نویسنده ی بزرگ

♥نارنجیـــ نوشتـــ هایـــ یکـــ ویزلیـــ موقهوه ایـ ...♥

سلام ب همگی:)

من هنوزم از ادامه دادن فن فیکشنم نا امید نشدم:)

بعله!حتی بدون دمن!

مخصوصا وقتی بازدید وبم رو میبینم!

خب....کسایی ک میخوان وقتی فصلای جدید رو میذارم خبرشون کنم،توی همین پست لطفا بگن و ادرس ایمیلشون یا وبشون رو بدن تا وقتی فصل جدید رو گذاشتم خبرشون کنم:)

اگ میشه تو همین پست بگید

با تچکر،ویزلی امیدوار

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٩ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()

این منم؟

اینجا همون جاییه که همیشه پستای طولانی میذاشتم؟

من همون نیایشم؟

=|

پس چرا حتی حال و حوصله جواب دادن ب نظرات رو هم ندارم؟!

++از همه معذرت میخوام....من حتی خودمم فراموش کردم...

+++عمرا بذارم همه چیز اینجوری بمونه....

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٢ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()

سلام…

هنوز زنده ام:دی

ی مدت نت نداشتم الانشم ب زور اومدم=|

حس عجیبی دارم...چند روز پیش پیشونیمو چسبوندم ب کتابخونه م،ب کتاب های هری پاتر خیره شدم

نفسمو حبس کردم..سعی کردم بوی نم کولر رو حس کنم..حس کنم ک باد کولر داره موهامو تکون میده...کم کم بوی عطری هم ک اون موقع استفاده می کردم رو حس کردم...سعی کردم فکر کنم برگشتم ب گذشته مثل دیوونه ها افکارمم عوض شد:"الان باید برم دمنتور...با سحر و ملیکا و سارا قراره توی پروفم بحرفیم! بعدش باید چند خط دیگه از فن فیکشنم رو تایپ کنم…"

گاهی اوقات فکر می کنم سخت ترین کار دنیا نیایش بودنه...اینکه هربار ک یکی صدات میزنه یاد خدا بیوفتی!

خدایا من نیایش قبلی نیستم...خیلی وقته دفترچه خاطراتم سفید مونده=|ادامه ی تنها ویزلی موقهوه ای داره مثه قبل میشه....دلم میخواد تا ابد داستانمو پیش خودم نگه دارم...=|

 ی جوری شدم....شاید دیگه ب دمن برنگردم...حتی اگ باز شه....دوست دارم تو گذشته ها زندگی کنم...از نت فاصله بگیرم......شاید برای همیشه....فقط کتاب بخونم...تمام مدت لباسای گریفیندوریم رو بپوشم و فن فیکشنمو بنویسم....حداقلش اینه ک هیچوقت تنها ویزلی موقهوه ای دو رو ب کسی نمیدم بخونه...یکی دو صفحه از فصل جدید رو تایپ کردم ولی فعلا کامپیوترم رو درست و حسابی وصل نکردم ک بقیه شو تایپ کنم.....

+

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط نیایش| دیدگاهـ ()



      قالب ساز آنلاین