نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

 روی تخت دایی م کنار پنجره ای که رو به درخت موی در حیاط باز میشد در خانه ی مادربزرگم خوابیده بودم.چیز نامعلومی _شاید نسیمی که از پنجره به داخل وزید_ از خواب بیدارم کرد.دستم  را برای جست و جوی چوبدستی ام روی تخت تکان دادم.همین که چوبدستی ام را لمس کردم شکاف روی آن چشم هایم را کاملا باز و خودم را هشیار کرد:چوبدستی ام شکسته بود! روی تخت نشستم و به چوبدستی قهوه ای رنگم که از وسط به دو نیمه تقسیم و این دو نیمه توسط موی تکشاخ به هم وصل شده بودند خیره شدم. مطمئن بودم که یک نفر مخصوصا آنرا شکسته است.با عصبانیت و در حالی که دندان هایم را روی هم فشار می دادم از اتاق خارج شدم و در را محکم پشت سرم بستم .چوبدستی ام را به طرف کتابی که روی زمین بود گرفتم و فریاد زدم:وینگاردیوم لویوسا! ولی کتاب هیچ تکانی نخورد!بار دیگر امتحان کردم:لوموس. ولی سر چوبدستی روشن نشد.

هری رون و هرمیون روی کاناپه لم داده بودند.با پرخاش گفتم: چوبدستیم ...شکسته!

 در یک زمان دو احساس گریه کردن و اعصبانیت را  داشتم.دلم می خواست کسی که این کار را با چوبدستی ام کرده بود از وسط دونیم کنم.

هری از روی کاناپه برخاست و رو به من گفت: باید بریم یه جایی قایم شیم. ولدمورت بدجوری دنبالمونه.

_آره منم بدجوری دنبال اونم.

 _ولی نیایش الان وقتش نیست!
_هه. پس میشه بگی کی وقتشه؟

_ببین چوبدستیت شکسته! 

دیوانه وار فریاد زدم:خب میرم یکی گیر میارم!

هرمیون انگشت سبابه اش را جلوی دهانش گرفت و گفت:هیس! پیدامون می کنن ها!

به جای جواب دادن به او اخمی کردم و به طرف درب خروجی رفتم.تقریبا ده متر از خانه ی مادربزرگم دور شده بودم که یکدفعه احساس کردم کسی مثل مجسمه پشت سرم ایستاده و در حالی کا پوزخند می زند به من خیره شده است.قبل از اینکه کاری بکنم و یا برگردم چوبدستی ام را طوری گرفتم که شکستگی اش معلوم نباشد. برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم.

برای یک لحظه شل شدن زانو هایم را حس کردم. ادوارد کولن با ان چشم های قرمز و فک قفل کرده اش به من خیره شده بود.تمام تلاشم را کردم تا صدایم نلرزد:

_تو و دار و دسته ت هم رفتید طرف ولدمورت و مرگخوار هاش؟

_خیلی وقته که ما در خدمت لرد سیاهیم.

یک احساس درونی به من می گفت که اگر بدوی و فرار کنی او مثل یک سگ به تو حمله خواهد کرد.

_اگه از جات تکون بخوری با یه طلسم به وزغ تبدلیت می کنم .

_حتما می خوای این کارو با اون خلال دندون شکسته ت انجام بدی آره؟

_هه. درسته که یه خون آشامی ولی بازم یه مشنگی. تو هیچی درمورد چوبدستی نمی دونی.

پوزخند وحشتناکی زد و چند تا از دندان های سفید و تیزش نمایان شد.به پشت سرم نیم نگاهی کردم .نمی دانم چرا اینقدر هوا سرد شده بود. دست هایم را به هم مالیدم و گفتم:آدم برفی هیچ غلطی نمیتونی بکنی.

در همین لحظه بود که به سمتم حمله ور شد. همینکه می خواست دندان هایش را در گوشتم فرو کند سه نفر باهم فریاد زدند:استیوپفای.

آپارات کردم و خودم را غیب کردم و در کتابخانه ی ارشاد ظاهر شدم. چند نفری گفتند:ساکت!

خیلی عادی رفتار کردم.چشمم به یکی از میز های کتابخانه خورد که چند نفر از دوستانم را روی یک میز دیدم.انیس جلو امد و گفت:چرا اینقدر دیر  کردی؟

دستم را روی گردنم کشیدم و گفتم: 

یه...یه مشکلی پیش اومد.

یکی از صندلی ها را عقب کشیدم و بین فریما و آنا نشستم.سیمین رو به رویم کنار مطهره نشسته بود. سیمین داشت با صدای ارامی برای بقیه کتابی از استاین را می خواند.

من که حسابی دلشوره داشتم به اطرافم نگاه میکردم.به آنا گفتم:

استاین اصلا یه نویسنده نیست...

و خلاصه یک سری بحث کردیم که هی  توصیف های بیخودی و تکراری می کند . مثل تمام بحث هایی که همیشه داشتیم.

ناگهان تمام ماهیچه های بدنم منقبض شد.با دست هایم صندلی را فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم و دوباره خودم را غیب کردم.

اینبار روی چند پشت بام همراه هری،رون و هرمیون می دویدیم که ناگهان یک چوب که شباهت زیادی به چوبدستی داشت ولی چوبدستی نبود را روی زمین دیدم. انرا با خودم برداشتم و گفتم: گری بک توی کتابخونه بود.

انقدر دویدیم که به یک کوچه رسیدیم.ناگهان یک طلسم سبز رنگ از بالای سرم رد شد.

هرمیون و رون مشغول جنگیدن با ان ها شدند ولی من و هری به طرف بیابانی که پر از درختهای خشکی بود که دور هرکدام یک لاستیک مشکی رنگ بود دویدیم.

به وسط های بیابان رسیدیم که صدای خنده وحشتناکی می امد. ولدمورت دیوانه وار می خندید.هری فریاد زد اکسپلیارموس!

ولدمورت همزمان فریاد زد:آواداکداورا!

زمان طولانی با هم دوئل می کردند که ناگهان هری روی زمین افتاد و مرد!چوبدستی اش را برداشتم و فریاد زدم آواداکداورا!!!!! ولدمورت که از کشتن هری خوش حال بود درست وقتی که طلسم با او برخورد کرد متوجه حضور من شد و او هم مثل هری روی زمین افتاد....

سلام!

بچه ها این خوابی بود که یکی دوهفته پیش دیده بودم!خیلی باحال بود.یه تغییراتی درش ایجاد کردم و جزئیات بیشتری رو نوشتم و گذاشتمش توی وب.

 عاغا توی ادامه ی مطلب معرفی و دانلود کتاب بابا لنگ دراز رو گذاشتم!


این کتابو وقتی کلاس پنجم بودم خالم بهم هدیه داد.

خیلی کتاب جالبیه. همه ی کتاب بصورت نامه بین  جودی و بابالنگ دراز نوشته شده. یه نقاشی های باحالی هم داره که خیلی بامزه ان!

در داستان جذاب بابا لنگ دراز اثر جاودان جین وبستر، قهرمان داستان کودکی باهوش ، مهربان و دوست داشتنی به نام جودی ابوت است که به کمک فرد خیری که از او فقط سایه ای با پاهای دراز در ذهن دارد از نوانخانه پر درد و غم رها می شود و حتی به دانشکده راه می یابد. او در دانشکده دوستان خوبی مثل سالی و جولیا پیدا میکند و در آخر به هویت بابای محبوبش -بابا لنگ دراز- پی می برد...

دانلووووووووووووووووووود

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٥ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین