نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

درود!

بله! بالا خره امتحانام  تمومید!!!!!!!!! آخیش...راحت شدم.... امیدوارم

امتحانای اونایی که تموم نشده زودتر تموم بشه! خوب از روی عنوان

دیگه فهمیدید که موضوع آپم چیه! قسمت 7 نفرین اردوگاه دریاچه سرد!

بچه ها نمی دونید چقدر کتاب،نویسنده،شاعر ، شعر واسه آپ کردن

دارم!!!!! پس لطفا تند تند بهم سر بزنید!نیشخند

راستی یه کار دیگه هم می خوام بکنم... از این به بعد هر آپی که بکنم،

 توی ادامه ی مطلب یک یا چندتا عکس هری پاتری می ذارم تو ادامه

مطلب! نظرتون در این باره چیه؟ به نظر خودم که خیلی خوبه! بچه ها

راستی دقت کردین ار.ال.استاین اصلا نمی تونه عنوان انتخاب کنه؟

 عنوان های کتاباش خودشون یه رمانن به خدا!مثلا کتاب نفرین اردوگاه

 دریاچه ی سرد... 4 سال طول می کشه تا تایپش کنی... یا مثلا به زیر

 زمین نزدیک نشو یا مثلا بگو پنیر و بمیر....بعضی از اسم هاشم خیلی

 بی خوده...مثلا مدرسه ی جن زده. همه اسمی میشه رو این کتاب

گذاشت ولی نه مدرسه ی جن زده! اصلا به جن ربطی نداره!

بگذریم.... بچه نظرتون چیه کتاب برای دانلود بذارم؟

خوب دیگه قسمت 7 نفرین اردوگاه دریاچه سرد توی ادامه ی مطلب منتظرتونه....

راستی یه چیزی... خیلی بی وفاییدناراحت قرار بود قسمت قبلی حداقل

30تا نظر داشته باشه...تو رو خدا این دفعه 30 تا رو بدین....لبخند زودتر این

کتاب رو تموم کنم و رمان خودمو بذارم....

 چندتا عکس هری پاتری هم توی ادامه مطلب گذاشتم....


فصل 12 نفرین اردوگاه دریاچه سرد

به آرون گفتم: (( من می خوام فرار
کنم.))

آرون به آرامی گفت: (( پس خدا
حافظ... بخت یارت باشه... ))

با
ناراحتی گفتم:‌(( نه! واقعا می گم!.... شوخی نمی کنم!..... من واقعا می خوام از
این اردوگاه فرار کنم!))

آرون
گفت: (( یادت باشه یه کارت پستال برام بفرستی.))

دقایقی
بعد از شام او را از سالن غذا خوری با خود بیرون کشیده بودم. واقعا نیاز داشتم به
این که با او صحبت کنم.در حالی که دستش را می کشیدم او را با خود به کنار  ساحل دریاچه برده بودم.

هیچکس
دیگری در اطراف نبود . بقیه بچه ها همگی در سالن غذا خوری  با بودند.

نگاهی
به قایق ها انداختم که سه تا سه تا در کنار اب روی هم چیده شده بودند. تصویر جنیس
را با مو های بور و لباس شنای قرمز رنگش در ذهنم مجسم کردم... و سپس منظره ی دور
شدن او و تنها گذاشتن من در وسط دریاچه پیش چشمانم جان گرفت....

و
سپس دروغی که به لیز گفته بود به یادم امد و اینکه چقدر برایم دردسر درست کرده
است.... شانه های ارون را گرفتم و در حالی که او را به شدت تکان می دادم با دندان
های بهم فشرده گفتم: (( تو چرا  حرف  من رو جدی نمی گیری؟ ))

آرون
فقط خندید.

آروغی
زد و گفت: (( تو نباید کسی رو که تازه کوفته ی اردوگاه رو خورده اینجوری به شدت
تکون بدی!))

با
خشم غریدم:‌(( تو واقعا بی ادبی!))

خندید
و گفت: (( این یه سنت خانوادگیه!))

سرش
داد زدم: (( اینقدر مسخره بازی در نیار!... جدی می گم!... آرون  من واقعا در این جا ناراحت و نا خشنودم! از این
اردوگاه نفرت دارم! تلفنی هم در اینجا نیست که بشه ازش استفاده کرد.... من نمی
تونم به مامان و بابا تلفن کنم.  بنا براین
قصد دارم از اینجا فرار کنم!))

حالت
چهره اش تغییر کرد... دیگر برایش واضح شده بود که جدی می گویم.

یک
تکه سنگ صاف را روی آب دریاچه پرتاب کرد که سنگ پس از هر بار  برخورد به سطح آب بلند می شد و چند متر جلو تر
دوباره همین مسئله تکرار می شد....موج های کوچکی را که در اثر برخورد با آب به
وجود می امد و در زمانی کوتاه از بین می رفت تماشا کردم.

تصویر
آسمان خاکستری در دریاچه انعکاس یافته بود... همه چیز خاکستری به نظر می رسید....
آسمان زمین آب...در آب خاکستری تصاویر درختان تیره تر از معمول بودند....

آرون
به آرامی پرسید:‌(( قصد داری به کجا فرار کنی؟))

می
دیدم که به سرعت به همان برادر(( عاقل تر و بالغ تر)) تبدیل شده است....اما من
اهمیتی نمی دادم...

شاره
ای به جنگل کردم و جواب دادم:‌((از طریق جنگل... در آن طرف جنگل یه شهر هست....وقتی
به شهر رسیدم به مامان و بابا تلفن می کنم و بهشون می گم منو ببرن . ))

آرون
متفکرانه گفت :‌((  تو نمی تونی!  ))

سرم
را بالا گرفتم و با لحنی جدی پرسیدم:‌(( چرا نمی تونم؟))

آرون
گفت: (( ما اجازه نداریم وارد جنگل بشیم ریچارد گفت  جنگل اطراف 
اینجا  خیلی خطرناکه  یادته؟))

دوباره
آرون را هل دادم . آنقدر عصبانی و تنش دار بودم که که نمی دانستم با دست هایم چه
کنم.

فریاد
زدم: (( برام مهم نیست ریچارد چی گفته!! من می خوام از این جا فرار کنم!...
یادته؟))

آرون
با ملایمت گفت:‌((سارا... به اردو فرصت بده... ما حتی یه هفته هم نیست که
اینجاییم!‌  یه فرصت بده شاید ازش خوشت
بیاد!  ))

و
در اینجا من کاملا اختیار خود را از دست دادم....

فریاد
کشیدم: (( وقتی تو اینقدر عاقلانه
حرف  می زنی ازت متنفرم!!))

و
او را محکم هل دادم.... با هر دو دست....

دهانش
از حیرت بازماند... تعادلش را از دست داد و در دریاچه افتاد....

از
پشت روی گل و لای حاشیه ی دریاچه با زمین برخورد کرد و صدای ((آخ)) او را شنیدم.

به
طرفش شتافتم و گفتم: (( معذرت می خوام!... این یه تصادف بود... آرون من....))

به
آرامی از جا بلند شد و مقداری لجن و علف دریایی را نیز با خود بلند کرد....در حالی
که دست هایش را مشت کرده بود و به طرفم تکان می داد   انواع و اقسام ناسزا ها را بارم کرد....

آهی
کشیدم.... حالا حتی برادرم  نیز از
دستم   عصبانی   بود!

از
خودم پرسیدم: حالا چه باید بکنم؟  چه می
توانم بکنم؟ 

با
شانه هایی آویخته به طرف خوابگاهم به راه افتادم...در طول راه نقشه ی دیگری در
ذهنم جان گرفت....

نقشه
ای از روی یاس و نا امیدی...

و
نقشه ای واقعا خطرناک!

زیر
لب گفتم:‌(( فردا... به همه ی آ نها نشان خواهم داد....))

خوب اینم از فصل 12!

قسمت
طولانی بود! خسته شدم! لطفا بی وفایی نکن و نظر بده تا خستگیم رفع بشه!

اینم از عکسای هری پاتری!

e9eycvfmzxnvvhm2912e.jpge9eycvfmzxnvvhm2912e.jpgznvfbyl8o0b04duqwxbt.jpglv03zz9x7w5x90681y7.jpgcu8b0sqrg9v7ea38yu1w.jpg

djgqbnb6puv8g4l187bk.jpg

 

RTL

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین