نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

بازم سلام!

بچه ها این آپم یه خورده مخصوصه! اولش اینکه خودم نوشتمش دوم این

که برای مسابقه فرستادمش(خداکنه ببرم!) سوم این که همراه با نوشته

 ام عکس هایی که خودم از زمستون استان لرستان گرفتم توی ادامه ی

 مطلبه...

بچه ها فقط یه چیزی! لطفا مطلبمو واقعا نتقد کنین!یعنی اگه می گین

خوبه بگین  چرا و از کجاش خوشتون اومده و اگه بده و ایرادی داره  ایرادشو

 بگین... ناراحت نمی شم اگه ایراد هاشو بگین....

color: #ff6600; font-size: medium; background-color: #ffcc00;/p


 

 

 



اینم از مطلبم:

وقتی در یک روز
بارانی سرد در کنار بخاری و یک پنجره ی سرد نشسته ای ، و در عمق گرما، سرما را
تماشا می کنی، وقتی که قطره های باران به شیشه پناه می برند و به هم می پیوندند،
لحظه ای حس می کنی که تمام دنیا آرامشی که بخار روی شیشه حس می کند را دارد.نمی
دانم فقط این حس من است یا بعضی های دیگر هم این حس را دارند. بر خلاف بقیه که
پاییز را مرگ طبیعت و تولد غم می دانند و در زمان باران چشمان آسمان را اشک آلود
می بینند، احساس می کنم که پاییز تولد دیگر طبیعت است! وقتی که روی برگ های خشک و
رنگارنگ قطره های باران لیز می خورند، احساس می کنم دوباره متولد شده ام!                        گویی بارانی از امید ظرف
وجودت را پر می کند! نم نم های اول باران را که نگو! عاشقش هستم! وقتی بوی نم خاک
هوا را پر می کند اشتیاق ام برای تنفس دوچندان می شود!

صدای دلنشینی که
هنگام باران ، قطره های باران می نوازند وجودت را تازه می کند!

ای کاش الآن زیر
باران بودم!

ولی...

این تنها چیزیست که
من و تو پشت مرز یخی پنجره می بینیم....

همه مثل ما باران را
اینگونه نمی پندارند... و چون صدای بازی قطره های باران را روی شیشه می شنویم
قلممان را بر می داریم و توی دفتری که پر از احساساتمان از آفتاب و برف و باد و
نسیم است، احساساتمان را می نویسیم....

در آن سوی این شیشه ی
سرد بخار گرفته، که به آرامی رویش را با دستان گرممان قلقلک می دهیم و بخار آن را
کنار می زنیم، تا دنیای پشت پنجره را ببینیم....و تنها چیزی که از این روز بارانی
می بینیم، خوشی ها و امید هاست....

و در زیر پوسته ی این
باران امید، شهری از غم خفته است...

کودکی به آرامی در
حالی که یک پرنده ی بال شکسته را پناه می داد، زیر باران نشسته بود.  باران هم مثل آفتاب مثل برف مثل دنیا مثل زندگی
به او رحمی نداشت....همانگونه که بر روی قله ی سخت و تسز کوه می تازید ، بر روی
کودک هم می تازید....بر روی سر پناهی از جنس محبت و ایثار...چشم های پرنده بسته
بود.... گویی اوهم نمی خواست دنیا را ببیند و ترجیحا دنیا را از همان پنجره ی تنگی
که ما دنیای بارانی را از آن می دیدم، می خواست ببیند.... ولی کودک خوب چشم هایش
را باز کردو بی رحمی دنیا را دید...او هیچ پنجره ای نداشت که از پشتش دنیا را
ببیند...هیچ گرمایی نداشت که ان را حس کند و هیچ سر پناهی نداشت که برایش چتر
شود...فقط خودش بود و عشق و امیدی که برایش سرپناه قلبش شده بود...

آسمان اشک هایش را
پاک کرد و کودک به آرامی بلند شد و به پشت مرز یخی آمد...

"امممم.... می
شود طعم گرما را حس کرد! "

پرنده را زیر سایه
بان پنجره ی بخار گرفته و در میان گل های خشکیده گذاشت و با دستش مقدار دیگری از
بخار را کنار زد...

"وای چه خوب! چه
بخاری گرمی! با وجود شعله هایش دیگر هیچ گاه خانه سرد نمی شود....و چه آرام پرنده
ای در قفس در گرمای خانه به خواب رفته است!"

کنار بخاری دفتری بود که در آن دنیای کودک به
نقش در آمده بود!ای کاش دنیای بیرون همانگونه بود و دستهایش به گرمی فنجان قهوه ی
روی دفتر...

"چه فنجان بی
رحمی!اصلا متن دفتر را گرم نمی کند و فقط پوست آن را گرم می کند! گرم گرم....ولی
زیر پوست دفتر هنوز متن سردی خفته است...."

ای کاش می توانست
بیشتر از بیشتر از چارچوب پنجره گرما را ببیند!

پرنده را به آرامی در
دستانش پناه داد... و به آرامی در کنار مرز یخی به خواب  رفت...

نوری آسمان را
روشن  و سپس صدای خشمگین آسمان دنیا را
سرزنش کرد...بغض دنیا تر کید و باران بارید... زوزه ی باد باران را با خود برد و
گفت: «نه! دنیا مقصر نیست!»

لحظه ای پاهای بی کفش
کودک گرم  شد...از ترس اینکه رویا باشد چشم
هایش را باز نکرد...

به طرفش رفتم...
نوازشش کردم و به پشت مرز یخی بردمش...هنوز چشم هایش را باز نکرده بود....به ارامی
کنار بخاری گذاشتمش.... دیگر نمی توانست صبر کند....چشم هایش را مقداری باز کرد،
خنده اش گرفت!مرز یخی رنگین کمان را نشان می داد. اما آیا این واقعا  رنگین کمان بود؟

بیایید مرز یخی قلب
هایمان را بشکنیم و مرزی از عشق و امید و دوستی و چتر از پناه و محبت را سایه بان
قلب هایمان کنیم.....

نویسنده : فاطمه حاتمپور

روشن

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین