود کشیدم و گفتم:
_آره...پارسال...توی نبرد هاگوارتز دیدمش.
مادرم که متوجه سوال لوئیس شده بود به معنی"از این بیشتر توضیح نده"به من خیره شد:
_خب دیگه حالا که یه لولوخورخوره باعث شد بیدار شیم زودتر بریم صبحانه بخوریم.هلن! رو پله ها خوابت نبره!صدبار بهت گفتم که شب تا دیر وقت بیدار نمون!حتی برای درس خوندن!
هلن که در حالت نشسته خوابش برده بود با صدای مادرم از خواب بیدار شد.مطمئن بودم که تمام شب را بیدار بوده که حتی با صدای محکم بسته شدن در جعبه بیدار نشده بود.از پله ها پایین آمد در حالی که داشت چشم هایش را _که از بی خوابی زیرشان سیاه شده بود را میمالید به طرف آشپزخانه رفت و روی یکی از صندلی های میز غذا خوری نشست.
به مادرم در چیدن میز صبحانه کمک کردم بعد از اینکه میز را کاملا چیدیم ، درحالی که داشتم با یکی از لیوا ها ور می رفتم گفتم:
_چرا نمی خواستی که به لوئیس بگم گری بک گازم گرفته؟
مادرم که نگاهش را به پنجره دوخته بود گفت:
_خب لزومی نداشت که اونم مثل تو لولوخورخوره ش تبدیل به گری بک بشه.
چرخشی به چشم هایم دادم و گفتم:
_مامان اگه گری بک منو به یه گرگینه تبدیل کرده بود،منظورم یه گرگینه ی واقعیه نه یه چیزی مثه من یا حتی بیل که خیلی بیشتر از من شبیه گرگینه شده ،اون وقت...
مادرم که انگار خیلی عصبانی شده بود حرفم را بدون توجه قطع کرد و با صدای بلند بقیه خانواده را برای خوردن صبحانه صدا زد.و بعد از آن اخمی کرد و گفت:
_دیگه نمی خوام در این مورد حرفی بزنی.
کمی بعد همه ی اعضای خانواده دور میز جمع و مشغول صبحانه خوردن شدند.منکه هنوز فکرم مشغول گری بک و آن شبی که در نبرد هاگوارتز به من حمله کرد بودم دهانم را برای اینکه بپرسم:"گری بک تا به حال چندنفر را به گرگینه تبدیل کرده است" باز کردم اما به یاد حرف مادرم افتادم و به جای آن پرسیدم:
_ خاله مالی اینا کی رفتن؟
مادرم غذایش را قورت داد و گفت:
_درست بعد از اینکه تو خوابیدی بقیه پایین اومدن و بعد از اینکه شام خوردن حدود یه ساعت بعد رفتن.
در همین لحظه بود که سه جغد از پنجره وارد شدند.یکی از آن ها که اخمو بود و پر های خاکستری رنگی داشت دو نامه ای که داشت را روی میز انداخت و مشغول نوک زدن به نان های تست شد.دیگری که پرهای زرد و قهوه ای داشت نامه ای را کنار هلن انداخت و بلافاصله از پنجره خارج شد.اما جغد سوم روزنامه ی پیام امروز پدرم را طبق معمول روی میز انداخت و وقتی که پدرم به به جغد خاکستری و جغدی که روزنامه ی پیام امروز را آورده بودند پول داد هر دو جغد از پنجره خارج شدند.
نامه هایی که جغد خاکستری روی میز انداخته بود را برداشتم.دونامه از هاگوارتز برای دعوت من به سال هفتم و لوئیس به /span/spanbackground-color: #ffffff;background-color: #ffffff;/spanسال سوم در اول ماه سپتامبر بودند.نامه لوئلوئیس از پایین کاناپه گفت:background-color: #ffffff;یس را دستش دادم و گفتم:
_تا یه ماه دیگه دوباره باید به هاگوارتز برگردیم.
لوئیس دستش را که مربایی بود با لباسش پاک کرد که البته مادرم بلافاصله به لوئیس اخطار داد که دیگر نباید این کارش را تکرار بکند و بعد از آن لوئیس لبخندی زد و نامه را از دستم گرفت.
هلن به آرامی در حالی که داشت چیزی را زمزمه می کرد صندلی اش را عقب کشید و به طبقه ی بالا رفت.کم کم بقیه هم صبحانه شان را تمام کردند و هرکس مشغول کارهای خودش شد.من هم به اتاق خودم رفتم و درحالی که داشتم پاکت نامه را باز می کردم از پله ها بالا رفتم،در اتاقم را پشت سرم بستم و روی تختم نشستم و مشغول خواندن نامه شدم:
مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
به مدیریت مینروا مک گونگال
همینکه اسم مینروا مک گونگال را خواندم با اینکه دومین سالی بود که اسم آلبوس دامبلدور را در نامه ی هاگوارتز نخوانده بودم دوباره غم شدیدی وجودم را فرا گرفت:
دوشیزه نیایش ویزلی،
بدین وسیله به اطلاع شما می رسانیم که جای شما در مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز محفوظ میباشد و اکنون هاگوارتز بعد از نبرد سختی که در پیش داشته است، همچنان دانش آموزان را برای تحصیل در خود فرا می خواند.فهرست کتاب های درسی و وسایل مورد نیاز دانش آموزان ضمیمه ی این نامه است.
آغاز سال تحصیلی جدید اول ماه سپتامبر است.خواهشمند است که حد اکثر تا روز سی و یکم ژوییه جغدی برایمان بفرستید.
منتظر جغد شما هستیم.
با تقدیم و احترامات
پروفسور فیل ویک
معاون مدرسه
به لیست کتاب ها نگاه سرسری انداختم و متوجه شدم که سه تا از آن ها را قبلا خوانده بودم و در حال حاضر آنها در کتابخانه ام بودند دوتای دیگر را هم می توانستم از هلن بگیرم و بقیه را باید از کوچه ی دیاگون می گرفتم.نامه را توی پاکتش گذاشتم و سپس آنرا توی پاتیلم انداختم.امسال که به کوچه ی دیاگون می رفتم باید هرجور شده دوچیز دیگر را می خریدم:
یکی کتاب کوییدیچ در گذر زمان آن هم یک نسخه ی کاملش. و دیگری یک جارو که فقط مال خودم باشد حتی اگر شده یک ستاره ی دنباله دار قدیمی.
کتاب کوییدیچ در گذر زمان روپرت را از کیف گلی ام در آوردم.خوشبختانه کتاب تمیز مانده بود به جز چند لکه ی کوچک گل رو جلدش که با یک طلسم ساده تمیزش کردم.از اتاقم بیرون و به طرف اتاق روپرت رفتم.
روی در سه بار ضربه زدم ولی کسی در را باز نکرد. در اتاق روپرت را به آرامی باز کردم و کتابش را روی میز مطالعه اش گذاشتم.هرکس که وارد اتاق روپرت میشد به راحتی می توانست بفهمد که او یک مدافع کوییدیچ است. زیرا روی دیوار اتاق روپرت پر از عکس های مدافع های کوییدیچ دهه های مختلف بود.چندین جام که برق میزدند روی میز روپرت چیده شده بود که حدس میزدم روپرت روی یکی از آنها طلسم کوراسکیت را اجرا کرده باشد زیرا به صورت باورنکردنی میدرخشید.
از اتاق روپرت خارج شدم و درحالی پله ها را دوتا یکی پایین میرفتم مروری بر پس اندازم کردم :همه ی پس اندازم در حال حاضر 30 گالیون بود.با این مقدار پول نمی شد که یک جارو بخرم.پدرم در حالی که دم در ایستاده بود رو به مادرم گفت:
_خدا حافظ امیلی.
از روی پله ها پایین امدم و گفتم:
_بابا... میشه وقتی به کوچه ی دیاگون رفتیم یه جارو بخرم؟مدلش زیاد برام مهم نیست....حتی اگه یه ستاره دنباله دار قدیمی هم باشه مهم نیست...فقط می خوام یه جارو بخرم...ولی پس اندازم اونقدر نیست که به شه باهاش جارو خرید.
پدرم در حالی که داشت ردایش را صاف می کرد گفت:
_به نظر من اگه قول بدی دیگه تو هوای بارونی زیاد جارو سواری نکنی باشه کمکت میکنم یه جارو بخری.
من که خیلی خوشحال شده بودم لبخندی زدم و بعد از اینکه با پدرم خداحافظی کردم به آشپز خانه کنار مادرم رفتم:
_مامان میشه یه سر برم خونه ی خاله مالی اینا؟منظورم اینه که سریع آپارات میکنم اصلا هم طول نمیکشه.
مادرم در حالی که مشغول اضافه کردن چیزی به محتویات پاتیلش بود نگاهی به من انداخت و گفت:
_به شرطی که زود برگردی!
در حالی که خیلی خوشحال بودم به طبقه ی بالا رفتم و لباس هایم را عوض کردم و بعد از آن خودم را دم در خانه ی خاله مالی ظاهر کردم.در خانه ی انها را به صدا درآوردم:
_تق تق تق
بعد از چند ثانیه خاله مالی در را باز کرد:
_سلام نیایش! خوش اومدی بیا تو...
لبخندی زدم و جواب خاله مالی رادادم:
_سلام جینی خونه ست آره؟
خاله مالی که داشت به پایم نگاه می کرد گفت:
_آره توی اتاقشه...ببینم پات دیگه درد نمیکنه؟
در حالی که داشتم ردایم را در می آوردم گفتم:
_دردش واقعا کم شده.معجون مامانم تاثیر داشته.
داشتم از پله ها بالا می رفتم که سر راهم رون را در حالی که نامه ای در دست داشت دیدم:
_سلام نیایش کی اومدی؟ یه خبری واست دارم امثال منم با تو و جینی هم کلاسم.
منکه باورم نمیشد و فکر می کردم که رون به خاطر اینکه به ماموریت برای پیدا کردن جان پیچ ها رفته است دیگر لازم نیست که امثال به هاگوارتز برود با تعجب گفتم:
_سلام... همین الان اومدم.باورم نمیشه! ببینمک نکنه هرمیون و هری هم امثال باید با ما بیاد هاگوارتز.
چهره ی رون عوض شد با شک و تردید گفت:
_نمی دونم. ممکنه هری به خاطر اینکه اسمشونبر رو کشته دیگه لازم نباشه بره هاگوارتز ...هرمیون هم که درسش خوبه واسه همینم فکر نکنم اونم بره هاگوارتز.
با قاطئیت گفتم:
_درمورد هری نمی دونم ولی مطمئنم که هرمیون امسال دوباره به هاگوارتز برمیگرده.
در همین لحظه جینی که از اتاقش خارج شده بود به طرف من و رون آمد و گفت:
_سلام تو هم امروز نامه ی هاگوارتز رو گرفتی؟
چند پله ی دیگر را بالا رفتم و به جینی گفتم:
_آره امروز سر میز صبحانه نامه هاگوارتز رو گرفتم.خیلی جالبه که برای رون هم نامه هاگوارتز اومده!
جینی لبخندی زد و گفت:
_درسته ولی خوش به حال رون که تحصیل توی هاگوارتز رو پارسال تجربه نکرد.
حق با جینی بود. سال تحصیلی قبل برای خیلی ها عذاب آور بود. خیلی از دانش آموزان شکنجه شدند خیلی های دیگر در نبرد هاگوارتز کشته شدند. خود جینی هم چندین بار زخمی شده بود.
رون اخمی کرد و گفت:
_جوری حرف میزنی انگار اون موقع من توی خونه داشتم استراحت میکردم.
جینی دهانش را برای پاسخ دادن به رو نباز کرد اما در همین لحظه صدای بلندی به گوش رسید:
ترق!

دانلود فصل سوم: گرگینه 

فصل چهارم: بازدارنده
نفسم را که از ترس حبس کرده بودم بیرون دادم و گفتم:
_هری!سعی کن آروم تر آپارات کنی!
هری که درست پشت سر ما ظاهر شده بود، عینکش را که روی صورتش کج شده بود را صاف کرد و با خجالت گفت :
_متاسفم.
همه از پله ها پایین آمدیم و در هال نشستیم.هری که لبخند نرمی روی لبانش نشسته بود با شوق و ذوق رو به رون گفت:
_دوباره باید برم هاگوارتز!امروز صبح جغد هاگوارتز برام اومد.برای تو هم اومده رون؟
رون که باور نمی کرد برای هری که ولدمورت را کشته بود، جغد هاگوارتز برای تحصیل سال هفتم آمده باشد، ابرو هایش را بالا داد و با ناباوری گفت:
_هری!تو اسمشو نبر رو کشتی!اونوقت باید با ما دوباره بیایی هاگوارتز؟
هری لبخندی به پهنای صورتش زد و به طریقی جواب رون را داد:
_نمی دونم چرا تو هنوزم اسم ولدمورت رو به زبون نمیاری!
خیلی ها حتی بعد از اینکه ولدمورت مرده بود هنوز هم او را "اسمشو نبر" نام می بردند. دیگر کسی با شنیدن اسم "ولدمورت" نمی ترسید ولی این فقط یک عادت بود که بیشتر افراد داشتند.جینی که از آمدن هری به هاگوارتز هیجان زده شده بود گفت:
_امسال با من و نیایش هم کلاس میشی!
خاله مالی با سینی از شربت های خنک صورتی رنگی که در لیوان های شیشه ای بود از توی آشپزخانه به هال آمد .هری به او سلام کرد . خاله مالی جواب هری را داد ، سینی را روی میز گذاشت کنار جینی روی مبل نشست و گفت:
_حدس میزدم چنین اتفاقی بیفته!آخه توی هاگوارتز آدم خیلی چیز هارو باید یاد بگیره. مخصوصا اینکه سال هفتم یه سال خیلی مهمه. این برای همه ی جادوگرا و ساحره ها واجبه که سال هفتم رو بخونن.تازه مگه شما نمی خواید کاراگاه بشید؟
جینی یکی از لیوان های روی سینی را برداشت و آنرا همزد سپس جرعه ای از آن نوشید و گفت:
_پس حتما برای هرمیون هم نامه ی هاگوارتز اومده.
در همین لحظه بود که در خانه به صدا در آمد. خاله مالی رو به رون گفت:
_رون برو درو باز کن.
رون آهی کشید وبا تنبلی به جینی گفت:
_جینی تو برو درو بازکن!
جینی شربتش را روی میز گذاشت،دست هایش را روی سینه اش صلیب کرد وبا اعتراض گفت :
_چرا من باید برم؟مگه مامان به تو نگفت؟
خاله مالی اخمی به رون کرد و با عصبانیت گفت :
_رون!
در همین لحظه،کسی که پشت در بود محکم تر در زد.رون آهی کشید،برای آخرین بار ملتمسانه به جینی نگاه کرد ولی نه تنها جینی از جایش تکان نخورد بلکه خاله مالی با اخم تمام به او خیره شد.رون که هم نا امید شده بود هم کمی ترسیده بود به طرف در رفت و آنرا گشود:هرمیون با خوشحالی،در حالی که نفس نفس میزد، وارد خانه شد،به همه سلام کرد و گفت:
_حدس بزنین چی شده؟
رون بلافاصله پاسخ داد:
_نامه هاگوارتز برات اومده؟
هرمیون که هنوز از خوشحالی نفس نفس میزد سرش را به علامت تایید تکان داد و روی یکی از مبل ها نشست وبا شوق و ذوق گفت:
_اون که آره ،حدود یک ماه پیش،به وزارت خونه درمورد انجمن ت.ه.و.ع. نامه دادم که باید از جن های خونگی حمایت بشه و نباید اونا این ظلم رو بیشتر از این تحمل کنن و باید وضعیت بهتری داشته باشن.
رون لبخندی به پهنای صورتش زد و با خنده حرف هرمیون را قطع کرد و با شک و تردید گفت:
_اونوقت وزارت خونه قبول کرده که جن های خونگی رو بیکار کنه؟
هرمیون که از خوشحالی بال در آورده بود گفت:
_توی نامه ای که از طرف آقای مونتگمری اومده بود نوشته شده بود که بعد از نبرد هاگوارتز تعدادی از جن های خونگی دیگه به اربابشون خدمت نکردن حتی بعضی از اونها دارن مستقل زندگی می کنن! البته... تعدادشون زیاد نیست ولی...میتونیم بقیه شون رو هم اگاه کنیم.
رون سرش را به علامت منفی تکان داد یکی از شربت های روی میز را برداشت، مشغول هم زدنش شد وبا قاطعیت گفت:
_امکان نداره.جن های خونگی نمی تونن از اربابشون سرپیچی کنن.
هرمیون ردایش را درآورد و روی دسته ی مبل گذاشت و در جواب رون گفت :
_بیست و هفتا. بیست و هفتا جن خونگی این کارو کردن.فکرشو بکنین!تعدادشون از این بیشتر هم میشه.قراره که من در طول تحصیلم توی هاگوارتز و بعد از فارغ التحصیل شدنم با آقای مونتگمری ،در دفاع از جنهای خونگی یه سری مطالب بنویسیم و موقعی که من توی هاگوارتزم اون با استفاده از مطالب از جنهای خونگی دفاع میکنه.
جینی که نمی خواست هرمیون را نا امید کند لبخندی زد و طوری که هرمیون ناراحت نشود گفت:
_این...خوبه که می خوای از...جن های خونگی دفاع کنی ولی...فکر نمیکنی تهوع یکم...برای این انجمن نامناسب باشه؟
هرمیون لبخندی زد سرش را کج کرد و به جینی گفت:
_تهوع نیست که.تشکیلات هواداری و عمرانی جن های خانگی. بنظرم کاملا مناسب انجمنه.
برای چند ثانیه اسم انجمن را در ذهنم مرور کردم .اسمش برایم آشنا بود.رو به هرمیون گفتم:
_وایسا ببینم ،اون همون انجمنی نیست که وقتی سال چهارم بودید مدالشو زده بودید؟
هرمیون لبخندی زد و با افتخار گفت:
_آره اون موقع فقط سه نفر بودیم.به جرعت میتونم بگم تعدادمون خیلی بیشتر میشه.
لبخندی به پهنای صورتم زدم ، نگاهی به رون کردم که به فکر فرو رفته بود و به او گفتم :
_بچه ها حرفای جالبی پشت سرتون نمی زدن!
هری که کنار رون روی مبل لم داده بود،لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:
_البته من و رون خیلی از این حرف ها رو میشنیدیم!
هرمیون با جدیت گفت:
_بله.ممکنه خیلی ها اونموقع پشت سرمون حرف زده باشن ولی من همیشه هدفم رو به خاطر داشتم و حرف های اونا رو نادیده میگرفتم.البته اینم باید بگم که الان که انجمنمون حرفه ای تر شده دیگه نیازی به اون مدال ها نیست.
با اینکه ما هیچوقت در خانه مان جن خانگی نداشتیم ولی در خانه بعضی از فامیل هایمان ، جن های خانگی دیده بودم که چگونه به ارباب هایشان خدمت میکردند و چه وضعیتی داشتند.گاهی اوقات با خودم در این مورد فکر می کردم که چرا اربابهای آنها اینقدر ظالم بودند؟ولی پس از مدت نچندان زیادی، متوجه شدم تنها کسی که به آنها ظلم میکرد،خودشان بودند.ولی حالا موقعیت فرق میکرد.اتفاقی بی سابقه در دنیای جادوگری ،برای اولین بار در تاریخ افتاده بود.بیست وبا احتیاط قسمتی از ردایم که بر اثر تکیه دادن به دیوار خاکی شده بود را تمیز کردم و گفتم:font-size: medium; background-color: #ffcc00; هفت جن خانگی از ارباب هایشان سرپیچی کرده بودند.
نگاهی به هرمیون انداختم و گفتم:
_به نظر من اینکه بعضیbr /br /br /br /br / ها سر جن های خوbr /نگی رو میبرن و روی دیوار نصب میکنن بزرگترین ظلم به اوناست.هرمیون منم می خوام تو این انجمن عضو بشم.
هرمیون کیفش را باز کرد،دفترچه ای از آن در آورد چیزی در آن یادداشت کرد و با خوشحالی گفت:
_خوبه اسم تو هم به این لیست اضافه شد تبریک میگم!
نگاهی به ساعت انداختم وگفتم:
_بچه ها فعلا خداحافظ .باید برم خونه و یه لیست از وسایلی که میخوام از کوچه ی دیاگون بخرم رو بنویسم.راستی شماها کی میخواین برین کوچه دیاگون؟
هرمیون چشم هایش را نازک کرد و بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت:
_ هفته ی دیگه،سه شنبه چه طوره؟
همه بعد از چند ثانیه موافقتشان را با هرمیون اعلام کردند و قرار شد در آن روز به کوچه ی دیاگون برویم.همین که کلای ردایم را سرم کردم و خواستم غیب شوم هری که انگار چیزی یادش رفته بود، گفت:
_ فردا بریم کوییدیچ بازی کنیم؟
رون با خوشحالی پرسید:
_هری بازم تو امسال کاپیتان تیم کوییدیچ گریفیندور شدی؟
هری سرش را به علامت تایید تکان داد.نگاهی به هری کردم و با خوشحالی گفتم :
_آره توی حیاط پشتی خونه ی ما کوییدیچ بازی کنیم!آخه سرخگون ما ....
اما در همین لحظه به یاد آوردم که جارویم دیشب نابود شده بود.با نا امیدی آهی کشیدم و با ناراحتی گفتم:
_ولی جاروی من که شکسته!
رون آهی کشید سرش را خاراند و گفت:
_پس بیاین همین فردا بریم کوچه ی دیاگون.
هرمیون دفترچه اش را ورق زد و گفت:
_اممممم...آره حالا که فکر میکنم، منم به چندتا کتاب خیلی نیاز دارم.هرچقدر هم که کتابای درسی رو هم زودتر بگیرم بهتره.
هری شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
_منم برنامه ای واسه فردا ندارم. تو خونه هم که تنهام.حالا چه جارویی می خوای بخری؟
کمی فکر کردم و بعد از آن راستش را گفتم:
_نمی دونم. بستگی داره که پولم به چه جارویی میرسه. حالا فردا توی جارو فروشی تصمیم میگرم.
رون با دلسوزی گفت:
_امیدوارم هر جارویی میگری به اندازه جاروی قبلیت خوب باشه.
بعد از آن دوباره خداحافظی کردم و سپس خودم را جلوی در خانه ی مان ظاهر کردم.مادرم که انگار منتظرم بود از پشت پنجره مرا دید و در را برایم باز کرد.به مادرم سلام کردم و گفتم:
_وای مامان فردا باید بریم کوچه ی دیاگون.میخوام جارو بگیرم که بتونم زودتر با جینی اینا کوییدیچ بازی کنم.این تابستون زیاد تمرین نداشتم.از این میترسم که نکنه امسال از تیم کوییدیچ حذف بشم.
مادرم لبخندی زد و دستم را گرفت.وارد خانه شدیم و گفت:
_باشه فردا میریم ولی اینو بدون که بنظر من تو واقعا یه مهاجم خوبی!
ردایم را در آوردم، لبخندی زدم و رو به مادرم گفتم:
_مرسی مامان.من برم لیست وسایلی که میخوام رو بنویسم.
مادرم سرش را تکان داد و گفت:
_پس سر راهت به هلن که تو اتاقشه بگو آخه اونم یه سری چیزا رو لازم داره.روپرت و لوئیس هم توی حیاط پشتی ان دارن کوییدیچ تمریین میکنن. به اونا هم بگو که همه باهم فردا بریم کوچه دیاگون.
دهانم را برای گفتن اینکه "با روپرت نمیتونم حرف بزنم چون باهاش قهرم" باز کردم ولی چون میدانستم ممکن است مادرم از شنیدن این جمله ناراحت شود . از طرفی دیگر می توانستم از لوئیس بخواهم که به روپرت بگوید.برای همین منصرف شدم و به جای آن از پله ها بالا رفتم و در اتاق هلن را زدم.هلن سه سال از من بزرگتر بود و البته به زودی یک شفادهنده در بخش جانورزدگی بیمارستان سنت ماگو میشد.هلن که داشت با خودش درس هایش را زمزمه می کرد لحظه ای ساکت شد و بعد گفت:
_بیا تو.
اما بلافاصله دوباره شروع کرد به زمزمه کردن درس هایش.منکه نمی خواستم مزاحم او شوم در را باز کردم و بلافاصله گفتم:
_فردا میخوایم بریم کوچه ی دیاگون.مامان بهم گفت که بهت خبر بدم اگه میخوای چیزی بگیری با ما بیای.
روی صندلی اش نشسته بود. روی میز مطالعه اش چندین کتاب باز روی هم انباشته شده بودند. هلن که انگار مزاحمش شده بودم آهی کشید و موهای نارنجی به هم ریخته اش را از جلوی صورت خسته اش کنار زد آهی کشید ،چند تا از کتاب هایش را ورق زد و زیر یکی دوتایشان را گشت و گفت:
_نمیتونم فردا باید فصل هفت رو یه بار دیگه بخونم.لیست کتابامو بهت میدم اگه زحمتی نیست برام بخری.اگه فردا بیام کوچه دیاگون... .مکثی کرد و ادامه داد:...وقت زیادی رو از دست میدم.
شانه هایم را بالا دادم و گفتم:
_خب اگه نمیتونی بیایی من برات تهیه شون میکنم.
سپس جلو رفتم و تکه کاغذ پوستی که که رویش اسم چند کتاب نوشته شده بود را از دستش گرفتم.طولی نکشید که هلن دوباره شروع به زمزمه کردن و خواندن درسش کرد.از اتاقش بیرون آمدم و به حیاط پشتی رفتم.در چوبی ای که به حیاط پشتی باز میشد را باز کردم:جعبه قدیمی رنگ و رو رفته ای که آثاری از رنگ قهوه ای تیره رویش بود و درونش توپ های کوییدیچ را نگهداری میکردیم باز بود و یکی از توپ های بازدارنده ی آن آزاد شده بود.روپرت در حال جارو سواری با نیمبوس دوهزارش در ارتفاع چند متری در آسمان بود.لوئیس هم روی نیمکت رنگ و رو رفته ی زیر درخت سیب نشسته بود و او را تماشا می کرد. وارد حیاط شدم و به طرف لوئیس رفتم. لوئیس که داشت با دقت تمام حرکات روپرت را می نگریست تا وقتی که کنارش روی نیمکت نشستم متوجه حضورم نشد.به لوئیس گفتم:
_لوئیس،بهتره که بعد از اینکه تمرین کوییدیچ روپرت تموم شد بری و لیست وسایل هاگوارتزت رو آماده کنی.فردا میخوایم بریم کوچه ی دیاگون.
لوئیس با احتیاط،برای چند ثانیه نگاهش را از روی روپرت برداشت و رو به من گفت:
_چرا اینقدر زود قراره بریم کوچه ی دیاگون؟
جواب دادم:
_چونکه میخوام یه جارو بخرم که زودتر با بقیه کوییدیچ تمرین کنم.
لوئیس که هنوز هم به روپرت خیره شده بود با اعتراض گفت:
_منم جارو میخوام!چرا تو و رورت باید جارو داشته باشید ولی من نداشته باشم؟
لبخندی زدم و پاسخ دادم:
_آخه تو جارو میخوای چیکار؟
لوئیس که ناراحت شده بود اعتراض کرد:
_ همه ی همسن و سالای من جارو دارن.منم میخوام یه مدافع بشم.
بادی وزید و درخت سیب تکانی خورد و چند برگ از آن روی موهایم افتاد.برگ ها را از بین موهایم در آوردم و گفتم:
_هر وقت سال پنجم شدی بابا برات یکی میخره.
لوئیس که انگار راضی نشده بود گفت:
_تو جاروتو شکستی.
از جایم بلند شدم رو به روی لوئیس طوری ایستادم که به جای اینکه به روپرت نگاه کند مرا ببیند اخمی کردم و گفتم:
_اون فقط یه حادثه بود منکه خودم به تبر به جاروم نزدم!
لوئیس با بی اعتنایی جایش را از نیمکت تغییر داد و دوباره به روپرت خیره شد در همین لحظه فریاد زد:
_نیایش!
همین که برگشتم یکی از توپ های بازدارنده محکم به بازویم ،یعنی درست جایی که گری بک در نبرد هاگوارتز دستم را زخمی کرد برخورد کرد. با شدت روی نیمکت افتادم و نیمکت چپ شد.در همین لحظه دوباره باد شدیدی وزید.منکه از درد به خودم می پیچیدم و بازویم را با آنیکی دستم گرفته بودم و دندان هایم را محکم میفشردم روپرت را دیدم که در جایی که بود با سرعت جارویش را به طرفم خم کرد و به طرفم پرواز کرد. از جارویش پیاده شد و با نگرانی کلماتی را به زبان آورد نیمکت را صاف کرد و با نگرانی پرسید:
_حالت خوبه؟
اشک در چشم هایم جمع شده بود.به دروغ سرم را به علامت تایید تکان دادم.لوئیس که وحشت زده شده بود به روپرت گفت:
_چرا اون بازدارنده به نیایش برخورد کرد؟
روپرت که دستپاچه شده بود دستش را میان موهای نارنجی اش که باد به همشان ریخته بود برد و گفت:
_یه لحظه حواسم پرت شد. داشتم به یه جای دیگه نگاه میکردم که توپ بازدارنده به نیایش خورد.
درد بازویم نه تنها بهتر نشده بود بلکه شدیدتر هم شده بود.لبم را گزیدم و برای چند ثانیه دست دیگرم را از روی بازویم برداشتم.روپرت آنجم را گرفت و با دلسوزی گفت:
_ببخشید.بیا بریم تو.
سپس با یکدیگر وارد خانه شدیم.لوئیس که پا به پای ما حرکت میکرد به من گفت:
_مگه تا حالا توپ بازدارنده بهت نخورده بود؟آخه اوندفعه که بازیکن مدافع هافلپاف به سرت ضربه زد اینقدر دردت نگرفته بود.روپرت که انگار متوجه شده بود که به جایی که گری بک زخمش کرده بود ضربه زده با عصبانیت پاسخ داد:
_میشه اینقدر سوال بیخودی نپرسی؟
لوئیس که ظاهرا کمی ترسیده بود دیگر حرفی نزد و به جای آن بدو بدو به مادرم خبر برخورد توپ بازدارنده به من را داد.مادرم بعد از اینکه این خبر را شنید به همراه لوئیس به هال آمد. وقتی دید که دستم را روی بازوی راستم گرفته ام با نگرانی گفت:
_بازدارنده به بازوی راستت خورده؟
لوئیس با کنجکاوی دوباره پرسید:
_مگه فرقی هم داره؟
روپرت که عصبی شده بود و دستش را جلوی دهانش گرفته بود ،با عصبانیت نگاهی به لوئیس انداخت و گفت:
_مسلما چون نیایش دست راسته واسش سخت تره.
مادرم که حسابی نگران شده بود (این را میشد به وضوح از چهره ی پریشانش دید) کنارم نشست و گفت:
_خدای من!چقدر تو صدمه میبینی.
روپرت که ظاهرا نمی خواست لویس دوباره سوال بپرسد به او گفت:
_لوئیس بیا بریم وسایلو تو حیاط جمع کنیم.
لوئیس هم حرف او را گوش کرد و کمی بعد هر دو به حیاط پشتی رفتند.مادرم آستینم را با احتیاط بالا زد و جایی که توپ بازدارنده به آن برخورد کرده بود را بررسی کرد.جای دندان های گری بک که حالا زخم کهنه ای شده بود،مثل قبلش بود.فقط کمی متورم و سرخ شده بود ولی همچنان درد میکرد. درست مثل چندماه پیش شده بود. زمانی که چند روزی میشد که از زخمی شدن دستم میگذشت. مادرم بازویم را محکم بست و بعد از آن گفت:
_چطور شد که توپ بازدارنده به بازوت خورد ؟
اکنون که مادرم بازویم را بسته بود ،درد بازویم کمتر شده بود. پاسخ مادرم را دادم:
_روپرت گفت که یه لحظه حواسش پرت شده.توپ بازدارنده هم که به بازیکن ها حمله میکنه،وقتی روپرت حواسش نبود توپ بازدارنده به بازوم خورد.
مادرم آهی کشید و گفت:
_از این به بعد یکم بیشتر مراقب خودت باش!ببین از دیشب تا حالا چقدر صدمه دیدی!پات هنوز خوب نشده بازوت صدمه دیده.
علیرغم دردی که در بازویم حس میکردم به مادرم گفتم:
_درد بازوم خیلی کمتر شده.من دیگه برم بالا لیست چیزایی که میخوام رو آماده کنم.
بعد از آن سعی کردم که درد بازویم را فراموش کنم و به جای آن ذهنم را متمرکز چیزهایی که نیاز دارم بکنم.وقتی به اتاقم رفتم یکراست به طرف کتابخانه ام رفتم. با دست چپم کتابهای طبقه ی دوم کتابخانه ام شامل کتاب های مختلف داستان جادوگری و مشنگی میشد را لمس کردم و بعد از آن کتاب آوای وحش و یک طلسم را در آورم.پشت این دو کتاب، پس اندازم که سی گالیونی میشد،درون یک کیف پول چرمی کوچک بود .کیف پول را برداشتم و درون کیفم گذاشتم.بعد از آن روی تختم نشستم و مشغول یادداشت کردن لیست کتاب های درسی و غیر درسی ام شدم.بعد از یادداشت کردن همه ی آنها کتاب کوییدیچ در گذر زمان را به علاوه ی جارو را به آن اضافه کردم.هرچند مطمئن بودم این دو را فراموش نخواهم کرد. بعد از آن ردا و بعضی از مواد معجون سازی که نیاز داشتم را اضافه کردم.وقتی که داشتم تخم قورباغه را به لیستم اضافه میکردم ،لوئیس وارد اتاقم شد و گفت:
_بیا پایین ناهار حاضره.
در مرکب را بستم و آن را به همراه قلم پرم روی میز مطالعه ام گذاشتم و بعد از آن به آشپزخانه رفتم و کنار بقیه مشغول ناهار خوردن شدم.با اینکه خیلی گرسنه بودم ولی اشتهایم کور بود. برای همین مقدار کمی از گوشت مرغ را روی بشاقبم گذاشتم و با بی میلی مشغول خوردن غذایم شدم.روپرت که انگار هنوز هم از اتفاقی که در حیاط پشتی افتاده بود خجالت زده بود لقمه اش را قورت داد و پرسید:
_بازوت هنوزم درد میکنه؟
منکه دهانم پر بود و مشغول خوردن غذایم بودم سرم را به علامت منفی تکان دادم تا از عذاب وجدانش کم شود.سپس غذایم را قورت دادم و برای اینکه بحث را عوض کنم از او پرسیدم:
_تو هم فردا میای کوچه دیاگون؟
روپرت که مشغول ریختن سس روی سالادش بود گفت:
_میخوای جارو بخری؟
لوئیس به جای من پاسخ روپرت را داد:
_آره.
روپرت دوباره مشغول غذا خوردن شد و بعد از کمی فکر کردن گفت:
_ پس منم باهات میام که یه جاروی خوب بخری.
مادرم که انگار از اینکه من و روپرت دوباره باهم حرف میزدیم خوشحال شده بود لبخندی زد و با خوشحالی بقیه غذایش را خورد.هلن که زودتر از همه غذایش را تمام کرده بود از جایش بلند شدو بشقابش را در ظرف شویی گذاشت و وقتی که داشت از پله ها بالا میرفت روی یکی از پله ها ایستاد و گفت:
_راستی نیایش یادت نره که کتابای منم بخری.
با صدایی که بتواند بشنود گفتم:
_یادم نمیره.
بعد از اینکه همه غذایمان را خوردیم، مشغول جمع کردن بشقاب ها شدم ولی مادرم گفت:
_تو برو استراحت کن لوئیس کمکم میکنه.
ل/aspan style=بخندی زدم و گفتم:
_نه مامان میتونم...
اما مادرم حرفم را قطع کرد و گفت:
_لوئیس کمکم میکنه.
سرم را به علامت تایید تکان دادم ،به اتاقم رفتم مشغول گوش دادن آهنگ زیبایی با هندزفری شدم و روی تختم دراز کشیدم و از پنجره مشغول تماشای بیرون شدم:هوا کمی ابری بود و چند دقیقه یکبار باد می وزید و درخت های اطراف خانه را تکان می داد.در همین لحظه شخصی را دیدم که از بین درخت های اطراف خانه مان بیرون امد.از جایم بلند شدم تا بهتر بتوانم کسی که آنجا بود را ببینم. درست در فاصله ی چند متری خانه یمان دختری با موهای مشکی بلند که در باد تکان میخوردند و لباس های مشنگی در حال نزدیک شدن به خانه مان بود.
پایان فصل چهار

دانلود فصل چهار:بازدارنده 

فصل پنجم:نامه ی دامبلدور

فصل پنجم:نامه ی دامبلدور
هندزفری را از گوشم در آوردم و روی تختم انداختم.به پنجره نزدیک شدم و یکبار دیگر به بیرون از پنجره نگاه کردم.خودش بود‍‍؛با عجله از اتاقم بیرون رفتم ولی همین که خواستم از پله ها پایین بروم،از کارم پشیمان شدم و در همانجا سعی کردم بدون سر و صدا غیب شوم.
تقریبا بدون صدا،زیر یکی از درخت های کاج بلند نزدیک خانه مان ظاهر شدم.آنا در فاصله ی دو متری من لحظه ای ایستاد و به خانه یمان خیره شد. طوری که بشنود،به آرامی اسمش را صدا زدم.لحظه ای مکث کرد و سپس به طرف صدایم برگشت.چشمان بادمی مشکی اش برق زدند. دوید و کنار من زیر درخت کاج آمد.لبخندی بر روی لبانش نشست و گفت:
_خیلی نگرانت شدم.
نگاهی به خانه مان انداختم،مکثی کردم و سپس دستش را گرفتم و با هم میان درختان کاج رفتیم.با نگرانی گفتم:
_چرا اومدی اینجا؟فکر نکردی شاید یکی تو رو ببینه؟
ابرو های مشکی اش را بالا داد و گفت:
_ تو جای من بودی چیکار میکردی؟بعد از اینکه اون طلسم رو اجرا کردی و من توی فاصله ی دو سانتی متری زمین متوقف شدم...
چشمانش وقتی که این واقعه را تعریف میکرد برق میزدند؛مکثی کرد و ادامه داد:
_نگرانت شدم.پات بدجور آسیب دیده بود!تازه نذاشتی کمکت کنم.
بادی وزید و درختان کاج بلند را تکان داد؛از میان درختها نگاهی به خانه ی مان کردم و گفتم:
_خودت میدونی که...اگه مامان و بابام بفهمن قانون راز درای رو زیر پا گذاشتم و با تو دوست شدم ، به ضرر هردومون تموم میشه و دیگه حتی نمیتونیم هم دیگه رو ببینیم.
آنا نگاهی به دور و برش که پر از درختان کاج سبز تنومند بود کرد و به طرف یکی از درختها رفت که ارتفاعی بلندی داشت.روی زمین نشست و به تنه ی تنومند درخت تکیه داد.چتری هایش را از روی صورتش کنار زد،آهی کشید و گفت:
_قانون راز داری خیلی قانون مزخرفیه.
به طرفش رفتم و در کنارش روی سبزه های خشک و زرد روی زمین نشستم و به تنه ی درخت تکیه دادم.سرم را تکان دادم،سعی کردم نگاهم را از او بدزدم.به تاج یکی از درختهای کاج که در آسمان نیمه ابری تکان میخورد نگاهی انداختم و گفتم:
_نمیشه گفت که قانون رازداری بی فایده س...خیلی از مشنگا ،جادوگر ها رو میکشتن...خیلی های دیگه ازشون دوری میکردن...پروفسور بینز خیلی از اون وقایع رو بهمون درس داده...
مکثی کردم و به کلاغ هایی که در حال پرواز کردن در آسمان بودند چشم دوختم.یکی از آنها که جلوی بقیه پرواز میکرد ، به آرامی سرعتش را کم کرد و روی یکی از درختان کاج کم سن، که ارتفاع زیادی نداشت نشست.به دنبالش بقیه کلاغ ها روی شاخه های درخت نشستند.دهانم را باز کردم که ادامه ی حرف هایم را بگویم ولی در همین لحظه درد بازویم شدید شد.لبم را گزیدم و با دست چپم بازویم را فشردم.از درد نفسم را حبس کردم.آنا نگاهی به چهره ی پریشانم انداخت و گفت:
_چیزی شده؟
سعی کردم که طوری وانمود کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است و فقط با دست دیگرم بازویم را فشردم:
_نه...داشتم میگفتم...با این همه ولی قانون رازداری گاهی اوقات خیلی عذاب آوره.
آنا موضوع بحث را عوض کرد و گفت:
_راستی جاروت چی شد؟دیگه نمی تونی ازش استفاده کنی؟
خندیدم و گفتم:
_دیگه حتی به درد زمین جارو کردنم نمی خوره.
آنا به شوخی به آرنجش به من ضربه زد و گفت:
_از همون اولشم نمیشد باهاش جارو زد!
و سپس هردویمان به این حرف او خندیدیم.در حالی که می خندیدم گفتم:
_واقعا شانس اوردیم که زیاد از خونه ی شما دور نشده بودیم!مامانت وقتی رسیدی خونه چی بهت گفت؟
آنا خندید ، میوه ی کاجی را که کنارش بود را برداشت و درحالی که داشت به آن نگاه میکرد گفت:
_اوف!وقتی رسیدم خونه بهم گفت که چند وقته با تو آشنا شدم و چه جوری باهات آشنا شدم! نیایش شاید تو متوجه نباشی ولی خیلی عجیب لباس میپوشی!
چوبدستی ام را در آوردم و به طرف یکی از میوه های کاجی را که در آن نزدیکی بود گرفتم و گفتم:
_اکیو.
سپس لبخندی زدم و گفتم:
_خب تو بهش چه جوابی دادی؟
آنا که به میوه ی کاجی که با چوبدستی ام آورده بودم خیره شده بود و ظاهرا مشغول مقایسه ی آن با میوه ی کاج خودش بود گفت:
_هیچی واقعیتو بهش گفتم.
چشمانم از ترس گشاد شدند.با حیرت گفتم:
_یعنی چی! آنا تو مثله اینکه متوجه نیستی که....
آنا که هنوز لحن آرام اش را داشت وسط حرفم پرید و گفت:
_نترس!منکه بهش نگفتم تو ساحره ای!
منکه خیالم راحت شده بود میوه ی کاجنم را دستش دادم و نفس راحتی کشیدم:
_پس چی بهش گفتی؟
آنا که به کلاغ هایی که روی درخت کاج کم سن خیره شده بود گفت:
_بهش گفتم که چند هفته ی پیش توی کتابخونه باهات آشنا شدم.
خندیدم و گفتم:
_خب اگه یه روزی مامانت بفهمه که سه سال پیش توی کتابخونه منو درحالی که داشتم یه کتابی رو میخوندم که روش عکسی بوده که تکون میخورده پیدا کردی ،چه واکنشی نشون میده؟
آنا خنده ی کوتاهی کرد و در حالی که به کلاغ ها که حالا از روی درخت بلند شده بودند نگاه میکرد گفت:
_نمی دونم.
یکی از کاج ها را از دست آنا گرفتم .وردی خواندم و مشغول رنگ کردنش با چوبدستی ام شدم.آن روز را خوب خاطر می آوردم.یک روز تابستانی گرم بود که تصمیم گرفته بودم به کتابخانه ی کوچکی در پریوت درایو بروم.چند هفته ی پیش اش در آن کتابخانه برای خواندن کتابهای مشنگی عضو شده بودم.راستش سال پیش اش مقداری پول مشنگی را در گرینگوتز از روی کنجکاوی با چند سیکلی عوض کرده بودم.اولها که درکتابخانه مشغول خواندن کتابهای مشنگی میشدم ،همه ی مشنگ ها طوری به من خیره میشدند که اصلا احساس راحتی نداشتم برای همین بعد از آن ، در یکی از خلوت ترین مکانهای کتابخانه که میز های قدیمی تری نسبت به بقیه کتابخانه داشت پشت قفسه ی کتابهای مرجع قایم میشدم و کتاب میخواندم.یک روز که فکر میکردم کسی مثل بقیه روزها متوجه من نخواهد شد،به آرامی یکی از کتابهای گیاهشناسی مادرم را از کیفم در آوردم تا گیاهی را که در یکی از کتابها دیده بودم با کتاب گیاه شناسی خودمان مقایسه کنم.وقتی که کتاب را جلوی صورتم گرفته بودم و مشغول مطالعه ی فهرست شده بودم ناگهان احساس کردم یکی خم شده و به جلد کتابم خیره شده است کتاب را با عجله بستم و چند کتاب دیگر را روی آن گذاشتم.دخترک مومشکی ای که پوست سبزه ای داشت به کتابم خیره شده بود.وقتی که کتابم را آنطور بستم لبش را از ترس گزید و گفت:
_ ِاه...ببخشید...فقط یه لحظه فکر کردم که اون گیاه روی کتاب داشت تکون میخورد... .
و بعد از آن با ترس لبخندی زد و با عجله از آنجا دور شد.کتاب را درون کیفم گذاشتم و از کتابخانه با عجله خارج شدم.وقتی که داشتم به سمت در خروجی میرفتم دخترک را دیدم که چگونه سعی میکرد با نگاهش مرا از بالای کتابش دنبال کند... .
بعد از آن واقعه تا چند روز به کتابخانه نرفتم.ولی مدت زیادی طول نکشید که دوباره می خواستم به کتابخانه بروم.سرانجام وقتی دوباره به کتابخانه رفتم و قبل از اینکه به آنجا بروم ردایم را در کیفم چپاندم.همینکه مشغول وارد کتابخانه شدم، نگاه کوتاهی به سالن انداختم و بعد به طرف قفسه ی کتابهای تاریخی رفتم و مشغول خواندن عنوان هایی شم که گاهی اوقات بعضی هایشان برایم آشنا بود.یکی از کتابها را با عنوان "جنگ جهانی اول" که کتابی نسبتا قطور بود و جلد مقوایی رنگ و رو رفته ای داشت را برداشتمکتاب را در دستم گرفته بودم و به طرف قفسه ی کتابهای مرجع رفتم.همینکه به پشت آنها رفتم که روی نیمکت خط خطی قدیمی ام بنشینم،دخترک را دیدم که روی نیمکتم نشسته بود و مشغول ورق زدن کتابی بود. برای یک لحظه خواستم با عجله از کتابخانه بیرون بروم ولی در عوض جلو رفتم و روی یکی دیگر از میز ها که دو میز با دخترک مومشکی فاصله داشت نشستم و کتاب را باز کردم و مشغول خواندنش شدم.تقریبا وقتی که ده صفحه از کتاب را خوانده بودم متوجه شدم که با وجود نگاه هایی که دخترک گاهی اوقات به من می انداخت نمی توانستم چیزی از کتاب بفهمم.
منکه کمی عصبی شده بودم،کتابم را بستم و چهار چشمی به دخترک خیره شدم.بعد از چند دقیقه دخترک به آرامی کتابی را که جلوی صورتش گرفته بود را پایین آورد،لبهایش را به آرامی گزید از جایش بلند شد و با قدم هایی بلند به طرف یکی از قفسه های کتاب رفت.نگاهی به دور و برم انداختم و وقتی که مطمئن شدم که آنجا نبود،به طرف میزش رفتم و کتابی که داشت میخواند را ورق زدم.کتاب جلد ساده ی مشکی رنگی داشت که با رنگ نقره ای اسمش روی آن نوشته شده بود:روح آلن.
کمی پایین تر از عنوان کتاب نام نویسنده نوشته شده بود.همینطور که داشتم به چند جلد کتابی که روی میزش بود نگاه میکردم متوجه شدم که ظاهرا دخترک علاقه ی زیادی به ژانر وحشت داشت.مشغول ورق زدن کتاب "روح آلن" بودم که ناگهان صدای آشنا و آرامی گفت:
_کتابه جالبیه ولی زیاد ترسناک نیست.
سپس کتاب قرمز رنگی را که دستش بود روی بقیه کتابها گذاشت ، کنار من روی نیمکت نشستو گفت:
_اسم من آناست.آنا اسمیت..ببخشید اگه اون دفعه باعث شدم که مزاحم کتاب خوندنت بشم.
از روی خجالت لبخندی زد و با گونه هایش که حالا به رنگ آن کتابی که در دستش بود درآمده بود ادامه داد:
_فکر کردم که اون آویشنی که روی کتاب بود تکون خورد.
منکه کمی از واکنش دخترک و اینکه اینجور ناگهانی صحبت کرده بود و مرا در حال خواندن کتاب هایش پیدا کرده بود کمی خجالت زده شده بودم خیلی کوتاه و مختصر گفتم:
_نه مزاحم ام نشدی...من خودم میخواستم برم.
سپس برای اینکه دختر شک نکند به طریقی سعی کردم با او بیشتر حرف بزنم:
_به ژانر وحشت علاقه داری؟
دخترک اشاره ای به کتابهایی که روی میزش بودند کرد و گفت:
_آره.کتابهای ترسناک رو خیلی دوست دارم.البته مامانم با اینکه یه کتابی بخونی که توش درمورد ارواح ،هیولا ها ،خون آشاما و جادوگرا نوشته شده باشه زیاد موافق نیست.
ابتدا از اینکه نام جادوگر ها را کنار هیولا ها و خون آشام ها برده بود زیاد خوشم نیامد.ولی بعد از آن خندیدم و گفتم:
_مامان منم زیاد دوست نداره کتابهای مشنگی بخونم.
اصلا حواسم نبود که داشتم با یک مشنگ صحبت میکردم.رفتار گرم و صمیمانه ی دخترک باعث شده بود که احساس کنم سالهاست با او دوست بوده ام.دخترک با تعجب پرسید:
_مشنگی دیگه چه ژانریه؟
مکثی کردم و پاسخ دادم:
_خب...راستش...این اصلا ....ژانر نیست.منظورم اینه که مامانم این اسمو رو کتابای غیر درسی میذاره!
لبخندی زدم و در دلم به خودم گفتم:حواست رو بیشتر جمع کن! سپس کتابم را از روی نیمکتم برداشتم و گفتم:
_همین الان...یعنی قبل از اینکه کتاب تو رو بخونم،داشتم یه کتاب دمورد جنگ جهانی اول میخوندم.
دختر لبخندی زد و گفت:
_آره.کتاب تاریخ امسال ما همش درمورد جنگ جهانی اول بود...راستی نگفتی اسمت چیه؟
نمی خواستم به او دروغ بگویم و از طرفی هم دلیلی برای انکار واقعیت نداشتم:
_نیایش ویزلی...ممکنه یه کم برات عجیب باشه...در اصل یه اسم ایرانیه.به معنی عبادت.
دخترک لحظه ای تامل کرد و پرسید:
_جالبه...خواهر و برادر هم داری؟
لبخندی زدم و پاسخ دادم:
_آره سه تا برادر دارم:لوئیس،چهار سال از من کوچیک تره،روپرت و رابرت که دوقلو ان و هردوشون 5 سال ازم بزرگ ترن.یه خواهر هم دارم به اسم هلن که سه سال ازم بزرگ تره.
آنا لبخندی زد و با تعجب گفت:
_ظاهرا فقط تو خانواده تون اسم تو فقط ایرانیه....من فقط یه برادر دارم به اسم مایک.یه سال از من بزرگتره و پونزده ساله شه.
ناخودآگاه پاسخ دادم:
-پس من و تو هم سنیم. منم چهارده سالمه... .
بعد از آن روز دوستی من و او شروع شد.دوماه از دوستیمان می گذشت که یک روز خودم بدون هیچ دلیلی یا اینکه آنا به من شک کند به او واقعیت را گفتم.راستش آن روز ها خیلی با او دوست شده بودم و احساس آرامش و امنیت خاصی درکنارش میکردم.ولی همیشه از اینکه وقتی واقعیت را بفهمد میترسیدم.وقتی یک روز که در یک پارک در نزدیکی پریوت درایو نشسته بودیم و اتفاقا هری را در پارک دیدیم،هری به طرفم آمد و گفت:
-سلام نیایش!اینجا تو پارکه ....
میان حرفش پریدم تا مبادا کلمه ی "مشنگ "را به زبان بیاورد و گفتم:
_مگه توی پارک چی کار میکنن؟اومدم هوا بخورم!
هری نگاهی به آنا که کنارم روی نیمکت زیر درخت بید نشسته بود کرد و گفت:
_ آهان متوجه شدم...
در همین لحظه بادی وزید و مو های هری از جلوی پیشانی اش کنار رفت و زخم روی پیشانی اش نمایان شد.هری که درحال مرتب کردن موهایش بود گفت:
_ ِاه من باید زودتر برم...چون دروسلی ها امشب میخوان برن مهمونی...منم نمیخوام پشت در بمونم....پس فعلا خداحافظ !
و بعد از آن درحالی که میدوید از انجا دور شد.آنا نگاهی به م انداخت و گفت:
_تو این پسره رو از کجا میشناسی؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
_هم مدرسه ای هستیم.
آنا لبش را گزید و با تاسف گفت:
_واقعا؟نمی دونستم تو هم مدرسه ی نظامی میری...
با تعجب و در حالی که نم گرد شده بودند گفتم:
_مدرسه نظامی؟کی گفته که هری و من به مدرسه ی نظامی میریم؟!
آنا چتری هایش را از جلوی چشمان مشکی اش کنار برد و گفت:
_پتونیا دروسلی.خاله ی همین پسره...پاتر.
چشم هایم را نازک کردم و گفتم:
_ باید بهت بگم که اون دروغ گفته .چون...من و هری به هاگوارتز میریم!
با تعجب پرسید:
_هاگوارتز دیگه کجاست؟
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:
_یه مدرسه س...یه مدرسه ی شبانه روزی...ببین من دیرم شده فردا ساعت چهار توی کتابخونه منتظرتم... .
وقتی به خانه مان رفتم،وقت زیادی را در مورد گفتن و یا نگفتن واقعیت به آنا ،با خودم فکر کردم.می دانستم که اگر وزارتخانه از این مطلع شود مطمئنا یا از مدرسه اخراج میشدم و یا حتی به آزکابان میرفتم .از طرفی نمی دانستم که چطور به او واقعیت را بگویم. نمیدانستم که اگر واقعیت را به او بگویم ،آیا باز هم دوستم خواهد ماند ؟علی رغم همه ی این مشکلات تصمیم گرفتم نامه ای برای او بنویسم و روز بعد نامه را به دست او بدهم.قلم پرم را از روی میز برداشتم و شروع به نوشتن نامه کردم:
آنای عزیز.
من واقعا آن کسی که تو فکرش را میکنی نیستم.من یک ساحره ام.
ولی به سرعت آن نامه را مچاله کردم و درون سطل زباله انداختم.سطل زباله کاغذ را خورد و عارقی زد. دوباره روی ورق سفید دیگری نوشتم:
آنای عزیز
از همان روز اولی که تو را در کتابخانه دیدم،متوجه شدم که دختر کنجکاو و البته خونگرمی هستی.رفتارت در این دوماه باعث شد تا واقعا با تو احساس صمیمیت کنم.هر و قت تو را میبینم احساس میکنم که سالهاست همدیگر را می شناسیم و با هم دوستهای صمیمی هستیم.ولی هر دفعه که با تو صحبت میکنم،دردی را در خودم حس میکنم...بیشتر از این نمیتوانم این راز را در دلم نگه دارم.می خواهم دلیل اینکه آنروز در کتابخانه آویشن روی کتاب تکان می خورد،دلیل اینکه من چرا اینقدر متفاوت لباس می پوشم، دلیل اینکه گاهی اوقات اسم چیز هایی که شاید برای تو عادی باشد را نمی دانم بگویم.ممکن است باور نکنی ولی واقعیت این است که من یک ساحره ام.
نه این به هیچ وجه یک شوخی و یا حتی دروغ نیست.من کاملا در این نامه حتی از حالت عادی از با تو روراست ترم.آن مدرسه ای هم که پتونیا دروسلی گفته بود یک مدرسه ی نظامی نیست.البته این را هم باید بگویم که یک مدرسه ی شبانه روزی عادی هم نیست.آن مدرسه یک مدرسه ی علوم و فنون جادوگری است.به اسم هاگوارتز.
تمام خانواده ی من هم جادوگر و ساحره اند.میدانم ممکن است در این لحظه سوالات خیلی زیادی در ذهنت پیش آمده باشد ولی اول از همه این را باید به تو می گفتم.فردا ساعت چهار و ربع تو را در جای همیشگی در پارک نزدیک پریوت درایو می بیینم و آنوقت می توانم به همه ی سوالاتت پاسخ دهم.
لطفا در این مورد به کسی چیزی نگو.
دوست دار تو
نیایش ویزلی.
سپس نامه را امضا کردم و در پاکت نامه ی سفیدی گذاشتم.روز بعد وقتی آنا را در کتابخانه دیدم به او گفتم:
_این نامه رو بخون...یه چیزایی در مورد خودم توش نوشتم...آنا من اونی که تو واقعا فکر میکنی نیستم...
سپس نامه را به او دادم و به طرف درب خروجی رفتم.آنا که گیج شده بود گفت:
_یه لحظه صبر کن!
از آنجا که صدای او کمی زیاده از حد بلند بود مسئول کتابخانه که مشنگی جوان با موهای کوتاه فرفری طلایی رنگ بود گفت:
_سکوت کتابخونه رو رعایت کنید لطفا!
نگاه کوتاهی به آنا انداختم و از آنجا رفتم.روز بعدش آنا هزاران سوال نظیر :"چرا زودتر بهم نگفتی"،"چرا بقیه نمی دونن"،"تو مدرسه چی بهت درس میدن" و سوالات دیگری پرسید.با خوشحالی به تک تک سوالاتش پاسخ دادم.از اینکه دیگر از او چیزی را پنهان نمیکردم ،خوش حال بودم و به هیچ وجه از کارم پشیمان نبودم. آن روز من و آنا عهد بستیم که هیچکداممان به خانواده هایمان چیزی درمورد اینکه با هم دوست هستیم نگوییم.تا برای همیشه باهم دوست بمانیم و هیچ موضوعی باعث جدایی ما از هم نشود...چند روز بعد خانه مان را از دور به او نشان دادم و البته او هم همین کار را کرد. ولی هیچوقت به خانه ی همدیگر نرفتیم.هیچ کس از آنروز به بعد از دوستی ما با هم خبردار نشد و هیچکس نفهمید که ما کتبهای دنیا های یکدیگر را به هم قرض میدادیم.هر چند که هردویمان گاهی اوقات چیز زیادی از آنها نمی فهمیدیم ولی بعد وقتی بایکدیگر صحبت میکردیم کم کم متوجه میشدیم.تنها دو نفر فهمیدند که ما با هم دوست هستیم. هری و پروفسور دامبلدور.هری با وجود اینکه میدانست ما با هم دوست هستیم ولی نمیدانست که آنا همه چیز را در مورد ما میداند و من هم ترجیح دادم که او از این قضیه بی اطلاع باشد.
یک روزوقتی به آنا عکی که در هاگوارتز وقتی که سال اولی بودم را نشان می دادم،عکس را از دستم گرفت و گفت:
_میدونی...
در صدایش غمی عجیب نهفته بود:
_خیلی دلم می خواد منم توی هاگوارتز درس بخونم...خیلی با خودم فکر کردم،به احتمال زیاد توی ریونکلا می افتم...اگه میتونستم توی هاگوارتز درس بخونم...
مکثی کرد و با صدایی لرزان ادامه داد:
_یا حتی...یا حتی اونجا باشم...
در همین لحظه بغضش ترکید و چند قطره اشک به آرامی از گوشه ی چشمش پایین آمد.او را در آغوشم گرفتم و دلداری اش دادم:
-گریه نکن!آنا این یه واقعیته که باید باهاش کنار بیایی...نذار از اینکه بهت گفتم ساحره ام پشیمون بشم... .
آب دهانش را قورت داد و گفت:
_به این راحتی ها هم که میگی نیست...
گریه اش شدید تر شده بود:
_اما...اما...همین که تورو پیدا کردم خودش خیلیه...من خیلی خوش شانسم...
اشک هایش را پاک کردم و گفتم:
_منم به همون اندازه خوشحالم که تو خوشحالی! تو بهترین دوست دنیایی!
[...] ای کرد و گفت:
_میدونم که... این ...برخلافه قولی بود که دادم...ولی میشه به پروفسور دامبلدور نامه بدی ...شاید یه جوری بشه م بیام هاگوارتز...یعنی من خودم می خوام بهش نامه بدم...
نگاهی به چشمان سرخش کردم که از آنها اشک می آمد و گفتم:
_راستش...اگه هرکس دیگه ای مدیر هاگوارتز بود شاید این کار رو نمی کردم. ولی من به پروفسور دامبلدور یه جورایی...اعتماد دارم.نمی خوام نا امیدت کنم...ولی ...فکر نکنم شدنی باشه...
اما آنا که انگار متوجه قسمت دوم حرفم نشده بود،خندید و با خوشحالی به خانه شان رفت و نامه ای چند صفحه ای برای پروفسور دامبلدور نوشت و در یک پاکت نامه گذاشت و روز بعد به من داد.جلوی چشم او نامه را با نامه ای که خودم به طور مختصر به پروفسور توضیح داده بودم درون یک پاکت گذاشتم و به جغد نارنجی رنگمان دادم تا به پروفسور دامبلدور بدهد.
روزها گذشتند و من تصور میکردم که شاید نامه حتی به دست پروفسور نرسیده باشد ولی آنا همچنان امیدوار بود.سرانجام یک روز صبح که دعوتنامه ی هاگوارتز برای من آمد به همراهش نامه ای جدا گانه از طرف خود دامبلدور دریافت کردم.دعوتنامه ی هاگوارتز و نامه ی پروفسور دامبلدور را هر دو در کیفم گذاشتم و به کتابخانه رفتم.مثل هر روز صبح آنا در کتابخانه نشسته بود و منتظر من بود.وقتی من را دید از خوشحالی چشمان بی حوصله اش برق زدند.از وقتی که نامه را برای پروفسور دامبلدور فرستاده بودیم،دیگر هر روز صبح با هم ملاقات میکردیم.
دستش را گرفتم و با هم از کتابخانه بیرون رفتیم و روی دوتا از صندلی های توی حیاط کتابخانه نشستیم و مشغول باز کردن نامه ی پروفسور دامبلدور شدیم.نامه را باز کردم و با صدایی که فقط آنا بشنود شروع به خواندن کردم:
دختران عزیزم آنا و نیایش عزیز
پیش از اینکه درمورد ورود آنا به مدرسه ی هاگوارتز چیزی بگویم میخواهم ابتدا در مورد دوستی شما چند کلمه ای برایتان بنویسم:مطمئناً نیایش میداند که این کاری که کرده است چقدر برای دنیای جادو خطرناک است و صد البته میداند که چقدر برای خودش هم خطر دارد.ولی از همین الان خیالتان را جمع کنم که به شرطی که کسی همچنان این راز را نفهمد ،مخصوصا خانواده ی آنا،این راز را تا ابد نزد خودم نگه میدارم و کسی را هم برای اصلاح حافظه ی آنا یا مجازات نیایش نمیفرستم.
نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی ادامه ی نامه را خواندم:
بین خودمان بماند که در طول چندین سال مدیریتم در هاگوارتز از ای نامه ها زیاد دریافت کرده ام. از خواهر ها یا برادر هایی که خواهر و برادری ساحره و یا جادوگری که داشته اند و آنها هم دلشان می خواست به همراه آنها به هاگوارتز بیایند. خیلی هایشان چندین بار نامه نوشتند و درخواست کردند که حتی برای یکبار هم که شده به هاگوارتز بیایند.ولی باید بگویم که متاسفانه این دست من نیست و خارج و توان من است.نامه ای که آنا برای من نوشته بود باعث شد تا از ته قلبم آرزو کنم که ای کاش در هاگوارتز دانش آموزی همچون او داشتم.مطمئناً او یکی از بهترین شاگرد های این مدرسه میشد.ولی باید بگویم که حتی فشفشه ها هم نمی توانند به هاگوارتز بیایند.
یک نصیحت کوچک برای شما دارم:اینکه از داشتن یکدیگر خوشحال باشید.هیچ چیز حتی داشتن قدرت جادویی ارزشمند تر از یک دوست خوب نیست.
امضا
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور
بر خلاف انتظارم انا بعد از خواندن نامه دوباره های های گریه نکرد.گرچه نامه را از دستم گرفت و یکدور دیگر خواند و سپس چشمانش را بست ولی بعد از چند ثانیه چشمانش را باز کرد و گفت:
_پروفسور دامبلدور راست میگه...میدونی دیگه اونقدر ها هم برای اینکه مشنگم ناراحت نیستم...
سپس یکدیگر را بغل کردیم و مدت طولانی در مورد آن نامه فکر کردیم...
بعد از آن زمانی که به هاگوارتز می رفتم از طریق جغد با او در ارتباط بودم.هرچند رفتو آمد جغد ها دور و بر خانه شان باعث شده بود که پتونیا دروسلی فضول چندین بار از داخل حیاطشان به خانه ی آنها خیره شود ولی هیچگاه به خودش جرات به خطر انداختان آبرویشان را نداده بود تا از آنا یا مادرش درمورد جغدی که به خانه شان می آمد سوال کند...
میوه ی کاج را که با چوبدستی ام به رنگ آبی و مشکی درآورد بودم به آنا دادم و گفتم:
_قشنگ شده ،مگه نه؟
آنا میوه ی کاج را از دستم گرفت و گفت:
_خیلی قشنگه.شبیه وسایل ریونکلایی ها شده!
لبخندی زدم و گفتم:
_فردا میخوام برم کوچه ی دیاگون...گفتم که بدونی نمیام کتابخونه...
لبخند نرمی روی لبانش نشست و گفت:
_من باید زودتر برم...مگرنه خانواده ت میفهمن تو خونه نیستی...
سپس از روی زمین بلند شدیم و لباس هایمان را که مقدار زیادی علف خشک به آنها چسبیده بود را تکاندیم. آنا خداحافظی کرد و درحالی که کاج را در دستش گرفته بود دور شد...
پایان فصل پنجم

دانلود فصل پنجم:نامه ی دامبلدور 

دانلود فصول یک تا پنج 

فصل ششم:رابرت ویزلی

به دیوار تکیه داده و پاهایم را روی زمین دراز کرده بودم؛لوئیس ،برادر کوچک ترم،سرش را روی پاهایم گذاشته بود و چشم هایش را بسته بود.ظاهرا خواب بود ولی هر چند دقیقه یکبار چشم هایش را می گشود و اطرافش نگاه می کرد و یا پتوی زرشکی رنگش را روی صورت زخمی اش می کشید . مشغول بررسی کردن زخم های روی دستهایم بودم . به آرامی باندپیچی دستم را باز کردم.با مشاهده ی زخم عمیقی که کف دستم بود،چهره ام درهم رفت.زیر لب ناسزایی به کرو و خواهرش گفتم و نگاهی به به زخم های روی صورت لوئیس انداختم.همزمان خشم و غم را احساس میکردم.دلم میخواست بلند شوم و حساب اسنیپ ،کرو و خواهرش را برسم.
سیموس فینیگان که روی یکی از مبل های اتاق ضروریات نشسته بود،دستش را روی چند تا از زخم های صورتش کشید و ناله ای کرد.کمی آن طرف تر یکی از دخترهای ریونکلایی و هافلپافی درمورد موضوعی به آرامی پچ پچ میکردند.اتاق تقریبا ساکت بود و صدایی نمی آمد ولی چند ثانیه بعد کسی سکوت را شکست.نویل لانگ باتم، در را باز کرد و با صدای بلندی گفت:
_ببینین کی اومده!دیدین گفتم؟
همه ی نگاه ها به به سمت نویل رفتند و درست چند ثانیه بعد اتفاقی باور نکردنی رخ داد.ابتدا فکر کردم او را با شخص دیگری اشتباه گرفته بودم ولی وقتی دقیقتر به او نگاه کردم و موهای مشکی نامرتب اش،چشمان سبزش که پشت شیشه ی عینک گردش را دیدم مطمئن شدم.تری بوت با خوشحالی تقریبا فریاد زد:
_هری!
لبخندی روی لبهای هری نشست. بلافاصله بعد از تری بوت صدای داد و فریاد شادمانه ی چندین نفر به گوش رسید.من که هنوز هم در شک و تردید بودم از طرفی از تعجب و هیجان نمی دانستم چه واکنشی نشان دهم سر جایم خشکم زده بود و زبانم بند آمده بود. لوئیس از خواب پرید با شنیدن داد و فریاد های بقیه،لحظه ای گیج و سردرگم شد و سپس با خوشحالی از جایش بلند شد و به طرف جمعیتی که در شادی غرق شده بودند رفت.در همان لحظه من هم به خودم آمدم. از جایم بلند شدم ولی همین که چند قدم برداشتم پتوی لوئیس به پایم پیچید و سکندری خوردم . به طرف جمعیتی که دور هری،رون و هرمیون جمع شده بودند رفتم.همه ی کسانی که در اتاق بودند، دور آنها جمع شده بودند و آنها را در آغوش میکشیدند،به پشتشان ضربه میزدند،موهایشان را به هم میریختند و با آنها دست می دادند.دلم میخواست هرچه زودتر با آنها در باره ی برنامه صحبت بکنم.در مورد اینکه وضعیتمان چطور خواهد شد و نقشه ی آنها چیست. درحالی که از هیجان نمیتوانستم درست نفس بکشم،خودم را به آنها رساندم و به آنها سلام کردم.بعد از آن در حالی که سعی میکردم صدایم را در آن سر و صدا به یکی از آنها برسانم پرسیدم:
_حالا برنامه چیه؟
هرمیون دهانش را باز کرد و چند کلمه را به زبان آورد ولی صدایش در هیاهوی جمعیت گم شد.
_خب دیگه،بسه،آروم بگیرین!
نویل این را گفت و همه که خیلی خوشحال و هیجانزده بودیم،از هری، رون و هرمیون فاصله گرفتیم.من و لوئیس روی یک مبل یک نفره نشستیم و درست مثل nbsp;span style=بقیه منتظر ماندیم.هری که انگار کمی گیج شده بود، به اطرافش با تعجب نگاه کspan style=رد.
_اینجا کجاست؟
هری که انگار حتی بعد از نگاه طولانی اش به اتاق چیزی را نفهمیده بود با تعجب این را پرسید.نویل پاسخ داد:
_معلومه دیگه،اتاق ضروریاته!گل کاشته ، نه؟کرو و خواهرش دنبالم بودند و می دونستم فقط یه جا هست که میتونم توش مخفی بشم.موفق شدم از درش وارد بشم و اینجا رو پیدا کردم!اول که اومدم این شکلی نبود.خیلی کوچیک تر از حالا بود.فقط یه ننو داشت و پرده ی گریفیندور توش بود.اما هرچی عده ی بیشتری از از اعضای الف.دال از راه رسیدند ، بزرگ و بزرگ تر شد.
هری نگاهی به اطرافش کرد و گفت:
_حالا کرو و خواهرش نمیتونن وارد اینجا بشن؟
سیموس فینیگان که صورتش به شدت متورم و زخمی بود گفت:
_نه اینجا یه مخفی گاه درست و حسابیه.تا وقتی که یکی از ما اینجا باشیم دستشون بهمون نمیرسه، در به هیچ وجه باز نمیشه.همه ش به خاطر نویله.قلق این اتاق دستش اومده.باید دقیقا همون چیزی رو که نیاز داری ازش بخوای.مثلا بگی:«نمیخوام هیچکدوم از طرفداران کرو بتونند وارد اینجا بشن.»دیگه خود اتاق ترتیب کار ها رو میده!باید مطمئن باشی که هیچ راه گریزی باقی نگذاشتی!نویل هم که استاده!
نویل که از حرفهای سیموس خجالت زده شده بود ،با فروتنی گفت:
_کار خیلی ساده ایه،جدی میگم.حدود یه روز و نیم بود که اینجا اومده بودم و حسابی گرسنه ام شده بود.خدا خدا میکردم چیزی برای خوردن پیدا کنم و همون وقت بود که راه مخفی هاگزهد باز شد. واردش شدم و جلو رفتم و با ابرفورت آشنا شدم.اونه که برامون غذا تهیه میکنه.نمی دونم چرا این تنها کاریه که اتاق انجامش نمیده.
منکه از غذا های بدمزه ی ابرفورت بیزار بودم گفتم:
_باید از ابرفورت ممنون باشیم ولی خیلی غذاها بدمزه ان!
رون که انگار چیزی را فهمیده بود گفت:
خب،آره غذا یکی از پنج مورد استثنا در قانون تغییر شکل اساسی گمپه.
این حرف رون باعث حیرت چند نفر از جمله خودم شده بود که چرا اینرا زودتر متوجه نشده بودیم. ولی مطمئنا به این خاطر هیچ کدام مان متوجه این موضوع نشده بودیم که روزهای سختی را در هاگوارتز گذرانده بودیم بیشترمان زخمی بودیم و جراحت های عمیقی داشتیم.طی این مدتی که هری،رون و هرمیون خارج از هاگوارتز بودند، همه ی ما مجبور بودیم سختی های زیادی از جمله زورگویی ها و قوانین ستمگرانه ی آن مرگخوار های ظالم را بپذیریم.گاهی مجبور بودیم بدترین شکنجه ها را تحمل کنیم،خبر ناگواری درمورد اعضای خانواده مان بشنویم و از همه بدتر مجبور بودیم شکنجه شدن دوستانمان را ببینیم و یا حتی به اجبار آنها را شکنجه کنیم . دوباره همان تصاویری که چند شبی بود که خواب را از چشمانم گرفته بود به ذهنم حمله ور شدند.لحظه ای حس کردم به جای اتاق ضروریات در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه،که حالا جادوی سیاه بود، روی یکی از نیمکت ها با یک طلسم قوی چسبیده شده بودم و شکنجه ی برادر کوچکترم را مشاهده میکردم.
_حقتونه! ویزلی های احمق! عوضی ها! خائن های اصل و نسب!
کرو چوبدستی اش را بالا برد ، چشمهایش را بست و وردی نا آشنا را به زبان آورد.طولی نکشید که زخم های کوچک و بزرگی روی صورت لوئیس پدید آمد.درست مثل اینکه کسی از داخل خنجر های زیادی را در صورت لوئیس فرو میبرد.لوئیس بلافاصله شروع به فریاد کشیدن کرد. دست هایم سرد شده بودند و میلرزیدند با عصبانیت فریاد زدم:
_ولش کن خوک کثیف! اون فقط یه پسربچه س! چرا من رو به جای اون شکنجه نمیدی ترسو؟
کرو با صدای بلندی خندید،تکانی به چوبدستی اش داد و طلسم را باطل کرد و با اخم به من خیره شد. از روی نیمکت های کلاس پرید و جلوی من ایستاد. دست هایش رو روی سینه اش صلیب کرد و برای مدتی کوتاه سکوت کرد. سرانجام دهانش را گشود و گفت:
_از اینکه بچه های پیتر ویزلی رو شکنجه بدم لذت می برم! اون مو زنجبیلی کجاست ها؟
دیوانه وار فریاد زدم:
_احمق ترسو!اونقدر ترسویی که جرات نداری با من دوئل بکنی! تو....
در همین لحظه کرو که انگار حرف هایم برایش اهمیت نداشتند نگاه سردی به من انداخت، چوبدستی اش را به طرفم گرفت و زیرلب گفت:
_کروشیو.
از همیشه دردناک تر بود. تمام بدنم را درد فرا گرفته بود.در تک تک سلول های بدنم درد شدید و طاقت فرسایی را حس میکردم. با هر نفسم انگار که می مردم. آنچنان ناخن هایم را در دستم فرو میکردم که هر لحظه حس میکردم ممکن است انگشتهایم از طرف دیگر دستم بیرون بیایند.به خودم تاکید میکردم که فریاد نزنم اما درد شدیدتر شد:
_ من به این حرفایی که اون پیرمرد خرفت و اون جارو جزغاله تو گوشت خوندن اهمیت نمیدم!
سپس با صدای بلند خندید و با طرز مسخره ای شروع به تقلید جمله ام کرد:
_با من دوئل کن ترسو!
آنقدر درد شدید شده بود که نمی توانستم ذهنم را روی چیز دیگری متمرکز کنم و یا پاسخ او را بدهم. دردی که در بدنم پیچیده بود در مقابل فریاد های لوئیس هیچ بود. صدای لوئیس از همه بیشتر مرا شکنجه میداد. دهانم را بسته بودم و دندان هایم را محکم روی هم می فشردم تا فریاد نزنم و هر لحظه احساس میکردم که در حال مردنم.دندان هایم را آنقدر روی هم فشار داده بودم که حس میکردم همه شان لق شده بودند.اما او انگار نمیخواست به همین راحتی بمیرم.چوبدستی اش را پایین آورد، از روی نیمکت های کلاس مانند دیوانه ها پرید و به طرف لوئیس که گریه میکرد رفت. دستش را میان موهایش برد ، او را بلند کرد و گفت:
_ ارتش دامبلدور آره؟! اون لانگ باتم کودن کجاست؟!
در حالی که نفس نفس میزدم، احساس کردم که از نیمکت جدا شده ام. نمیدانستم که درست حس کرده بودم یا نه.سعی کردم یکی از دست هایم را تکان بدهم. دستم به ارامی در طول نیمکت حرکت کرد. موهایم را از جلوی صورتم کنار زدم و گفتم:
_ چند بار باید بگم؟ نمیدونم!
کرو، لوئیس را به طرف یکی از قفسه های کتاب پرت کرد و گفت:
_ اون اسنیپ کله چرب به من معجون حقیقت نمیده! منم نمی تونم درست کنم. یا میگی لانگ باتم کجاست یا اون مو قرمزی کوچولو رو میکشم!
دیگر کلافه شده بودم. اشک جلوی چشم هایم را گرفته بود . به سختی از روی نیمکت بلند شدم و با عصبانیت فریاد زدم:
_نمیدونم!نمیدونم!نمیدونم!نمیدونم!
کرو که انگار خیلی عصبانی شده بود به طرف لوئیس رفت در همین لحظه من هم به سختی از میان نیمکتها به طرف آنها رفتم.دیوانه شده بودم. به کرو حمله رو شدم و سعی کردم لوئیس را از او جدا کنم.کرو به سختی چوبدستی اش را به طرفم گرفت وردی خواند و مرا به طرف قفسه های آخر کلاس پرت کرد.قفسه ها و چندیدن کتاب و گلدانی که درونشان بود رویم افتادند.
دوباره در اتاق ضروریات بودم.لاوندر براون،با صدای بلندی گفت:
_...و اتاقه فکر کرد دخترها حموم رفتن رو دوست دارن ،بله.
هری پاترهمچنان به بقیه نگاه میکرد و هیچ کلمه ای به زبان نمی آورد.ارنی مک میلان گفت:
_برامون بگو مشغول چه کاری بودی.شایعات زیادی بود،ما سعی میکردیم از طریق پاتربان در جریان کارهات باشیم.
او به بی سیمی که روی یکی از میز های شلوغ گوشه ی اتاق بود اشاره کرد و ادامه داد:
_شما که دزدکی وارد گرینگوتز نشدین؟
نویل با هیجان گفت:
_چرا شدن!قضیه اژدها هم درست بوده!
صدای هیاهوی شادمانه ی چند نفر از جمله لوئیس به گوش رسید.رون تعظیم بلند بالایی کرد و سیموس مشتاقانه پرسید:
_دنبال چی بودین؟
درست بعد از این سوال سیموس که ذهن خیلی ها را به خودش مشغول کرده بود، سکوتی اتاق ضروریات را فرا گرفت.اما پیش از اینکه کسی پاسخی بدهد چهره ی هری در هم رفت .چشم هایش را بست و نفسش را حبس و پشتش را رو به همه کرد.
رون و هرمیون با دلهره و ترس به او خیره شده بودند.رون او را بلند کرد و هری در حالی که به رون تکیه کرده بود عرق از سرو رویش میچکید.
نویل گفت:
_حالت خوبه هری؟میخوای بشینی؟ فکر کنم خسته شده باشی،نه_؟
هری زیر لب گفت :
_ نه.
سپس نگاه معنی داری به رون و هرمیون انداخت و گفت:
_باید زودتر بجنبیم...
چهره رون و هرمیون تغییر کرد.سیموس فینیگان پرسید:
_حالا چیکار باید بکنیم؟ برنامه چیه ،هری؟
اما هری که انگار غیر منتظره ترین و عجیب ترین واژه را در عمرش شنیده بود پرسید:
_برنامه؟
سپس دستش را روی زخم صاعقه مانندش فشار داد و گفت:
_خب،یه کاری هست که من و رون و هرمیون باید انجام بدیم، و بعدش از اینجا میریم بیرون.
بدنم ناخودآگاه سرد شد. در یک لحظه تمام امیدی که در وجودم بود، از بین رفته بود.مطمئن بودم که بقیه هم همین حس مشابه را داشتند.هیچکس نمی خندید و دیگر خبری از فریاد های شادی نبود.نویل پرسید:
_منظورت چیه که می گی از اینجا میریم بیرون؟
هری که در تلاش برای تسکین دادن زخمش آن را می مالید پاسخ داد:
_ما برنگشتیم که اینجا بمونیم.کار مهمی هست که باید انجامش بدیم...
میان حرفش پریدم و پرسیدم:
_چه کاری؟
هری با لکنت گفت:
_من...من...نمیتونم بگم.
موجی از پچ پچ فضای اتاق را پر کرد.منظورش چه بود؟ نویل اخمی کرد و گفت:
_چرا نمی تونی به ما بگی؟ مربوط به مبارزه با اسمشو نبره؟
من هم در حالی که سعی میکردم لحنم زیاد تند نباشد گفتم:
_آره راست میگه!
_میتونیم کمکت کنیم!
بقیه هم به نشانه ی موافقت سرهایشان را تکان می دادند.عده ای با شور و حرارت، و بقیه به آرامی.من و لوئیس به همراه سیموس از روی صندلی هایمان بلند شدیم.
_شما که نمیدونین!
از موقعی که آمده بود، هزاران بار این جمله را تکرار کرده بود. واقعا خشمگین بودم.
_ما...ما نمی تونیم بهتون بگیم.باید خودمون به تنهایی،انجامش بدیم.
نویل گفت:
_چرا؟؟؟
هری با احتیاط مکسی کرد و گفت:
_آخه دامبلدور انجام کاری رو به عهده ی ما سه تا گذاشت و قرار شد درباره ش با کسی حرف نزنیم.یعنی اون ازمون خواست این کار رو بکنیم.خودمون سه تا.
دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم با عصبانیت گفتم:
_یعنی چی! ما ارتش اونیم! تمام اون مدتی که شما بیرون از هاگوارتز آزاد بودین،از کوچیک تا بزرگمون رو شکنجه دادن!
رون گفت:
_ما که پیک نیک نرفته بودیم ، نیایش!
بلافاصله گفتم:
_منظورم اون نبود که! نمیدونم داشتین خارج از هاگوارتز چیکار میکردین! ولی ما _یعنی همه کسایی که اینجا هستن_ همه با کرو و خواهرش جنگیدیم و به این دلیل اینجایم!همه وفاداریشون رو به دامبلدور و البته تو هری ثابت کرده ان! ما حق داریم بدونیم!
هری گفت:
_ببین...
ام در همین لحظه در تونل پشت سرشان باز شده بود:
_پیغامو گرفتیم نویل!سلام بچه ها! میدونستم که شما سه تا هم باید اینجا باشین.
لونا و دین آمده بودند.سیموس از خوشحالی فریاد کشید و جلو رفت تا دوست صمیمی اش را در آغوش بگیرد.
هری با حواس پرتی گفت:
_شما چه طوری اومدین اینجا؟
نویل گالیون تقلبی را بالا گرفت و گفت:
_من براش پیغام فرستادم.به لونا و جینی قول داده بودم که هر وقت اومدین بهشون خبر بدم.همه مون فکر می کردیم وقتی برگردی انقلاب میشه.فکر می کردیم قراره اسنیپ و کرو و خواهرش رو سرنگون کنیم.
در صدایش غمی نهفته بود . لونا هم که ظاهرا مانند همه ی ما فکر می کرد ، با خوشرویی گفت:
_البته که معنیش همینه. مگه نیست هری؟ باهاشون می جنگیم و از هاگوارتز می ندازیمشون بیرون؟
هری با اضطراب پاسخ داد:
_ ببینین، من متاسفم ولی ما برای این کار بر نگشتیم . کاری هست که باید انجامش بدیم و بعد...
مایکل کرنر میان حرف او پرید و گفت:
_می خواین ما رو تو این مخمصه بندازین و برین؟
دلم برای همه سوخت . چقدر دیگر می توانستیم در اینجا مخفی بمانیم؟ بالاخره ما را پیدا می کردند و مثل خیلی های دیگر به راحتی می کشتند. ای کاش دامبلدور اینجا بود. مطمئنا هری اگر همان چیزی که از آن صحبت میکرد را نمیخواست در هاگوارتز پیدا کند اصلا به هاگوارتز بر نمیگشت.
رون گفت:
_نه! کاری که ما داریم می کنیم در نهایت به نفع همه ست. همه ش مربوط به خلاص شدن از دست اسمشو نبره...
اصلا قانع کننده نبود. پس چرا ما نمی توانستیم از آن با خبر شویم؟ یعنی هنوز هم به هیچ یک از ما اعتماد نداشتند؟نویل با عصبانیت گفت:
_پس بذارین کمکتون کنیم. ما هم می خوایم توی این کار نقشی داشته باشیم!
حالا جینی هم از حفره ی دیوار داشت پایین می آمد، پشت سر او فرد و جرج و لی جردن نیز پایین آمدند. جینی لبخند پرشوری به هری زد و در پاسخ هری نیز به او لبخند زد. فرد در جواب سلام های متعددی که از سراسر اتاق می آمد دستش را بالا برد و گفت:
_ابرفورت داره کم کم جوشی میشه! میخواد چرت بزنه ولی کافه ش شده کاروانسرا .
هری همچنان به حفره ی دیوار خیره شده بود. اینبار چو چانگ وارد شد و به او لبخند زد. و با خوشحالی گالیون تقلبی اش را بالا برد و گفت:
_پیغامو گرفتم!
جرج هم مانند همه ما یک سوال داشت:
_برنامه چیه هری؟
هری که چهره اش کاملا بی روح شده بود گفت:
_برنامه ای در کار نیست.فرد که متوجه منظور هری نشده بود گفت:
_پس همین طوری پیش میریم الله بختکی یه کاریش می کنیم دیگه نه؟ روش دلخواه خودمه.
هری که انگار از اینکه ممکن بود تا چند لحظه ی دیگر حتی فرد و جرج نیز از دستش ناراحت شوند شاکی بود با قاطعیت رو به نویل گفت:
_باید این قایله رو ختم کنی! برای چی به همه شون گفتی برگردند این جا؟
دین گفت:
_داریم مبارزه می کنیم دیگه ، مگه نه؟ پیغام این بود که هری برگشته و ما هم می خواستیم بجنگیم! ولی من باید یه چوبدستی گیر بیارم...
فرد و جرج به طرف من و لوئیس آمدند و خودشان را از میان جمعیت به ما رساندند. مثل همیشه لبخندی روی لبانشان نقش بسته بود، اما همین که زخم های روی صورت لوئیس را دیدند چهره شان را چنان غم گرفت که هیچگاه آن دو را آنگونه ندیده بودم. فرد اخمی کرد، دستش را نزدیک یکی از زخم های عمیق که روی گونه ی لوئیس بود برد و از من پرسید:
_ چرا لوئیس...این...کی اینکارو کرده؟
جرج که همان حس فرد را داشت پرسید:
_به خاطر باباتون شکنجه تون دادن؟ کار اون اسنیپ عوضی و کرو بوده؟
منکه خشم و عصبانیت ام دست کمی از خشم آنها نداشت پاسخ دادم:
_ وقتی که هری،رون و هرمیون بیرون هاگوارتز آزاد بودن، ما مجبور بودیم اینجا به خاط نژادمون،خانواده مون ، افکارمون ،گروهمون ،دوستانمون و هر چیزی که فکرش رو بکنی شکنجه بشیم. ولی این به وضوح معلوم بود اون خوک کثیف ،کرو، واسه چی ما رو شکنجه میداد.
در همین لحظه جینی نیز به جمع ما پیوست و بلافاصله با دیدن صورت لوئیس نفسش را حبس کرد و لوئیس را در آغوش کشید و گفت:
_ خاله امیلی تمام مدت نگرانتون بود ولی ...
در همین لحظه هری رو به تمام کسانی که در اتاق بودند،گفت:
_باشه.
ناگهان همه ی سر و صدا ها خاموش شد و همگی گوش به زنگ و هیجانزده شدند. هری گفت:
_چیزی هست که باید پیداش کنیم . چیزی...چیزی که کمکون میکنه اسمشو نبر رو نابود کنیم. اون چیز اینجا توی هاگوارتزه. ولی نمی دونیم کجاشه . احتمالا چیزیه که مال ریونکلا بوده.کسی درباره همچین شئ چیزی نشنیده ؟ یا تا حالا به چیزی برنخورده که که مثلا عقاب ریونکلا روش باشه؟
امیدوارانه به گروه کوچک ریونکلایی ها نگاه کرد، به پادما ،مایکل،تری ، چو اما این لونا بود که پاسخ داد:
_خب، دیهیم گمشده ش هست.درباه ش بهت گفتم،یادته هری ؟دیهیم گمشده ی ریونکلا رو یادته؟ پدرم داره سعی میکنه نسخه ای از اون بسازه.
دیهیم گمشده ریونکلا؟ این همان چیزی بود که اسمشونبر را نابود میکرد؟ چگونه یک دیهیم می توانست وی را نابود کند؟ اصلا مگر دیهیم خیلی وقت پیش گم نشده بود...
همچنان در اتاق ضروریات بودم ولی جمعیت اتاق چندین برابر شده بود. مادرم پریشان بود و موهای نارنجی مجعدش که شباهت زیادی به موهای خواهر بزرگترش، خاله مالی داشت، نامرتب بودند. با چشم های قهوه ای نافذش به چشم هایم خیره شده بود. با قاطعیت گفت:
_درکت می کنم! ولی تو حق نداری به جنگ بری!
نگاهم را از چشمانش دزدیم و به دستم که حالا در دستش بود خیره شدم:
_من باید انتقاممون رو از اونا بگیرم! تو نمی دونی که...
لحن صدایش تغییر کرد میان حرف پید و گفت:
_نه! همین که گفتم! روپرت و رابرت میرن!
_پس هلن واسه چی میمونه؟
مادرم چرخشی به چشم هایش داد و دستش را از دستم بیرون آورد و روی سینه اش صلیب کرد:
_چون از تو بزرگتره و چون میخواد به مجروح ها کمک کنه! تو و لوئیس باید برید خونه!همین که گفتم!
وجودم پر از حس انتقام بود. حتی اگر به قیمت مرگم نیز تمام می شد باید انتقام ام را می گرفتم. سعی کردم که با لحن آرامی او را قانع کنم:
_مامان!
مادرم در پاسخ آهی کشید و ابرو هایش را بالا داد.در همین لحظه روپرت و رابرت از میان جمعیت به طرف من و مادرم آمدند. رابرت نگاهی به من و لوئیس کرد و گفت:
_ تو و لوئیس برید خونه. هر لحظه خطرناک تر میشه.
پدرم در همین لحظه در حالی که دست لوئیس را گرفته بود پشت سرمان آمد و گفت:
_هر چه زودتر باید برید.
به شدت احساس میکردم دیگر راهی نداشتم ، وانمود کردم که به حرف آن ها گوش داده ام و به آرامی گفتم :
_باشه.
در همین لحظه لوئیس نگاهی معترضانه به پدرم کرد و گفت:
_نه ! منم میخوام اینجا باشم!

 روپرت لبخندی زد و مشغول صحبت کردن با لوئیس شد.چشمانم را بستم و به انتقام فکر کردم.دیگر حتی کوچکترین صدایی از همهمه ی درون اتاق را نمی شنیدم. نمی توانستم در خانه منتظر بمانم . به آرامی چشمهایم را باز کردم و نگاهی به پشت سرم انداختم: افراد زیادی در حال رفت و آمد بودند؛ بعضی یکدیگر را هول می دادند و میخواستند هر چه زودتر خارج شوند، به آرامی از خانواده ام فاصله گرفتم و از لابلای جمعیت به آرامی به طرف در حرکت کردم . در نیمه های راه بودم که متوجه نگاه رابرت به خودم شدم. در همین لحظه او با عجله تعداد زیادی را هل داد و با عجله به طرفم آمد اما من خیلی سریع تر از او خودم را به در خروجی رساندم: راه رو تاریک بود و اندکی از نور مهتاب از لابلای حفاظ پنجره قسمتی از آن را روشن کرده بود.
به سرعت و بدون هدف شروع به دویدن کردم. صدای رابرت را که از پشت سرم اسم ام را صدا می زد شنیدم. از صدای قدم هایش فهمیدم که او نیز می دود. سرعتم را بیشتر کردم. انرژی عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. به یکی از پیچ های راه رو رسیدم ، نتوانستم سرعتم را کنترل کنم و به یکی از زره هایی که در آنطرف راه رو بودم خوردم و روی زمین افتادم. زره با صدای بلندی از هم پاشید:
_ اینقدر خودخواه نباش! حداقل به خاطر لوئیس!
بدون توجه به این حرف رابرت که از یکی از راهرو های قبلی می آمد، بلند شدم و به دویدنم ادامه دادم. درست مثل اینکه در حال جارو سواری بودم و یکی از مهاجم های تیم حریف دنبالم بود . قلبم با شدت می تپید و نفس نفس میزدم. هر طوری که شده باید به جنگ میرفتم. نمی دانستم در کدام طبقه یا حتی کجای هاگوارتزم. دیگر پاهایم توان دویدن نداشتند. لحظه ای بدون توجه به صدای پاهای رابرت که از دور می آمد ایستادم و به اطرافم نگریستم. درست رو به رویم در انتهای راه رو یک نقاشی اسب بالدار نقره فام که مو هایش در باد تکان می خورد و در حال پرواز بر فراز یک جنگل انبوه بود ، قرار داشت . نقاشی روی یک پرده ی موج دار بود. به طرفش رفتم و خودم را پشت آن پنهان و نفسم را حبس کردم: تاریکی مطلق . پرده جلویم را گرفته بود و نمی توانستم به جز تاریکی چیزی را ببینم. به آرامی نفس کشیدم و به دیوار تکیه دادم. اما آنچه پشتم بود، مانند دیوار های دیگر هاگوارتز سنگی و سرد نبود بلکه جنس آن از چوب بود. به آرامی در همان حال سعی کردم که سطح ناصاف و زبر آنرا که با خاک پوشیده شده بود را حس کنم.
صدای قدم های رابرت ،‌که حالا نزدیک شده بود‌ ، قطع شد و جای آنرا صدای نفس نفس زدنش را گرفت. دوباره چند قدم برداشت و سپس فریاد زد:
_ نیایش... کجا رفتی؟...برای چی این کار ها رو میکنی؟ خیلی های دیگه واسه جنگیدن هستن! تو باید بری خونه! بی خودی بقیه رو نگران نکن!
در همین لحظه صدای دویدن چند نفر در راه روی بقلی به گوش رسید. رابرت که انگار فکر می کرد ممکن است من هم جز آن چند نفری که در آنجا بودند باشم به آن طرف رفت. مدت زیادی را بدون تحرک و هیچ صدایی همان جا سپری کردم. سر انجام زمانی که مطمئن شدم رابرت از آنجا رفته است ، به آرامی چوبدستی ام را در آوردم و زیر لب گفتم:
_ لوموس.
چوبدستی روشن شد و نور آن فضای پشت پرده را نورانی کرد. نور آبی رنگ چوبدستی ام باعث شد که بتوانم بافتهای ضخیم پرده را ببینم. پرده را به آرامی کنار زدم و به راه روی خالی و تاریک چشم دوختم. سپس به آرامی در امتداد آن شروع به قدم زدن کردم. به طرف راه رو ای که رابرت به آنجا رفته بود ، رفتم. نور مشعل ها انتهای راه رو را روشن کرده بود. طوری که سکوت آنجا را نشکنم شروع به دویدن کردم . یعنی بقیه چه حالی داشتند؟ لوئیس کجا رفته بود؟ آیا در اشتباه بودم و باید باز می گشتم؟ ولی...
به راهم ادامه دادم و سر انجام به پیچ راه رو نزدیک شدم و صدای آرام سوختن مشعل های روی دیوار را که تنها صدایی به جز تپش قلبم می شنیدم به گوشم رسید. چوبدستی ام را خاموش کردم و به جای آن یکی از مشعل های روی دیوار را برداشتم:هنوز هم برای بازگشتن دیر نبود ... نگاهی به پشت سرم انداختم. شاید حق با رابرت بود. شاید بهتر بود با لوئیس به خانه بازمیگشتم ... ولی هلن می توانست با او به خانه برود و یا هر کس دیگر.
به راه رفتنم ادامه دادم و مشعل را جلویم گرفتم. همچنان در راهرو تنها بودم و کسی در آنجا نبود. پنجره ای را در راه رو دیدم و به طرفش رفتم. مشعل را از جلوی پنجره کنار بردم تا به جای انعکاس چهره ی نگران خودم بتوانم بیرون را ببینم. وحشتناک بود. جمعیت زیادی که همگی ردا های سیاه بر تن داشتند هاگوارتز را محاسره کرده بودند و همه ی آنها چوبدستی هایشان را بالا گرفته بودند و طلسم های متعددی به حفاظ نامرئی دور هاگوارتز می زدند و در حفاظ شکاف ایجاد می شد. درست مانند این که حفاظ با هر انبوه طلسم می سوخت. نا خودآگاه از پنجره فاصله گرفتم و به دیوار چسبیدم. جمعیتشان خیلی بیشتر از آن چیزی بود که فکر می کردم . حال دیگر برای ماندن یقین داشتم. زیر لب گفتم:
_ خدای من! یعنی تعداد محفلی ها به تعداد اونا میرسه؟
و سپس شروع به دویدن کردم تا هر چه زودتر به جایی بروم که بتوانم به بقیه کمک کنم . با عجله و ترس در امتداد راهرو ها و پله ها میدویدم تا به جایی برسم که بتوانم کسی را ببینم. موقع پایین آمدن از یکی از پله ها پایم پیچید و سکندری خوردم . اما بعد دوباره شروع به دویدن کردم. که یکی از دختر های سال پنجم اسلیترینی را دیدم که داشت با یکی از هم گروهی هایش جرو بحث میکرد کمی که پیش رفتم ، فهمیدم که در یکی از راه رو های طبقه ی سوم هستم . مشعل را که حالا خاموش و سرد شده بود به طرفی انداختم و چوبدستی ام را درآوردم.
_بوم!
انفجار عظیمی رخ داد. صدا به حدی بلند بود که حس می کردم انفجار درست در کنارم رخ داده است. از شدت آن هر آنچه که در راهرو بود در کسری از ثانیه میان زمین و هوا قرار گرفت. حتی مجسمه های سنگی هیپوگریف های انتهای راهرو نیز مانند من و آن دو دختر اسلیترینی به هوا رفتند و تمام شیشه ها با شدت شکستند.
با سر روی زمین افتاده بودم و زمین پر از تکه های شیشه بود.از ترس تمام بدنم سرد و بی حس شده بود . برای چند ثانیه از جایم تکان نخوردم و به آسمان نیمه ابری آن شب و صدا های فریادی که هیچ شباهتی به آرامش ماه و ستارگان نداشتند نگاه کردم. اما درست چندثانیه بعد از زمین بلند شدم و با ترس و وحشت سعی میکردم که جلوی لرزش دستانم را بگیرم تا بتوانم چوبدستی ام را از میان شیشه های شکسته بردارم.
بار دیگر بدون اینکه بدانم راهم را درست میروم یا نه شروع به دویدن کردم. مگر میشد راهرو هایی که هزاران بار از آن ها عبور کرده بودم را به این راحتی از یاد ببرم؟ با وجود تمام نعره ها و فریاد هایی که از پنجره های شکسته وارد می شدند خود راهرو ها آرام به نظر می رسیدند.
ظاهرا من تنها کسی بودم که در این راهرو ها در حال دویدن بودم. اما طولی نکشید که سکوت و آرامش اندکی هم که در راهرو ها بود از بین رفت: صدای شکستن اشیاء مختلف ، ورد ها، نعره ها و فریاد ها از طبقه ی پایین می آمد.
چوبدستی ام را محکم در دستم گرفتم و به دردی که از فرو رفتن تکه هایی از شیشه که روی پوستم باقی مانده بود بی توجهی کردم. حالا وقتش بود. من هم باید به نبردی که در پایین بود می پیوستم؛ اما قبل از اینکه حتی قدمی به طرف پله ها بردارم، سه مرگخوار با ردای سیاه و نقاب وارد شدند. ناخودآگاه چوبدستی ام ا به طرف یکی از آنها گفتم و فریاد زدم:
_ انگور جیو!
یکی از مرگخوار ها که بدنش درحال متورم شدن بود نقابش را درآورد و به طرفم دوید. اما دو مرگخوار دیگر که اصلا متوجه وی نشده بودند شروع به جنگیدن با محفلی هایی که از پله ها بالا می آمدند، شدند.مرگخوار که ظاهرا از اینکه یک بچه او را طلسم کرده بود خشمگین شده بود ، فریاد زد:
_آواداکداورا!
نور سبز رنگی درست از بالای سرم گذشت و به دیوار خورد.چوبدستی ام را به طرف بدن متورم اش گرفتم و گفتم:
_پتریفیکوس توتالوس!
اما مرگخوار به موقع جاخالی داد و طلسم فقط به انتهای ردای سیاهش خورد. بدون توجه به مرگخوار که حالا از شدت تورم صورتش غیرقابل تشخیص شده بود شروع به دویدن کردم و از کنار یکی از مرگخوارها که در حال جنگیدن با یک لباس رزمی بود گذشتم و با عجله از راه پله پایین رفتم. انبوهی از طلسم های مختلف ذهنم را فرا گرفته بود. راهرو شلوغ بود و افراد زیادی درحال دوئل کردن و جنگیدن بایکدیگر بودند و ظاهرا کسی به من توجهی نمی کرد. ناگهان به یاد برادرم لوئیس افتادم. اگر یکی از مرگخوار ها او را میدید...بی شک چشمان آبی روشنش، موهای نارنجی اش، بینی و تک تک اجزای صورتش که شباهت زیادی به صورت پدرم داشتند برای او خطر به حساب می آمدند...خدا می دانست که مرگخوارها چقدر از پدرم متنفر بودند. درهمین افکار بودم که ناگهان از میان آن همه سر و صدا و طلسم های متعددی که از کنارم رد میشدند، فریاد یکی از برادرهایم را شنیدم. در تشخیص صدای رابرت و روپرت زیاد ماهر نبودم اما می توانستم به خوبی از روی تفاوت های کوچکی که در چهره شان داشتند آنها را از هم تشخیص دهم. رنگ چشمان هر دویشان به پدرم رفته بود. هردویشان موهای نارنجی روشن صاف و صورت بیضی شکلی داشتند. به طرف صدا که احساس میکردم از پیچ راهرو که آمده بود رفتم.
سعی کردم که از طلسم ها جاخالی بدهم و هرچه زودتر خودم را به صدای برادرم برسانم. با عجله از میان جمعیت رد می شدم که ناگهان متوجه سوختن ردایم شدم . ردایم را بدون باز کردن گره اش از سرم در آوردم و به گوشه ای پرت کردم. ناگهان از میان جمعیت برادرم را دیدم: با اینکه تا قبل از آن چوبدستی ام را محکم در دستم گرفته بودم، طلسم های متعددی در ذهنم بودند ولی در آن لحظه همه چیز درست عکس قضیه شده بود. حس کردم که یک سطل آب یخ رویم ریخته بودند. دلم هری پایین ریخت و چوبدستی ام از دستم افتاد . ناخواداگاه فریاد زدم:
_رابرت!
یکی از مرگخوار های درشت هیکل که نقابش هنوز روی صورتش بود، برادرم را از پشت گرفته بود و مرگخوار دیگری که از آن زاویه فقط موهای ژولیده و نامرتب اش و ردای سیاه اش را می توانستم ببینم ، درست مانند یک سگ وحشی درحال از هم دریدن گلوی رابرت بود. تمام بدنش را خون فرا گرفته بود و نگاهش به نقطه ای روی زمین خیره شده بود...
بدون توجه به چوبدستی ام، به طرف مرگخواری که در حال کشتن برادرم بود دویدم و او را از روی برادرم کنار زدم. حتی از خود او هم وحشی تر شده بودم و با عصبانیت به صورتش چنگ انداختم. در همین لحظه چهره ای آشنا به همراه چند نفر دیگر به کمکم آمدند. پروفسور لوپین فریاد زد:
_ دیفندیو!
و ناگهان مرگخوار درشت هیکلی که انگار گیج شده بود، از برادرم جدا شد و به دیوار خورد. سپس دوباره برخواست و به همراه گری بک به سوی پروفسور لوپین طلسم های مرگ متعددی فرستادند. پروفسو لوپین هم در پاسخ به همراه سه نفر از اعضای محفل ،که نمی توانستم اسمشان را به خاطر بیاورم و آنها را فقط از روی چهره شان می شناختم، شروع به جنگیدن و دوئل با آنها کرد. بدون توجه به اتفاقاتی که درحال وقوع بود کور کورانه بدنبال چوبدستی ام گشتم.اشک جلوی چشمانم را گرفته بود و نمی توانستم به وضوح جلویم را ببینم.باید چوبدستی ام را پیدا می کردم تا به برادرم که در حال مرگ بود کمک کنم. نمی دانستم که چشمانم درست می دیدند یا نه، ولی ناخودآگاه به سمت تکه چوب تیره ای که روی زمین بود هجوم بردم و درست بعد از
اینکه دستان سرد و لرزانم چوبدستی را حس کردند، دست کثیف و خون آلودی روی دستم فرو آمد. چوبدستی را زودتر از او برداشتم و بدنبال حرکت دستم، او دستم را چنگ زد . حتی به پشت سرم هم نگاه نکردم و با عجله به طرف برادرم دویدم. رابرت در حالی که غرق در خون شده بود روی زمین زیر یکی از پنجره های شکسته هاگوارتز دراز کشیده بود و زنی که موهای نسبتا بلند قرمز رنگش به نظر می رسید هر لحظه قرمزتر میشد، بالای سرش ایستاده بود .
همین که به برادرمرسیدم و صورت خون آلودش را دیدم چوبدستی ام را در آوردم و در حالی که روی زانوهایم نشسته بودم وردی را به زبان آوردم:
_ری آمریستو.
هیچ تغییری در جراحتش ایجاد نشد. از شدت گریه در حال لرزیدن بودم. نفسم را حبس کردم و دوباره تمرکز کردم:
_رو کتر...
در همین درد شدیدی را در بازویم حس کردم. انگار که کسی در حال گزیدن بازویم به قصد کندن گوشتم بود . دندان هایش را که آستین لباسم را پاره کرده و در گوشتم فرو رفته بودند را حس کردم . احساس میکردم که هر لحظه ممکن است گوشتم از بدنم جدا شود ناخودآگاه فریاد زدم و درهمین لحظه زن مو قرمز طلسمی به طرفش فرستاد.
گری بک دندان هایش را از بازویم بیرون آورد و به طرف تانکس حمله ور شد. دستم را روی بازویم گرفتم و محکم فشار دادم. چوبدستی ام را به طرف جراحت عمیقی که روی گردن برادرم بود بردم و زیر لب گفتم:
_روکتریامن.
هیچ تغییری در زخمش ایجاد نشد. بار دیگر امتحان کردم و با صدای بلند گفتم:
_روکتریامن!
پرتو های خیلی ضعیف نوری که خبر از یک صبح ابری می دادند، از کنار پرده ی پنجره وارد اتاق می شدند و درست در کنار سرم قسمتی از کف اتاقم را روشن کرده بودند. از روی تختم به روی زمین افتاده بودم.چشمانم را محکم بستم و با دستانم صورتم را پوشاندم. هر دفعه با جزئیات تر از دفعه پیش می شد. از روزی که برادرم را از دست دادم تقریبا هر شب خوابش را میدیدم. حدودا یک هفته بود که دیگر خوابش را ندیده بودم. فکر می کردم که تاثیر معجون ارغوانی رنگی که مادرم برایم درست کرده بود دائمی باشد.
روتختی و بالشتم را که روی زمین افتاده بودند را در هم پیچاندم و روی تختم پرت دادم. پاتختی ام را باز کردم و دفتر زرد رنگ قطوری که در آن خاطراتم را می نوشتم درآوردم و شروع به نوشتن کردم:
چهارم آگوست
برای هزارمین بار خوابش را دیدم. همان صحنه های تکراری که جزئیات بیشتری پیدا کرده بودند. وقتی صبحم اینگونه آغاز میشود انگار یک نفر به من یادآوری میکند که صبح او نیز باید امروز آغاز می شید.
برادرت رابرت باید به همراه برادر دوقلویش روپرت، از پله ها پایین می آمد و درباره تیم محبوب کوییدیچ اش ، چادلی کنونز، که معتقد بود دوباره به اوج شکوه خود باز می گردد با روپرت بحث می کرد. مادرت مثل همیشه با نگاهش به آن دو می فهماند که نباید سر میز آنقدر درباره کوییدیچ بحث کرد.
امروز صبح او باید آغاز میشد نه صبح من.
با عصبانیت دفتر را که رویش چند قطره اشک ریخته شده بود بستم و به طرف کتابخانه ام پرت کردم. دفتر به یکی از قفسه های کتابخانه خورد و بعد از آن بی حرکت روی زمین افتاد. آنقدر ناراحت و عصبانی بودم که دلم میخواست برای همیشه به خواب بروم و از این دنیا فرار کنم . دلم می خواست پتویم را سرم بکشم و از دنیا فاصله بگیرم ولی هرگاه که چشم هایم را می بستم چهره اش می دیدم.
خم شدم و از زیر تختم کتاب ریاضیات جادویی سال پیش ام را در آوردم و مشغول حل کردن چند مسئله شدم و سعی کردم که با کاری متفاوت ذهنم را متمرکز چیز دیگری بکنم.

***
لوئیس در اتاق را محکم باز کرد و با صدای بلندی گفت:
_ پاشو یادت رفته می خواستیم بریم کوچه دیاگون؟
من که روی کتاب ریاضیات جادویی ام چمبره زده بودم و فکرم را روی آن متمرکز کرده بودم، از ورود ناگهانی لوئیس غافلگیر شدم و در حالی که با چشمان گرد شده به او خیره شد ژه بودم برنامه ی آن روز صبح را به یاد آوردم. باید برای خرید جارو به کوچه ی دیاگون می رفتم. اصلا زمان خوبی برای رفتن به کوچه ی دیاگون نبود. از آن بدتر عصر همان روز باید به همراه بقیه کوییدیچ بازی می کردم.
کوییدیچ و جارو از جمله چیزهایی بودند که مرا یاد برادرم می انداختند. برای همین بود که تا آنجایی که می توانستم از جارو سواری بعد از مرگ برادرم دوری می کردم و به جای آن سعی می کردم که خودم را با وسایل مشنگی و یا کتاب خواندن مشغول کنم. بیشتر از همیشه کتاب می خواندم و سعی می کردم که زیاد به چهره ی روپرت نگاه نکنم . زیرا شباهت وی با رابرت باعث گریه ام میشد.
_خب...باشه...الان میام پایین.
سعی کردم پاسخ لوئیس را بدهم.چندین ورقه ای که روی زمین بودند را لای کتاب ریاضیات جادویی گذاشتم و سپس آنها را سر میز انداختم.

آنروز صبح مانند همه ی صبح های دیگر در خانه مان البته بعد از مرگ رابرت بود. برادرم روپرت با پدرم درمورد افزایش جن های خاکی باغچه صحبت می کرد و لویس هم با دقت به آنها گوش می کرد. وانمود به غذا خوردن می کردم و با بازی کردن با غذایم سعی می کردم خودم را از دست سئوال های احتمالی که مادرم ممکن بود از من بپرسد نجات دهم. با اینکه می دانستم هیچوقت غم از دست دادن رابرت را فراموش نکرده است ، ولی نمی خواستم باز هم آنرا به او یادآوری کنم.
قاشق عسل را تا آخر ظرف شفاف عسل فرو بردم و آنرا به چپ و راست تکان دادم. سپس آنرا بیرون آوردم و قاشق را بالای ظرف گرفتم تا عسلش خالی شود. وقتی برای بار دوم مشغول این کار شدم مادرم که انگار تمام مدت مرا زیر نظر داشته بود، گفت:
_این چه کاریه نیایش؟ صبحانه ت رو بخور دیگه!
لبخند ساختگی زدم و گفتم:
_من دیگه سیر شدم.
سپس بدون توجه به نگاه خیره ی مادرم و سکوتی که ناگهان سر میز ایجاد شد ، صندلی ام را عقب بردم و به اتاقم رفتم. نگاهی به اتاق به هم ریخته ام کردم : انبوهی از کتاب های مختلفی که شب پیش خوانده بودم به علاوه ی کتاب ریاضیات جادویی ام که لایش چند برگه بود روی میز مطالعه ام قرار داشت. کمی آنطرف تر دفتر خاطراتم در حالی که باز شده بود روی زمین افتاده بود.

پتو و بالشتم نیز روی تختم مچاله شده بودند و اتاقم کاملا نامرتب بود. بدون توجه به آن همه نامرتبی در کمدم را باز کردم تا لباس هایم را برای رفتن به کوچه ی دیاگون آماده کنم. اما همینکه در کمدم را گشودم تعداد زیادی از ردا هایم و بقیه لباس هایم بیرون ریختند.
با نا امیدی روی انبوهی از لباس هایم که روی زمین بودند نشستم. باز هم مانند دفعه های پیش افسون افزایش حجمش از بین رفته بود. باید یک طلسم بهتر و ماندگار تر را انتخاب می کردم که مجبور نباشم تقریبا هر سه هفته یکبار با این وضعیت مواجه شوم.
همانطور که نشسته بودم لباس هایم را کنار زدم و بدنبال یکی از ردای آبی رنگم که سال پیش خریده بودم گشتم. اما هر نوع ردایی از جمله ردا های مهمانی، کوییدیچ و حتی ردای قدیمی هاگوارتز جلوی دستم می آمدند به جز ردای آبی رنگم. از جایم بلند شدم و نگاهی به کمد کوچکم انداختم ولی خالی بود.
با اینکه عادت نداشتم لباس هایم را زیر تخت بیندازم ولی خم شدم و رو تختی ام را کنار زدم و نگاهی به زیر تخت انداختم: زیر تختم همه جور خرت و پرتی مانند کتابهای درسی سال گذشته، جعبه ی کاغذ های پوستی، دفتر های نقاشی کودکی ام و هخلاصه همه چیز بود به جز ردایم.
با نا امیدی روی تختم نشستم و سعی کردم جای دیگری را که ممکن بود ردایم را در آنجا پیدا کنم انتخاب کنم. اما کمی بعد آنروزی را که با آنا به جارو سواری رفتم را به خاطر آوردم که ردایم چکونه کثیف و گلی شده بود.شاید بهتر بود امروز اصلا ردا نمی پوشیدم و مثل مشنگ ها به کوچه ی دیاگون می رفتم. از جایم بلند شدم و نیمی از لباس ها را به زور در کمد گذاشتم و بقیه را روی تختم انداختم. سپس از میان آنهایی که روی تخت بودند، یک پیراهن نخی زرد و مشکی را برداشتم و پوشیدم. موهایم را پشت سرم بستم و سپس لیست وسایلی که باید می خریدم را که روی یکی از قفسه های کتابخانه ام بود را به همراه چوبدستی ام توی کیف ام گذاشتم.
طولی نکشید که مادرم،لوئیس و روپرت نیز آماده شدند و همه جلوی شومینه منتظر ماندیم تا با پودر پرواز به کوچه ی دیاگون برویم. اول از همه مادرم و سپس لوئیس رفت و بعد از آنها من هم دستم را توی کاسه ی چوبی ای که پودر پرواز در آن بود کردم و یک مشت از آن را برداشتم و داخل شومینه رفتم پودر را ریختم و هم زمان فریاد زدم:
_کوچه ی دیاگون.
طولی نکشید که در کنار مادرم و لوئیس در کوچه ی دیاگون ظاهر شدم. کوچه ی دیاگون مانند قبلا بود. قبل از اینکه ولدمورت و مرگخوار هایش مغازه دار هایش را بکشند و یا آنها از ترس مغازه هایشان را ببندند. تا جایی که من می توانستم ببینم همه ی مغازه ها باز بودند و مثل همیشه ساحره ها و جادوگر های زیادی برای خرید به کوچه ی دیاگون آمده بودند. روپرت نیز کمی بعد درست در کنار ما با صدای پاق ضعیفی ظاهر شد. مادرم به او اجازه ی آپارات کردن را داده بود ولی به من این اجازه را نداد زیرا به نظر او هنوز آنقدر در اینکار مهارت نداشتم که بتوانم مسافت های طولانی را آپارات کنم. ولی به نظر خودم که می توانستم حتی تا نزدیکی هاگوارتز هم اپارات کنم.
مادرم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت:
_ خب ، اول از کجا شروع کنیم؟
من که دلم می خواست هرچه زودتر به مغازه کتابفروشی بروم گفتم:
_ فلوریش و بلاتز . اول بریم اونجا.
مادرم نگاه دقیقی به من انداخت و گفت:
_ پس چرا ردا نپوشیدی؟
شانه هایم را بالا بردم و گفتم:
_دوباره طلسم افزایش حجم کمدم باطل شده بود. نتونستم ردایی رو که میخوام پیدا کنم.
لوئیس با شوق و ذوق گفت:
_بعد از کتاب فروشی بریم جارو فروشی!

 روپرت لبخندی زد و گفت:
_باشه. پس زودتر راه بیوفتیم چون نیایش تا فردا هم از کتابفروشی بیرون نمیاد.
در جواب لبخند مصنوعی زدم و سپس هر چهار نفرمان از میان جمعیت به طرف کتابفروشی رفتیم.طولی نکشید که روبه روی کتابفروشی بزرگ و قدیمی فلوریش و بلاتز بودیم. مثل همیشه ویترین مغازه کتابهای تازه به چاپ رسیده را که مرتب روی قفسه های قدیمی چوبی چیده شده بودند را نشان میداد. بالای ویترین درست زیر تابلوی قدیمی و خاک گرفته ای که کلمه ی "فلوریش و بلاتز" را روی چوب کنده کاری کرده بودند ، شخصی با دست خط مرتبی نوشته بود: "کتابهای درسی هاگوارتز در تمام سطوح موجود می باشد." نوشته روی کاغذ سفید رنگی نوشته شده بود و مرتبا تغییر رنگ می داد و از قرمز به زرد و از زرد به بنفش تبدیل می شد.
وقتی وارد کتابفروشی شدیم،بوی کتاب و کاغذ نو همان بویی که عاشقش بودم تمام فضای کتابفروشی را پر کرده بود. لیست کتابهای هلن را به مادرم دادم و خودم به طرف قفسه ها رفتم تا کتابهایم را بخرم. هیچ جای دنیا به اندازه ی کتابفروشی به من آرامش نمی داد. مخصوصا اگر مثل آنروز خلوت باشد و فقط چند نفر به آرامی میان قفسه ها راه بروند.اول از همه به طرف قفسه ی کتابهای مربوط به کوییدیچ رفتم . دستم را روی کتابهای مختلف کوییدیچ کشیدم و از کتابهای هیپوگریف یا جارو، تحولی در جارو های پرنده ، ایده هایی برای کوییدیچ ،زندگی بدون گوی زرین و... رد شدم جلد های هر کدام را زیر دستم لمس کردم تا به کتاب کوییدیچ در گذر زمان رسیدم. جلدش با کتابی که روپرت داشت فرق می کرد ولی قطرش مثل همان بود. جلد کتاب آسمان نیمه ابری لندن را نشان می داد و ابر های پنبه مانند روی کتاب به آرامی حرکت می کردند. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست. جلد کتاب به من آرامش می داد. کتاب کوییدیچ در گذر زمان را برداشتم و به طرف قسمتی ازکتاب فروشی رفتم تا هر چه زودتر کتابهای درسی ام را بخرم و بعد از آن بتوانم با خیال راحت بقیه کتاب هایم را بخرم. کتاب کوییدیچ در گذر زمان را روی میز فروشنده گذاشتم . لیست خریدم را درآوردم و به دختر که پشت میز بود نشان دادم و گفتم:
_ اگه میشه ده کتاب اول لیست رو برام بیارین.
دختر که تا به حال او را در مغازه ی فلوریش و بلاتز ندیده بودم لیست را جلوی صورت مثلثی شکل اش برد و با چشم های طوسی رنگش به لیست خیره شد. شک نداشتم دختر را قبلا دیده بودم. آن چشم های طوسی روشن اش ، پوست سفید رنگش که به نظر رنگ پریده می آمد ، موهای استخوانی رنگش که چهره اش را سفیدتر نشان می دادند، همه برایم آشنا بودند.لیست را از جلوی صورتش پایین آورد و سپس میان قفسه های متعددی که پشت میز بود شروع به جمع آوری کتاب ها کرد. چهره ی او حسابی ذهنم را مشغول کرده بود. شاید او را قبلا در هاگوارتز دیده بودم. نمی توانستیم همکلاس باشیم چون سنش دو یا سه سال از من بیشتر به نظر می آمد.شاید هم چهره اش شبیه یکی از اشخاصی بود که من می شناختم.
_چاپ جدید کوییدیچ در گذر زمانه؟
هرمیون از پشت سرم این جمله را گفت. موهای مجعدش را پشت سرش جمع کرده بود و یک بلوز قرمز رنگ را به همراه شلوار جین پوشیده بود. من که به میز تکیه داده بودم برگشتم و به هرمیون سلام کردم. او نیز در پاسخ به من سلام کرد و گفت:
_ فکر نمی کنم حتی خود آقای ویسپ یه روزی فکر می کرد که این کتابش تا این اندازه فروش داشته باشه.
لبخندی زدم و گفتم:
_ آره...این جلدش خیلی قشنگ تر از جلد قبلیشه... رون و هری هم اومدن؟
هرمیون چرخشی به چشم هایش داد و گفت:
_به محض اینکه پامون رو توی کوچه ی دیاگون گذاشتیم رفتن جارو فروشی. کتاباشونم قراره من بخرم.من نمی دونم اون مغازه چی داره؟
هرمیون هیچوقت علاقه ی زیادی را به کوییدیچ و جارو سواری نشان نداده بود. البته یکی دوبار جارو سواری او را دیده بودم. هم سطح بقیه جارو سواری می کرد و خیلی در این کار ماهر نبود. با تعجب پرسیدم:
_چجوری میخوای کتابای خودت و رون و هری رو تا جارو فروشی ببری؟
هرمیون کیف دستی منجوق دوزی شده ی کوچکی را بالا برد و گفت:
_با این؛ اینو با افسون افزایش حجم طلسم کردم و حتی بیشتر از اینم توش جا می گیره.
به یاد کمد خودم افتادم که به یک افسون افزایش حجم خوب نیاز داشت و گفتم:
_من چندتا افسون افزایش حجم مختلف رو روی کمدم اجرا کردم ولی همه شون بعد یه مدت نچندان طولانی از بین میرن.
هرمیون دستش را داخل کیف کوچک کرد و پس از چند ثانیه چوبدستی از را از آن در آورد و گفت:
_چوبدستی رو باید اینجوری تکون بدی و...
در همین لحظه دختر مو استخوانی ده کتاب را که روی هم گذاشته بود، روی میز گذاشت و گفت:
_ میشه سی و پنج گالیون.
سپس دستش را در موهایش کرد آهی کشید و به من خیره شد. کتاب کوییدیچ در گذر زمان را روی آنها گذاشتم و نگاهی به مادرم که چند قدم آن طرف تر مشغول ورق زدن یک کتاب بود کردم و گفتم:
_مامان اگه میشه این کتاب هارو حساب کن تا من برم و بقیه کتاب های لیستمو بخرم.
مادرم کتاب را که ظاهرا یک کتاب معجون سازی بود را بست و در قفسه اش گذاشت.هرمیون دستش را داخل کیفش برد سه تکه کاغذ پوستی از آن درآورد و روی میز گذاشت . به دختر که حالا مشغول مهر زدن کتابها بود گفت:
_ این کتاب ها رو هم برای من بیار.
سپس برای چند ثانیه به دختر خیره شد.مثل اینکه چهره ی دختر برای او نیز آشنا بود. اما بعد از چند ثانیه نگاهش از دختر برداشت و باهم به سمت قفسه کتاب ها حرکت کردیم. اما چهره ی هرمیون طوری نشان می داد که هنوز مشغول فکر کردن است.جلوی یکی از قفسه ها ایستادم و کتابی به نام «یک افسون صد طلسم» را برداشتم و مشغول ورق زدن برگه های کرم رنگش شدم.کتاب را جلوی صورتم بردم و پرسیدم:
_تو اون دختره رو می شناسی؟
هرمیون مکثی کرد و با حواس پرتی گفت:
_کدوم دختره؟
کتاب را بستم و آن را برای خرید براداشتم و به طرف بقیه کتاب ها حرکت کردم. به آرامی سرم را برگرداندم و به دختر که مشغول جمع آوی کتابهای هرمیون بود کردم و گفتم:
_همونی که کتابهامو بهم داد. قیافه ش خیلی برام آشنا بود.
هرمیون یکی از کتابهای داخل قفسه ی تاریخی را برداشت و در حالی که صورتش را پشت آن پنهان کرده بود، از پشت کتاب گفت:
_نه.حتی برام آشنا هم نبود.
این حرف هرمیون مرا متعجب کرد زیرا اوهم طوری به دختر نگاه می کرد که گویی سعی می کرد او را به خاطر بیاورد. ولی ممکن بود که او در آن لحظه به چیز دیگری فکر می کرد. مثل این که چقدر دیگر باید درس ها را در زمان باقی مانده از تابستان مرور کند!
حدود نیم ساعت بعد، با تحدید های مادرم ، غرغر کردن های لوئیس و روپرت بالاخره به همراه هرمیون از کتاب فروشی بیرون آمدیم و درحالی که همه ی کتاب هایم را با استفاده از طلسم هرمیون در کیفم جا داده بودم به مغازه ی جارو فروشی رفتیم.هنگامی که در چند قدمی مغازه ی جارو فروشی بودیم، لوئیس از ما جدا شد و زودتر از ما خودش را به مغازه ی جارو فروشی رساند و از پشت ویترین به سه جارو آخرین مدل که در هوا معلق بودند چشم دوخت. از پشت شیشه پدرم،رون و هری را دیدم که باهم مشغول بررسی کردن یکی از جارو هایی که فروشنده به آنها نشان داده بود ، بودند.
زمین مغازه از چوب قهوه ای تیره رنگی درست شده بود که به نظر می رسید قدیمی باشد ولی تمیز بود . معلوم بود باوجود روز های بارانی لندن و کفش های گلی، با یک طلسم خوب تمیز مانده بود. روی دیوار مغازه جارو های مختلف زیادی آویز شده بودند که باوجود بزرگی فضای مغازه ، آن را را کوچکتر و دلگیرتر نشان می دادند.
لوئیس،روپرت،مادرم، هرمیون و من یکی پس از دیگری وارد مغازه شدیم و نزد بقیه رفتیم. رون نگاهش را به یکی از جارو های روی دیوار دوخته بود و آن چنان محو آن شده بود که متوجه ورود ما نشد.هری و پدرم مشغول بررسی کردن دم جاروی روی میز فروشنده بودند که با سلام من هرسه متوجه حضور ما شدند.
پدرم جارویی که روی میز بود را نشان داد و گفت:
_این به نظر مناسب میاد. قیمتش هم زیاد بالا نیست.
جلو رفتم و جارو را در دستم گرفتم. طولش به اندازه ی جاروی قبلی ام ورنگش هم نارنجی تیره بود . دم جارو کاملا مرتب بود و هیچکدام از آنها شکسته نبودند. دستم را روی بدنه ی جارو کشیدم و گفتم:
_خب...به نظر جاروی خوبی میاد... برای مهاجم ها خوبه؟
مرد میان سال قد بلندی که موهای مجعد خاکستری رنگ و پوست سفیدی داشت از پشت میز گفت:
_خوبه؟...این بهترین جاروییه که توی کل بریتانیا برای مهاجم ها وجود داره! از همین مارک بهتر هاشم دارم ولی اینم همه ی قابلیت های مهمشو داره! بقیه دیگه چیزای اضافی دارن.

جالب بود که تا قبل از اینکه او پاسخ سوالم را بدهد حتی متوجه حضور او هم نشده بودم و سوالم را از پدرم پرسیده بودم.آن روز اصلا روز خوبی برای رفتن به کوچه دیاگون نبود. خوابی که دیشب دیده بودم باعث شده بود تا دوباره پریشان شوم. درست مثل اینکه در دنیای دیگری بودم.همه اش ذهنم مشغول کارهایی بود که در گذشته باید می کردم. هزار و یک راه که ممکن بود جلوی مرگ برادرم را بگیرم.هزار و یک راه که ممکن بود بوسویله آن قاتل برادرم را خودم پیش از پروفسور تریلانی بکشم.

همه چیز مرا یاد رابرت می انداخت ولی بیشتر از همه این روپرت بود که هر بار به چهره اش می نگریستم مرا یاد برادر بزرگم که به خاطر من مرده بود می انداخت.بعد از مرگ برادرم ضربه روحی بزرگی خوردم. خیلی ها مثل مادرم همیشه به من می گفتند که مرگ رابرت تقصیر من نبوده است و او چه دنبال من می رفت و چه نمی رفت بالاخره به همراه بقیه در نبرد هاگوارتز شرکت می کرد ولی این کاملا واضح بود که اگر او در اولین لحظه های نبرد، که شدید تر بود و افراد کمتری کمک او می کردند، به خاطر من و برای این که دنبال من می گشت آن جا حضور نداشت، کشته نمی شد. همه اش به خاطر کارهای احمقانه ی من بود. از روزیی که برادرم را از دست داده بودم از غم و غصه ای که داشتم چیزی کم نشده بود بلکه در رفتار و کنترل احساساتم ماهر شده بودم. روز های اول نمی توانستم جلوی گریه کردنم را بگیرم و هر چند دقیقه یکبار درحالی که به گوشه ای خیره شده بودم شروع به گریه می کردم و با این کار باعث عذاب دادن بقیه از جمله مادرم شده بودم. پدرم از مادرم بیشتر خودش را می توانست کنترل کند و هیچگاه –البته به جز وقتی که برای اولین بار خبر مرگ برادرم را شنید– جلوی بقیه گریه نمی کرد ولی می توانستم به خوبی غم را در چهره اش بخوانم.دوهفته از مرگ رابرت گذشته بود که من در بدترین حالت ممکن قرار داشتم. غذایم را به زور و اجبار مادرم آن هم خیلی کم می خوردم و هر کاری که می خواستم بکنم ناخودآگاه اشک در چشم هایم جمع می شد. بغض گلویم را می گرفت و مانند پوست سیبی که در گلویم گیر کرده بود.هر وقت که روپرت را می دیدم حالم وحشتناک می شد. طوری که روپرت سه هفته به خانه ی خاله مالی رفت.نمی شد انکار کرد که او هم به اندازه ی من ناراحت نبود. بالاخره هر وقت خودش را در آینه می دید به یاد او می افتاد.روز های وحشتناک و سراسر غمی بود. اما بعضی ها به خاطر تمام شده دوران تاریکی و احساس امنیتی که بر گشته بود خوشحال بودند. اما من چگونه می توانستم خوشحال باشم در حالی که برادرم در کنارم مرده بود؟!روز ها در مورد این با خودم فکر می کردم که ای کاش باز هم ولدمورت و مرگخوار هایش بودند. باز هم با اضطراب در راهرو های هاگوارتز قدم می زدم، با ترس و حشت از حمله به خانه مان به خاطر اینکه پدرم یک کارگاه بود می خوابیدم. اصلا ای کاش من مرده بودم و برادرم هنوز زنده بود.ای کاش آن شب به خانه باز می گشتم.
در همین افکار بودم که ناگهان یک نفر شانه ام را تکان داد و افکارم جلوی چشمانم محو شدند. جینی موهای نارنجی بلندش را باز گذاشته بود و پیراهن بنفش زیبایی با گل های صورتی و یاسی کوچک که سرتاسر آن بود پوشیده بود.
_کجایی؟دارم باتو حرف می زنم!
با سردرگمی به چهره ی متعجب جینی خیره شدم و با من و من گفتم:
_بله؟ اصلا حواسم نبود. داشتم به...جارو... فکر می کردم.
جینی لبخندی زد و گفت:
_ خب اینی که توی دستته جاروی خوبیه. چند وقت پیش توی طفره زن درمورد یکی دو مدل بالاترش خوندم. البته به این جاروشم اشاره کرده بود ولی بحث اصلیش درباره ی سرعت دور زدن اون یکی مدل جاروش بود...جاروی نقره ای هشت...وای الان یادم افتاد یه بارم از یکی از هافلپافی ها که جاروی نقره ای هشت داشت این جارو رو گرفتم و باهاش تمرین کوییدیچ رفتم. تقریبا شبیه جاروی قبلیته با این تفاوت که یکم سریع تره...خب به نظرم اون یکی هم میتونه خوب باشه.
و با دستش به یکی از جارو های روی دیوار اشاره کرد و ادامه داد:
_ولی هری گفت که جارو های زیادی رو با پدرت دیدن ولی این جاروی نقره ای هشت از همه بهتر بوده....اگه می خوای بازم جارو هارو ببین.
برایم دیگر اهمیت نداشت. اصلا حوصله ی دیدن جارو های مختلف را نداشتم. دوست داشتم هرچه زودتر به خانه باز گردم و مشغول چیدن کتاب هایم در کتابخانه بشوم بلکه کتاب هایم بتوانند حالم را بهتر کنند. شانه هایم را بالا انداختم و سرم را تکان دادم. روی پاشنه پایم چرخیدم و به پدرم گفتم:
_همین خوبه...جینی هم میگه که تا حالا سوارش شده...تازه سریع تز از هیپو هست.
سپس با بی اهمیتی از جارو فروشی بیرون آمدم و گفتم:
_من می رم یه چرخی این دور و برا بزنم.
جینی نگاه محتاطانه ای به من و سپس به مادرم و خاله مالی انداخت و گفت:
_من و هرمیون باهات میایم.
سپس دست هرمیون را گرفت و هر سه تایی از مغازه بیرون رفتیم. هرمیون لبخندی زد و گفت:
_ وای پایان این سال هاگوارتز می تونیم بریم سر کار. به عنوان کارآگاه...باید خیلی بیشتر از سالهای قبل درس بخونیم. تازه من باید برای انجمن ت.ه.و.ع خیلی تلاش کنم.اگه بتونم جن های خونگی رو از این ظلم نجات بدم...یعنی اگه طوری بشه که اونا حتی یک نات ماهیانه حقوق بگیرن خیلی خوب میشه. بعد از اون می تونیم منتظر پیشرفت های بیشتری باشیم.می دونید من فکر کردم که شاید بشه با یه سخنرانی ساده در عین حال مهم بتونم جن های خونگی رو به گرفتن حقشون راضی کنم! برای همینم یه چندتا کتاب در خصوص جادویی و تاثیر گزار حرف زدن گرفتم. هرچند که قبلا توی هاگوارتز چندین تا از این کتاب هارو خوندم توی دنیای مشنگی هم همینطور...ولی باید بتونم به بهترین نحو سخنرانی کنم. طوری که جادوگرا و ساحره ها هم حقوق جن های خانگی رو بپذیرن. مشکل اصلی اینه که...
جینی که ظاهرا از حرف های هرمیون خسته شده بود گفت:
_آره. ماهم بهت کمک می کنیم هرمیون! وای امروز با مامانم یه ردای نو خریدم. بریم مغازه ی فرد و جرج؟

فرد و جرج! جینی هنوز هم اسم فرد را همراه جرج می آورد. درست مثل خودم که همیشه روپرت و رابرت را باهم می گفتم و یا حتی گاهی آنها را جابجا می گفتم.هرمیون لبخندی زد و گفت:
_آره شاید جرج قبول کنه که چندتا از اطلاعیه هایی رو که نوشتم بگیره! مغازه ی اون خیلی شلوغه! حتی اگه همه ی دیاگون خالی باشه اونجا همیشه مشتری داره!
لبخند مصنوعی زدم ،شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
_ آره خیلی خوب میشه.

***

آنروز واقعا بدترین روز برای رفتن به کوچه دیاگون بود مخصوصا بعد از آن خواب پر جزئیاتی که دیدم رفتن به جارو فروشی و دیدن جرج. تصور فرد و جرج بدون همدیگر برای هر کسی دشوار بود. آن دو همیشه در کنار یکدیگر بودند و همیشه در هرجا و در هر موقعیتی باعث خنده و شادی می شدند. حتی در بدترین شرایط ، در سخت ترین شرایط همه را شاد می کردند. امکان نداشت که یکبار آن دو را ببینی و لخند روی لب هایشان نباشد. با تو شوخی نکنند و باعث خندیدنت حتی در بدترین شرایط بشوند...ولی بعد از مرگ فرد ، جرج یک جور دیگر رفتار می کرد. دیگر نمی خندید و اگر می خندید دیگران او را می خنداندند و خنده اش کاملا مصنوعی بود. با این حال هنوز هم مغازه اش را اداره می کرد و هنوز هم اسم فرد کنار اسمش روی تابلوی مغازه شان بود...
فاصله ی جارو فروشی تا مغازه جرج با حرف زدن جینی در مورد هری و هرمیون در مورد جن های خانگی گذشت. تا جایی که دلم می خواست از آنها جدا شوم و یا هندزفری هایم را در گوشم بکنم و بدون توجه به آنها به راه ادامه بدهم. هرچند می دانستم که این کار آن ها برای بهتر کردن حال من بود. ولی نه تنه حرف های آن ها بلکه رفتن به مغازه ی جرج حالم را بدتر کرد.
در مقایسه با دفعات قبلی که به مغازه آمده بودیم، افراد زیادی در مغازه ی جرج نبودند. شاید چهار و یا پنج ساحره ی جوان که جلوی قفسه های "خوراکی های مسخره" ایستاده بودند و یکی از آنها که ردای فیروزه ای پوشیده بود شیشه ی صورتی رنگی را جلوی صورتش تکان می داد.بقیه ساحره ها هم مدام پچ پچ می کردند و نخودی می خندیدند. حدودا ده دقیقه ی بعد از ورود ما به مغازه و سلام و احوال پرسی با جرج که مو های نارنجی اش درست مثل خودش نامرتب بودند، بقیه هم وارد مغازه شدند. روپرت جارو را که در یک بسته ی طویل مستطیل شکل بود ، دستش گرفته بود. لوئیس وقتی وارد مغازه شد با شوق و ذوق جرج را بغل کرد و درمورد جدید ترین بمب های کود حیوانی از او سوال کرد و مادرم با نگاهش به جرج فهماند که هیچ چیز در این باره به او نگوید. خاله مالی درست مثل اینکه هزار سال جرج را ندیده باشد پسرش را در آغوش گرفت و بوسید. رون هم به برادرش سلام کرد و به او دست داد . بعد از مدتی او هم به طرف قفسه ی "خوراکی های مسخره " رفت و چند تا از آبنبات های آبی رنگ که درون یک ظرف آبی رنگ کنار یک پاتیل صورتی از آبنبات های صورتی بودند را برداشت.
هرمیون که تا آن لحظه مشغول حرف زدن با من و جینی بود، مکثی کرد و به رون و چند ساحره ای که مدام در حال خندیدن بودند، خیره شد. جینی که ظاهرا متوجه علت اینکه چرا هرمیون بحث را درباره ی فواید کبد خرگوش در معجون کنترل اعصاب به پایان رسانده بود ، نشده بود گفت:
_راستی هرمیون عصر توهم واسه کوییدیچ میای؟
هرمیون با احتیاط نگاهش را از روی رون و ساحره ی جوان که مشغول صحبت کردن با او بود برداشت و گفت:
_...خب...من کوییدیچ ام زیاد خوب نیست...
در همین لحظه رون و ساحره ای که کنارش بود، شروع به خندیدن کردند. هرمیون حرفش را قطع و سپس اخمی کرد و بدون اینکه حرفی بزند به طرف رون و ساحره ای که با او درحال خندیدن با او بود رفت. جینی که تازه متوجه نگاه های هرمیون به رون شده بود گفت:
_هرمیون دیگه خیلی حساس شده!


***
هرمیون ردایش را روی نیمکت زیر درخت انداخت و با قاطعیت گفت:
_من می خوام مدافع باشم.
روپرت که مشغول باز کردن جعبه ی کوییدیچ بود، مکثی کرد، ابرو هایش را بالا داد و گفت:
_خب....باشه...ولی هر چیزی که بهت گفتم باید انجام بدی.
رون ردای هرمیون را از روی نیمکت برداشت ، به طرف او گرفت و گفت:
_مدافع؟ حالا چرا مهاجم میخوای بشی؟
هرمیون نگاه مغرورانه ای به او کرد و گفت:
_تو مشکلی داری؟
رون که کمی ترسیده بود و نگران به نظر می رسید، گفت:
_نه...ردا تو نمی پوشی؟ منظورم اینه که سردت میشه.آخه موقع جارو سواری...خب... اون بالا سردتره.
هرمیون ردایش را از دست رون گرفت و دوباره روی نیمکت گذاشت و گفت:
_نه من سردم نمیشه.
سپس بدون توجه به رون که از رفتارهای هرمیون بعد از بیرون آمدن از مغازه ی جرج متعجب شده بود ، به طرف پاک جاروی قدیمی که قبلا جاروی بیل بود رفت ، آن را بلند کرد و گفت:
_ شروع کنیم؟
روپرت نگاهی به من ، جینی ، هری و رون که جارو به دست ایستاده بودیم کرد و سپس گفت:
_آماده باشین میخوام توپ هارو آزاد کنم.
باد سردی وزید و موهای همه را مخصوصا هرمیون به هم زد. جینی و من که در طول چند سال کوییدیچ بازی کردن می دانستیم که همیشه باید موهایمان را برای کوییدیچ و جارو سواری ببندیم، هر دو موهایمان را محکم پشت سرمان جمع کرده بودیم. ولی هرمیون موهایش را باز نگه داشته بود. همین که خواستم به او پیشنهاد بدهم که موهایش را ببندد، سوار جارویش شد و با چوب مدافعی اش به طرف بالا حرکت کرد.

بیست دقیقه ای می شد که در حال جارو سواری در آن هوای سرد و ابری بودیم.من موفق شده بودم که سه گل به رون بزنم و جینی نیز چهار گل به هری، که اصلا نمی توانست دروازه بان خوبی باشد، زده بود. همین که جینی نزدیک هری میشد، هری بعد از چند ثانیه تازه متوجه سرخگون می شد و جینی می توانست به راحتی گل بزند. واقعا از هری که یک جستجوگر کوییدیچ ماهر بود، بعید بود که آنقدر کند باشد.
جاروی جدیدم، جاروی نقره ای هشت، واقعا جاروی خوبی بود. برعکس آنچه که فکر می کردم، جاروی با سرعتی بود و سرعتش نسبت به جاروی قدیمی روپرت که به من رسیده بود خیلی بهتر بود. به راحتی می توانستم با آن تغییر جهت بدهم،به طرف بالا حرکت کنم و از جینی جلو بزنم.البته مثل همیشه جارو سواری جینی و البته سرعت جاروی جینی خوب بود. در آن لحظه سرخگون در دست من بود و داشتم با سرعت به طرف دروازه ی رون می رفتم که به او گل بزنم و در عین حال سعی می کردم از بازدارنده فرار کنم که پشت سر من در حرکت بود. سرخگون را در دستم نگه داشته بودم و با تمام سرعتم در حرکت بودم. جینی پشت سر من، هر لحظه در حال نزدیک شدن به من بود. می توانستم برخورد ردایم ، که باد در آن پیچیده بود، را با جینی حس کنم.چند سانتی متر پایین رفتم و در جهت عکس شروع به حرکت کردم، سپس به طرف بالا حرکت کردم و دوباره به سمت دروازه رون رفتم. جینی از من عقب ماند و نتوانست خودش را به من برساند و سر انجام سرخگون را به طرف دروازه ی رون پرتاب کردم، و خوشبختانه رون نتوانست به موقع آن را بگیرد و گروه هایمان مساوی شدند.
روپرت با چوبدستی اش برای هر تیم سه دروازه ی دایره ای شکل ، که از نور درست شده بودند ، ساخته بود. دروازه ی گروه من،هری و هرمیون قرمز بود و دروازه ی روپرت،رون و جینی طلایی. اندازه یژهای دروازه ها درست شبیه دروازه های هاگوارتز بودند و اگه سرخگون به خود دروازه ها می خورد ، نمی توانست از آن رد شود. درست مثل یک دروازه ی واقعی.
وقتی بچه بودم همیشه مثل لوییس، جارو سواری و کوییدیچ رابرت و روپرت را تماشا می کردم. همیشه روی نیمکت قدیمی مان زیر درخت می نشستم و با علاقه به بازی آن دو نگاه می کردم. تا قبل از اینکه هشت سالم شود، خیلی کم پیش می آمد که من هم همراه آنها جارو سواری کنم. اما سرانجام وقتی در هشت سالگی برای اولین بار خاله موریل را دیدم، خاله موریل باعث شد که من هم به همراه برادرهایم جارو سواری کنم. آن هم به عنوان یک مهاجم.
مادرم از دو روز پیش از اینکه خاله موریل، به خانه ی ما بیاید، همه ی خانه را حتی زیر تخت من را هم تمیز کرده بود. همه ی خانه می درخشید و معجون خوشبو کننده ای که مادرم درست کرده بود و در خانه پاشیده بود، باعث می شد که احساس آرامش خاصی به آدم دست بدهد. شاید مقدار کمی معجون آرامش بخش هم درون آن معجون ریخته بود. به هر حال کوچکتر از آن بودم که بتوانم ترکیبات دقیق معجون را تشخیص دهم. قالیچه های کنار شومینه، آشپزخانه و تمام اتاق ها با طلسم روی زمین چسبیده شده بودند تا حتی یک سانتی متر از جایشان تکان نخورند. قاب عکس های بالای شومینه ، روی دیوار راه پله، و حتی نقاشی هایی که روی دیوار اتاقم چسبانده بودم، با دقت تمیز شده بودند و آنها هم محکم به دیوار چسبیده بودند. طوری که وقتی چند ماه بعد خواستم یکی از نقاشی هایم را که تصویر یک دختر در حال جارو سواری را نشان می داد از روی دیوار در آورم ، موفق نشدم و تا دوسال بعد نیز موفق به این کار نشدم. حتی پدرم نیز نتوانست آن را از دیوار جدا کند و هیچ طلسمی کارساز نبود.گلدان های روی میزعسلی ها همه تمیز شده بودند و مادرم گل های قرمز و تازه ای درون آن گلدان های کوچک شیشه ای قرار داده بود. تمام خانه جارو شده بود و تمام شیشه ها نیز تمیز شده بودند و تا دوروز آینده با طلسم مادرم کثیف نمی شدند. پرده های قرمز رنگ همه ی پنجره ها کشیده شده بودند و نور خانه را شمع ها و چراغ هایی که با آتشی که بیش از حد قرمز نشان می داد( که احتمال زیاد علت آن هم طلسم مادرم بود) روشن شده بود. با این که شعله های شمع ها و چراغ ها قرمز بودند ولی نور و روشنایی آنها عادی بود. البته در بقیه نقاط خانه هم چند توپ نور آبی رنگ نورانی وجود داشت.مادرم اتاق های همه مان را تمیز کرده بود و برای همه مان لباس های جدیدی که هیچکداممان دوست نداشتیم خریده بود و مجبورمان کرده بود که جلوی خاله موریل آن لباس ها را بپوشیم. لباس من یک پیراهن بلند سرمه ای بود که تا پاهایم می رسید و جز یک کمر بند سفید روی کمرم هیچ مدل دیگری نداشت. بعد از اینکه آن لباس را جلوی خاله موریل پوشیدم، هیچگاه آن را به تنم نکردم.
وقتی خاله موریل به خانه مان آمد، همه چیز خوب پیش رفت. البته این مدت زیادی طول نکشید. این آرامش درست زمانی که مادرم مرا صدا زد که از پله ها طوری که او گفته بود و هزاران بار گوشزد کرده بود، بعد از روپرت و رابرت، به آرامی پله ها را پایین آمدم و پیراهنم را طوری گرفته بودم که به پاهایم گیر نکند. سرانجام وقتی نزد خاله موریل، که یک کلاه نوک تیز کله غازی تیره را که رویش چند گل خشک قرار داشت و یک ردای بلند کله غازی را نیز پوشیده بود رفتم، سعی کردم با وجود موهای مجعد خاکستری و چهره ی عبوسش نترسم و بدون اینکه صدایم بلرزد به او سلام کردم و گفتم:
_خوش اومدین خاله موریل .
مادرم که انگار از کار من راضی بود، لبخندی زد . اما چهره ی خاله موریل چیز دیگری را نشان می داد.چشم های ترسناکش گرد شده بودند و دهانش را باز کرده بود و ابرو هایش را بیش از پیش در هم فو برده بود:
_ یه ویزلی با موهای قهوه ای؟!
ناخودآگاه ابرو هایم را بالا دادم و سعی کردم موهایم را ببینم.اما آنقدر مادرم موهایم را محکم بسته بود که نمی توانستم حتی یک تار مویم را ببینم. چهره های رابرت و روپرت که پشت سر خاله موریل بودند و زودتر از من پایین آمده بودند ، مانند مادرم تغییر کرد و نگران شدند. لحن خاله موریل واقعا وحشتناک بود! شاید اگر یک موش مرده را جلوی شومینه می دید ، لحنش به مراتب آرام تر از الآن بود. سر انجام خاله موریل ادامه داد:
_ ریش مرلین! یه ویزلی موقهوه ای!!این غیر ممکنه!شاید فشفشه باشه!خدای من حتما اینم مثل پسر عمه ی دختر خاله ی مادربزرگ مارتای پیر که زال به دنیا اومد فشفشه س.
منکه تمام آموزش ها و سفارش های مادرم را از یاد برده بودم با ترس و لرز گفتم:
_ من فشفشه روشن نکردم! قسم می خورم!
مادرم نگاهی به من انداخت و رو به خاله موریل گفت:
_ نه... فشفشه نیست! بالاخره نمیشه که همه ی ویزلی ها یه شکل باشن!
خاله موریل بدون توجه به مادرم گفت:
_ اما من می دونم که یه فشفشه س. اینو می تونی از اون چشمای قهوه ای روشن اش بفهمی. حتی یه نور جادو هم توشون نیست! حدس می زنم که هیچوت ، حتی وقتی که نوزاد بوده اشیا رو تکون نداده... مثلا عروسکش رو جابجا کرده باشه. حتما نقاشی هاشم متحرک نیستن. حتی یدونه از اونا!
مادرم بلافاصله گفت:
_ خب بعضی از بچه کنترلشون توی جادو بیشتر از بقیه س! اینو همه می دونن. رابرت هم همینجوری بود. ولی الان توی هاگوارتز...
خاله موریل وسط حرف مادرم پرید:
_هاگوارتز! اون دامبلدور حتی نمی تونست از خواهرش نگهداری کنه! اون مدرسه ای که اون اداره می کنه الان دیگه اصلا اهمیت و ارزشی نداره. حتی اون خواهر فشفشه ش هم اگه زنده بود می تونست از اون جا فارغ التحصیل بشه.
مادرم برای اینکه بحث را عوض کند گفت:
_به هر حال اینو سه سال دیگه می فهمیم. یعنی وقتی که نامه ی هاگوارتز برای نیایش بیاد. چرا قهوه تو نمی خوری؟
چشم های خاله موریل بار دیگر گرد شدند:
_ این دیگه چه جور اسمیه؟ واقعا که همه چیز تو اون پیتر ویزلی کاراگاه عجیبه! همه چیز! من خودم می دونستم که شما آخرش بچه های فشفه به دنیا میارید. تازه فکر می کردم تک تک بچه هاتون فشفشه بشن. حالا یدونه که چیزی نیست. جغد هاگوارتز تا صد سال دیگه هم واسه این ویزلی مو قهوه ای نمیاد چون نمی تونه جادو کنه.
سپس قهوه اش را از روی میز برداشت و مشغول خوردن آن شد. من که تازه متوجه منظور او شده بودم و از عصبانیت دست هایم را مشت کرده بودم و فشار داده بودم ، عصبانیت از چهره ام می بارید. حتی بیشتر از وقتی که متوجه شدم رابرت و روپرت عروسک هایم را تبدیل به سوسک کرده بودند. چند قطره اشک از گونه هایم به آرامی لغزیدند. با عصبانیت از پبه ها در حالی که پاهایم را روی آنها می کوبیدم ، بالا رفتم . ناگهان دامنم به پایم گیر کردو با صدای بلندی روی پله ها افتادم. در همین لحظه ناگهان فنجان قهوه خاله موریل در دستش شکست و تمام نور های خانه از بین رفتند و تنها نورخانه اندک خورشید بود که از پرده ها رد می شدند.خاله موریل جیغ کوتاهی کشید. مادرم چوبدستی اش را درآورد و یک توپ آبی رنگ کوچک را بالای سرشان درست کرد. در همین لحظه تمام فنجان های قهوه،قاب عکس های بالای شومینه ،گلدان ها و حتی چند تکه زغال از درون شومینه به طرف خاله موریل پرت شدند.خاله موریل جیغ بلندی کشید و درحالی که کیف کله غازی اش را جلوی صورتش گرفته بود فریاد زد:
_واقعا که امیلی! علت این اتفاق های افتضاح چیه؟ فکرنمی کردم اینقدر بی عرضه باشی که حتی روی وسایل خونه ت کنترل نداشته باشی! شایدم...شایدم مخصوصا این کارو کردی که منو زخمی کنی!
مادرم که انگار صبرش به پایان رسیده بود گفت:
_من بی عرضه ام؟این شمایید که باید یکم... حداقل اندازه ی یه پف کوتوله ملاحضه داشته باشید! وقتی به یه آدم بالغ اینقدر توهین می کنی از کوره در میره! چه برسه به یه بچه! واسه همینم اون کنترل جادوشو از دست داده و اینجوری شد.
خاله موریل با عصبانیت کیفش را برداشت و از همان راهی که آمده بود رفت و در را محکم پشت سرش بست. خانه برای مدت کوتاهی در سکوت فرو رفته بود. من روی پله ها نشسته بودم و از لای نرده ها رابرت و روپرت را که به شیشه های شکسته نگاه می کردند و مادرم را تماشا می کردم. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است. گیج شده بودم.ناگهان صدای خنده ی مادرم و سپس خنده ی برادر هایم سکوت را شکست. هلن از پشت سرم بدو بدو آمد و گفت:
_چی شده؟ چه خبر شده؟ پس خاله موریل کجاست؟
رابرت درحالی که می خندید گفت:
_همه جیز سر خاله موریل منفجر شد. هدف گیری نیایش خیلی خوبه! فنجونا دقیقا توی صورتش منفجر شدن!
هلن با دستش ضربه ای به صورتش زد و با تعجب گفت:
_مگه تو قهوه ها رو برای اون بردی؟ نکنه سینی رو توی صورتش چپ کردی؟
مادرم با خنده گفت:
_حتی از اون بدتر!
بر خلاف بقیه، من که حسابی ترسیده بودم و گیج شده بودم زیر گریه زدم.بعد از آن ماجرا رابرت و روپرت که می دانستند من عاشق کوییدچ بودم ، با هم به جارو سواری رفتیم. طولی نکشید که استعداد هایم در مهاجمی مشخص شد و من هم به همراه برادر هایم کوییدیچ بازی می کردم...
روز های خوبی بودند...بیشتر تابستان را مشغول جارو سواری با یکدیگر بودیم.جارو ی من زیاد حرفه ای نبود و فقط یک جارو برای بچه ها بود که بیشتر از سه متر بالا نمی رفت. ولی با تمام آن شرایط با برادر هایم در حیاط خانه مان کوییدیچ بازی می کردیم و همیشه درباره ی تیم کوییدیچی که در آیند تشکیل خواهیم داد بحث می کردیم. اولین بار رابرت بود که دروازه های نورانی را طراحی کرده بود. دروازه های با شباهت زیاد به دروازه های واقعی. برای همین اسم گروه کوییدیچمان را دروازه های نورانی گذاشته بودیم. البته کوییدیچ سه نفره کاملا متفاوت با کوییدیچ واقعی بود و گاهی بازی های جدیدی نیز با جارو می کردیم. چه روز های خوشی بودند. ای کاش من یک فشفشه بودم و هیچگاه به هاگوارتز نمی رفتم تا باعث مرگ برادرم شوم.
رون معترضانه گفت:
_ نه این گل حساب نیست! حواسم پرت بود. هنوزم سه چهار به نفع ماییم!
هری با جارویش از دروازه اش بیرون آمد و به جمع ما پیوست:
_این دیگه به ما مربوط نیست! باید حواستو جمع می کردی!
هرمیون دندان هایش را روی هم فشار داد و گفت:
_ این قدر غیر منطقی نباش رون!
رون گفت:
_ من غیر منطقی ام؟ من فقط حواسم پرت شده بود!
هرمیون توپ بازدارنده را از روپرت گرفت و گفت:
_ خب باید حواستو جمع می کردی!
_درضمن توپ از بالای دروازه رد شد!
_نه اصلا اینطور نیست! من با دوتا چشام دیدم از خود دروازه رد شد!
_تو که تو عمرت چند بار بیشتر کوییدیچ بازی نکردی!
_ درسته ولی به اندازه ی تو دست و پا چلفتی نیستم!
_من دست و پا چلفتی نیستم! فقط حواسم پرت شده بود.
هری میان بحث رون و هرمیون پرید و گفت:
_ تمومش کنید دیگه! بیخیال اصلا بازی تموم شد!
رون با عصبانیت گفت:
_ این تویی که غیر منطقی حرف میزنی هرمیون! همیشه وقتی که عصبانی میشی مثه یه هیپوگریف گرسنه غیر منطقی میشی!
هرمیون ضربه ی محکمی به توپ بازدارنده زدو توپ بازدارنده درست از بالای سرم رد شد و محکم به سر رون برخورد کرد.
پایان فصل ششم

دانلود فصل ششم:رابرت ویزلی 

منتظر فصل های بعد باشیدنیشخند

اگه درمورد فن فکیشن نظر ندی ایشالا اینترنتت قطع بشه!شیطاننیشخندعصبانی

 

/spanbr /

ن کارو کردی که منو زخمی کنی!

نوشته شده در ۱۳٩٩/٥/٢٢ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین